زندگینامه مقالات کتاب ها درس ها و جزوات تالار گفتگو/انجمن یادداشتهای روزانه گالری عکس تماس با من صفحه نخست

ادامه مردم نگاری یک بیماری

بخش دوم بیماری-عمل


تولدي ديگر

 

ساعت ده و بيست دقيقه بود كه پورتر (كسي كه تخت و صندلي بيمار را حركت مي دهد) مرا به اتاق عمل برد. همسرم، در حاليكه بيخوابي ها، خستگي ها، و نگراني ها را ماهرانه از چهره اش زدوده بود، مرا بوسيد و با لبخندي سراسر اميد، بغلم كرد. خداحافظي كرديم. براي هزارمين بار حس بودن، عشق و فداكاري، چون چشمه ايي از وجودش به قلبم سرازير شد. خون رگ هايم گرمي گرفت و شادمانه به استقبال عمل رفتم. در راه، جوآن و پرستاري ديگر دو طرف تخت حركت مي كردند. بنابر عادت سوره حمد، تنها سوره ايي كه خوب از حفظ بودم، را زير لب زمزمه مي كردم، جوآن دستم را گرفت و با دستي ديگر موهايم را نوازش كرد و گفت: ”آقاي فاضلي زياد نگران نباشيد. اينجا هر روز چند عمل اينجوري با موفقيت انجام مي شود. شما هم به زودي به بخش بر مي گرديد و همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت.“ ديدم جاي اين نيست كه بگويم سوره حمد خواندن من داستاني دارد و عادتي و باوري مذهبي است، نه نگراني. راهروها را پشت سر گذاشتيم و به اتاق عمل وارد شديم. فورآ چهار نفربا لباس هاي اتاق عمل اطرافم را محاصره كردند. همين قدر بخاطر مي آورم كه چند لاين يا لوله تزريقات به بدنم وصل كردند و گفتند ”شما تا لحظات ديگر بيهوش خواهيد شد.“

ساعت هفت بعد از ظهر بود، در حاليكه ماسك اكسيژن به صورت داشتم و بدنم سوزن آجين بود، صداي مرد جواني را شنيدم كه گفت: ”آقاي فاضلي من گرمفيت هستم. شما الان در اتاق آي. تي ( Care Taking Intensive)، مراقبت هاي ويژه، هستيد. خانم شما ساعتي پيش اينجا بود. شما را ديد و رفت. سعي كنيد راحت و آرام باشيد و نگران هيچ چيز نباشيد.“ به سختي و آرام پلك هايم را باز كردم. گويي ناي بلند كردن آنهمه سنگيني را نداشم. سعي كردم همسرم را بخاطر آورم، ديدم هيچ نشاني از حضور نزديك او در خاطره ام نيست. به عدد هفت فكر كردم، ديدم هشت و ساعت و نيم از آخرين لحظه ايي كه به خاطر دارم گذشته است. هيچ ياد و خاطري از اين ساعات در حافظه ام نبود. مضطرب شدم. گويي ساعاتي مرده بودم و اكنون ”تولدي دوباره“ را تجربه مي كردم. روي ديوار، سمت چپ، درنقطه ايي دور ساعتي پيدا بود. به سختي آن را مي ديدم. با مشقت، عقربك ها را پيدا كردم. هفت و ده دقيقه بود. ضربان قلبم را با صداي پاي ثانيه شمار هماهنگ كردم. حالا با زمان، احساس بودن مي كردم. اطمينان كردم كه ”ثانيه ها را مي شمارم پس هستم.“ گرمفيت ماسك اكسيژن را تنظيم مي كرد. نگاهش كردم، ديدم عينكش را به طرز خاصي، كه به او جلوه پزشك مي داد، بالا و پايين مي كند. جواني سي و چند ساله و سخت صبوربود. موهايي بلوند و پوست سفيدي داشت. انگليسي بود. تعجب كردم. اين اولين و البته آخرين مرد پرستار، و در عين حال تنها پرستار انگليسي بود كه در بيمارستان مي ديدم. كم كم باورم شده بود كه در انگليس هم پرستاري ”شغلي زنانه“ است. عينكش را حركتي داد و گفت: ”هر وقت احساس درد كرديد، اين دكمه بزرگ را در دست تان فشار دهيد. به شما دستگاه اتوماتيك مورفين وصل است. با هربار فشار دادن آن، مقدار مناسبي مورفين به بدن شما تزريق مي شود و درد شما تسكين مي يابد.“ دستگاه مورفين سه روز با من همراه بود. با شنيدن ”مورفين“ احساس عجيبي پيدا كردم. آخر فردي كه هرگز سيگار نكشيده و رنگ مواد مخدر را نديده است، چطور ناگهان به منبع مورفين متصل مي شود، تا هر مقدار خواست تزريق كند! تزريق آن آرامبخش و مهيج بود. اغلب خود را در فضايي معلق مي ديدم و از پرواز يا سقوط هاي ناگهاني لذت مي بردم. بهرحال آن شب به يكي از آرزهايم، يعني ”پرواز و سقوط آزاد“، كه در كودكي بخاطر آن پايم شكسته بود رسيدم. به ياد ”ويلبرايت و برادران“ افتادم كه در اولين پرواز انسان، چه لذت وصف ناپذيري را تجربه كردند. بهرحال از اينكه فرصتي يافته بودم تا مواد مخدر را به نحو ”مشروع“ و قابل قبول تجربه كنم خوشحال بودم. از اينرو ساعتي بيش از آنكه به عمل و درد بيانديشم در فكر تجربه بيشتر مورفين بودم. اما طولي نكشيد كه افكار ديگري به سراغم آمد. يادم افتاد كه براي انجام ”تحقيق ميداني“ در زمينه انسان شناسي پزشكي اينجا آمده ام، نه اعتياد! اين بود كه تصميم گرفتم تا درد عذابم نداده است، از تزريق مورفين چشم بپوشم و لذت آن را به وقت ديگري موكول كنم! نگاهي به اطراف كردم ديدم سمت چپم، علاوه بر دستگاه مورفين، دستگاه اكسيژن و ماشين داينو مپ، و سمت راستم هم ميز و مونيتوري، كه از طريق آن جريان خون، سيستم اعصاب و محل جراحي مشاهده و كنترل مي شد، قرار دارد. ماسك اكسيژن و لوله هاي تزريقات، در كنار هاي دستگاه هاي مختلف، حس غريبي را به من منتقل مي كرد. يكباره حيات خود را از كنترل خويش خارج ديدم. ماشيني بجاي من نفس مي كشيد، ماشين بجاي قلب، خون تزيرق مي كرد، اعصابم را ماشين آرامش مي بخشيد، و كس ديگري بجاي من نگران حيات و مماتم بود. احساس غريبي بود. ديدم به “انساني مصنوعي” مبدل شده ام. چشمم به ساعت روي ديوار بود.

ساعت هشت شب گرمفيت پست خود را ترك كرد و به پرستار ديگري سپرد. براي مدتي در حالت خماري بودم. ساعت ده شب خانم پرستاري كه جانشين گرمفيت بود، مجددآ خودش را معرفي كرد گفت: ”من حنا هستم.“ در نظرم دختر جوان بيست و چند ساله ايي آمد. پرسيدم ”شما با اين جواني مي توانيد بيماري با حال و روز مرا مراقبت كنيد؟“ خنديد و گفت: ”شما لطف داريد. خيلي هم جوان نيستم، ليسانس پرستاري و پنج سال سابقه كار در آي.تي دارم. شما سعي كنيد نگران نباشيد. قرار است من مراقب و نگران شما باشم و شما فقط استراحت كنيد.“ پوست سفيد، موهاي بلوند چشم هاي آبي و پيراهن آسماني اش در زير نور ملايم فلورسنت، به او رنگ و لعاب جوان آرايش كرده ايي را داده بود، اما در واقع، همانند ديگر پرستاران و كاركنان بيمارستان، ساده، بي آرايش و آلايش بود. ناگزير بود دائمآ از طريق مونيتور تمام فعاليت هاي حياتي و محل جراحي مرا كنترل كند. از اينرو امكان گفتگوي طولاني را نداشت. ساعت 12 شب گفت: ” حالا بيش از شش ساعت از عمل شما گذشته است و هيچ خونريزي نكرده ايد. اين نشانه موفقيت عمل شماست و بعد از اين هم احتمال خونريزي بسيار اندك است.“ عطش و تشنگي زيادي داشتم و در عين حال، در نتيجه جراحي، قورت دادن و نوشيدن فشار دردناكي بر گلويم وارد مي كرد و مانع خوابيدنم مي شد. از ساعت 12 پرستار ديگري به نام كلر به كمك حنا آمد. حالا يكي قطره قطره آب مي داد و تعريف مي كرد و ديگري پشت مونيتور بود. گاهي براي استراحت و نوشيدن چايي جايشان را عوض مي كردند. در عين حال، براي آنكه پشتم عرق نكند و آزرده نشوم، هر نيم ساعت يكبار مرا به سمت راست يا چپ حركت مي دادند و وضعيت خوابيدنم را تغيير مي دادند. كار بسيار دشوار بود، زيرا ناگزير بودند وزنه هشتاد كيلويي را به آرامي حركت دهند! با آمدن كلر من هم فرصتي داشتم تا با آنها گفتگو كنم. به حنا گفتم ”اسم زيبايي داريد. در زبان فارسي حنا نام رنگ گياهي است كه ايرانيان براي رنگ كردن دست ها و موهاي خود استفاده مي كنند.“ برايش جالب بود. پرسيد: “اهل كجاييد؟“ گفتم ” ايران. دانشجوي دكتري انسان شناسي هستم.“ با تعجب گفت: ”انتروپولوژي؟ تا بحال نشنيده ام“ كمي توضيح دادم. كلر هم صندلي اش را كنارم گذاشته بود، رمان مي خواند و آب مي داد. تا ساعت هشت صبح كه اتاق آي.تي را ترك كردم، لحظه ايي نخوابيدم. با همه ي محبت ها كه حنا و كلر مي كردند، باز در انتظار صبح بودم. لحظات آرامتر از هميشه عبور مي كردند و زمان برايم طولاني بود.، از حنا پرسيدم: ”هميشه شب ها را اينطور بيدار مي مانيد؟“ گفت:”بله“ كفتم:”احساس نمي كنيد زمان براي شما طولاني و دير گذر است ؟“ لبخندي زد و گفت:”هر كاري حسني دارد، حسن كار ما هم اينست كه برخلاف آنكه شب را مي خوابند، ما بيداريم و چيزي را كه همه نمي بينند ما مي بينم.“ گفتم:”چه چيزي؟“ گفت:”دنياي راز آميز شب.“ به فكر فرو رفتم. براستي كه سخنش ريشه در بيشه انديشه داشت. براي آنانكه در آغوش درد مي قلتند، لحظه ها نه مي گذرند و نه مي گذارند كسي از پس آنها بگذرد. و آنانكه شادكامي را درآعوش دارند، در غم آنند كه چگونه تردد تند لحظه ها را نگهدارند. اما براي حنا و كلر- و همه كساني كه عشق را با لحظه هاي زندگي درآميخته اند- زمان نه كند و نه تند مي گذرد، بلكه هر لحظه ابديتي است وسعت يافته به پهناي وجود.

 

 

چشم ها را بايد شست
اين نوشته را به ” نسرين و فلوريا“، اعضاء جامعه پرستاري ايران تقديم مي كنم

تمام لحظات شبي كه در اتاق مراقبت هاي ويژه بودم بيش از آنكه درد و فشار گلو مرا به خود مشغول كند، در انديشه فداكاري و كار طاقت فرساي پرستاري بودم. اولين بار بود كه به نحو مستقيم و شخصي خدمات پرستاران و نحوه كار و كوشش آنها را مشاهده و تجربه مي كردم. مي ديدم كه چگونه حنا و كلر از من مانند مادري كه نوازد خود را نگهداري مي كند، مراقبت و دلسوزي مي كنند. از كارشان ستايش كردم و به ”پرستاري“ انديشيدم. ساعت سه چهار ياد اولين مرتبه ايي كه در زندگي ام با ”مشكل پرستاري“ آشنا شدم، افتادم. سال 1362 كه وارد دانشگاه شدم، با سه دانشجوي رشته پرستاري و هوشبري هم اتاق شدم و از آن طريق با شبكه ايي از دانشجويان پسر پرستاري پيوند خوردم. اكثريت دوستان پرستارم در سال دوم و سوم رشته خود را رها كردند، به اين دليل كه ”پرستاري شغل كثيف، پر دردسر، كم درآمد“ و يا ”شغل زنانه ايي“ است. آن روزها من هم باور داشتم كه ”پرستاري مناسب شآن آقايان نيست.“ اما نمي دانستم كه ”خانم ها“ نيز با تحمل چه مصائبي، پرستاري را دنبال مي كنند، بعد ها نيز شاهد صحنه هاي تلخي از برخورد مردم با پرستاري بودم. به ياد گفته هاي يكي از دوستان دوران تحصيلم افتادم كه قصد ازدواج با دختر پرستاري را داشت و مي گفت: ”حرف مادرم اين است كه پرستاران توي بيمارستان ها روزي صد بار توسط پزشكان و بيماران ”دستمالي‌“ مي شوند.“ و سخنان دختري را به ياد آوردم كه مي گفت: ”وقتي پدرم فهميد كه در رشته پرستاري پذيرفته شده ام، خيلي عصباني شد و گفت ”خاك تو سرت. دوازده سال دفتر و قلم خريدم و زحمت كشيدم كه چيزي بشوي. حالا مي خواهي بروي مريض خانه ها گه يه مشت كور و كچل را بشوري!“ باز روزي از روزهاي 1367 به خاطرم رسيد. آن روز به نمايندگي از سازماني در مراسم گراميداشت ”روز پرستار“ در يكي از بيمارستان هاي اراك شركت كرده بودم. در آنجا خانم پرستار مسني پشت تريبون رفت و مطالبي گفت كه آن شب مضمون تمام گفت هايش برايم زنده و تداعي شد. صدايش در گوشم طنين افكنده بود. بشنويم:

خواهران و برادران: بزرگترين آرزويم رسيدن روزي است كه ديگر روز پرستار، كارگر، معلم، زن، سرباز، كودك، كارمند و روز هر چه مظلوم و ستمديده است را، گرامي نداريم. اين آيين ها بيش از آنكه گراميداشت ستمديده گان باشد سرپوش و توجيهي است بر ظلم و ستمي كه جامعه بر اقشار محروم و ضعيف مي كند. اگر كارگران، معلمان، كودكان، پرستاران و زنان از حقوق حقه خود بهرمند باشند، چه لزومي به اين هياهو هاست. چرا روز وزير و كيل، بازاري و تاجر و سياستمدار نداريم؟ زيرا اينان نه تنها از حقوق خود بهرمندند، بلكه تعيين كنندگان حقوق ديگران نيز هستند. امروز را هم پرستاران، روز پرستار نام گذاري نكرده اند. بلكه صاحبان آنها اين تصميم را گرفته اند.

 

خواهران و برادران: پرستاران دردمنداني هستند كه همواره همنشين دردهاي ديگرانند. شما را دعوت مي كنم لحظه ايي درد هاي ما را آنگونه ايي كه ما حس مي كنيم احساس كنيد، نه آنگونه ايي كه اشخاص مهم بي درد مايلند.، من شما را دعوت مي كنم گوش هاي تان را براي لحظه ايي باز بگذاريد تا صدايي كه مي گويد:

آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد! يك نفر در آب دارد مي سپارد جان يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند روي اين درياي تند تيره و سنگين كه مي دانيد

امروز من پرستار، آن فريادگرم. امروز مي خواهم صداي پرستاراني باشم كه تمام عمر خود را بي صدا و آرام فريادرس انسان هاي نيازمند بوده اند و هستند اما هميشه مهر سكوت بر لب داشته اند و دارند. من با توجه به سي سال سابقه خدمت در بيمارستان، با دردهاي پرستاران از نزديك آشنايم. من سي سال سنگ صبور پرستاراني بوده ام كه امكان ازدواج نيافته اند يا در راه تشكيل خانواده، كه ساده ترين و طبيعي ترين حق انساني است، با چه تحقيرها و سرزنش ها كه مواجه نشده اند. سي سال گريه هاي پرستاران جواني را ديده ام كه يك سال بعد از ازدواج شان به خاطر سرزنش هاي شوهر يا خانواده شوهر، ناگزير شغل پرستاري را رها كرده اند و اكنون خانه نشين شده اند. سي سال شاهد صحنه ترور شخصيت زنان پرستار بوده ام. از من بپذيريد كه من پرستار نه تنها قرباني مشقت هاي شغلي و حرفه ايي ام هستم، بلكه قرباني باورهاي نادرست جامعه درباره پرستار و كار و فعاليت او هستم. مي دانيد كه امروز جوانان و خانواده هاي آنها تمايلي به گزينش همسر از ميان دختران پرستار ندارند، زيرا جامعه ما گمان مي كند كه دختران پرستار دائمآ در محيط بيمارستان توسط پزشكان و بيماران سوءاستفاده جنسي مي شوند. جامعه ايران درك درستي از محيط بيمارستان ندارد و همه چيز آن محيط را از منظر دو جنس مخالف و آن نگاه نادرست پنبه و آتش مي بيند. ما از ديدگاه جامعه، نه پرستار بلكه جنس ماده ايي در ميان نر ها تلقي مي شويم.

خواهران و برادارن: عاجزانه استدعا مي كنم براي مدتي از گراميداشت ما دست بشوييد و به فكر اصلاح نگاه هاي نادرستي باشيد، كه ممكن است تك تك شما نيز به آنها باور داشته باشيد. ما را به زنان مقدس تشبيه نكنيد، ما انسان هاي معمولي همانند شما هستيم كه به خاطر زندگي و به خاطر عشق به انسانيت تلاش مي كنيم. مشكل پرستاران افزايش حقوق نيست، اگرچه افزايش آن مرحمي بر برخي كاستي هاي زندگي ماست، مشكل پرستاران افزايش احترام و اعتماد اجتماعي و اخلاقي به حرفه و شخصيت آنهاست. اگر مي خواهيد ما را گرامي بداريد، بگذاريد ما به شما بگوييم به چه چيزي نيازمنديم و از جامعه چه چيزي را مي طلبيم. ما نيازمند آن هستيم كه بيمارستان را، كه محل كار و حرفه ماست، جاي امن و درست بپنداريد و درك واقعبينانه ايي از آن داشته باشيد. بيمارستان محيط اجتماعي ويژه ايي است كه روابط زن و مرد در آن با محيط هاي ديگر متفاوت است. كساني كه اين محيط را اخلاقآ آسيب پذير مي دانند و درصدد تفكيك زنان و مردان هستند، تجربه مستقيم و درستي از بيمارستان ندارند و شرايط محيط هاي اجتماعي ديگر را به آن تعميم مي دهند. بپذيريد كه همنشيني دو جنس مخالف هميشه حكايت آتش و پنبه نيست. ما نيازمند احترام به شخص پرستار و پذيرش ضرورت وجود او و حرفه اش در جامعه هستيم. ما نيازمند آن هستيم كه اين شعار ها و تبليغات را از در و ديوارها پاك كنيد و در قلب ها و باورهايتان بنشانيد. بپذيريد كه ما نيز افراد تحصيلكرده دانشگاهي هستيم كه پرستاري را به منزله شاخه ايي از علم و دانش برگزيده ايم و دانش و مهارت خود را، در لحظاتي كه شما به آن نيازمنديد و ملتمسانه كمك مي طلبيد، در خدمت شما قرار مي دهيم. اگر جامعه به پرستاري آنگونه ايي كه هست بنگرد و آن را نوعي تخصص و حرفه دانشگاهي بپندارد، ديگر ضرورتي به افزودن القا ب بيهوده ”شغل شريف“ و امثال آن نخواهد بود. همه مي دانيم كه همه مشاغل شريفند، اما جامعه هرگز براي مهندسي عنوان ”شريف“ و القاب مشابه را به كار نمي برد، زيرا ”منزلت و اعتبار اجتماعي“ لازم را به آنها داده است. ما پرستاران نيازمند آن هستيم كه ”پرستاري“ خود اسم و عنوان با منزلتي باشد تا ديگر نيازمند تمجيد اين و آن نباشد. ما پرستاران نيازمند آن هستيم كه پرستاري را ديگر ”شغلي زنانه“ نشناسيد، بلكه حرفه ايي انساني بدانيد تا از تمام آن تحقير ها و خواري هايي كه بار زن شده است، مصون بماند. پرستاري نه زنانه است و نه مردانه، نه شريف است نه كثيف، بلكه رشته دانشگاهي مانند ساير رشته ها ست، كه به بخشي از نيازهاي حياتي انسان پاسخ مي دهد.

خواهران، برادران، خانواده هاي عزيز: ما نيازمند تغيير طرز نگرش و تلقي جاري درباره پرستاري هستيم. ما نيازمند اين هستيم كه الزامات و سختي هاي شغلي ما، امتيازات آن به شمار آيد نه عكس آن. كار شبانه بخشي از حرفه ماست، چرا كه بيماران در شب نيز بيمارند و نيازمند مراقبت. پس هرگاه پسر شما پيشنهاد ازدواج با پرستاري را كرد، او را نصيحت نكنيد كه ”پرستاران شب ندارند.“ آنان را با سيلي كتك كاري نكنيد، فرزند خود را تحقير و سرزنش نكنيد. من شاهد اين برخوردها بوده ام. مي دانيد چه رنج عظيمي است تحمل اينهمه تحقير ها؟ نه، چرا كه هرگز طعم تلخ آن را نچشيده ايد. آن لحظه را بخاطر آوريد كه بيماري نيمه هاي شب از درد فرياد مي زند و كمك مي طلبد. آن بيمار ممكن است يكي از شما باشيد. پس به اين بيانديشيد چه كسي در آن نيمه هاي شب به فرياد او خواهد رسيد.

خواهران و برادران: سروكار داشتن با مردان نيز بخشي از ضرورت هاي حرفه ي ماست، چرا كه مردان نيز بيمار مي شوند و نيازمند مراقبت اند. مردان نيز پزشك مي شوند و پزشكان نيز چون بيماران، نيازمند پرستارانند. بپذيريد و باور كنيد كه شب هاي بيمارستان مشابه شب هاي آرامي كه شما در بستر نرم خوابيده ايد نيست. شب خود را به بيمارستان تعميم ندهيد.

از شما مي پرسم آيا سزاواراست پرستاران قرباني فداكاري هاي شان شوند؟ جامعه ايي را مي شناسيد كه چنين ناسپاسانه پاداش شب زنده داري هاي خادمان خود را بدهد؟ تا زماني كه جامعه درباره پرستاران نگرش و نگاه تحقيرآميز رايج را دارد، ”روز پرستار“ و شعارهاي تبليغاتي در و ديوار، رياكاري هايي توهين آميزي است كه به قصد فريب و پنهان كردن زشتي ها انجام مي شود. عاجزانه تقاضا مي كنم از سال آينده، تا اصلاح نگرش هاي جامعه، روز پرستار را از تقويم رسمي كشور حذف كنيد،“

با خود انديشيدم سال هاست كه اين صدا در گوش من بوده است، اما چرا هرگز به آن توجه و باور نداشته ام؟ ديدم من هم هميشه به عنوان ”مرد“ و از زوايه ”انسان تندرست“ و سالم به پرستاري مي نگريسته ام. نگاهي كه در ايران جز انقياد و سلطه از زن چيز ديگري را نمي طلبد. نگاهي كه ريشه در فرهنگ جاهليت اعراب بدوي دارد و بجاي تعالي زن، از اوتنها تمكين و تمليك را مي طلبد.. اكنون مي ديدم براي ”درك پرستار“ بايد از ”نگاه بيمار“ و شرايط او، اين حرفه را شناخت، چرا كه پرستاري پاسخي به نياز انسان هاي بيمار و نيازمند است. لحظاتي را به يادآوردم، كه چون بسياري ديگر، با اين توجيه كه جامعه ايران ”نگرش منفي“ به پرستاري دارد، برخي از دوستانم را از ازدواج با پرستاران بازداشته ام و دختران را از تحصيل پرستاري منع كرده ام. به ياد لحظاتي افتادم كه بجاي تلاش براي ”فهم“ پرستاري، تسليم ”كژ انديشي جامعه“ و به تبع آن، جزئي از جريان مسلط شده ام. طنين اين صداها در گوشم بود و فداكاري حنا و كلر در جلو ديدگانم. احساس گناه آزارم مي داد و بغض گلويم را مي فشرد. وقتي حنا گفت: ”كلر جان خسته شدم. لحظه ايي پشت مونيتور باش تا استكان قهوه ايي بخورم.“ بي اختياربا صداي بلند گريستم. حنا به كنارم آمد، دستم را گرفت و با نرمي قشرد و در حاليكه اشك هايم را پاك مي كرد گفت: ”اگر درد شديد داريد چرا مورفين نمي زنيد. شما فقط 57 بار دكمه را فشار داده ايد، در حاليكه مي توانستيد چند برابر آن را استفاده كنيد. حالا هم مي بينيد كه صبح شده است و همه چيز به خوبي پيش مي رود. ديگر از چه نگرانيد؟“ او گفت و من گريستم و گريستم و گريسم

وقتي به خود آمدم ديدم در اين شب شيرين ”نگاه تازه“ ايي در من تولد يافته است. دريافتم ”چشم ها بايد شست، جور ديگر بايد ديد. در آن سكوت راز آميز مجالي بود تا بيانديشم. از خود پرسيدم چرا چنين نگرش منفي نسبت به پرستاران در جامعه ايران ميان بخشي يا اغلب مردم وجود دارد؟ اين نگرش چه تاثيراتي بر كار و حرفه پرستاري در ايران مي گذارد؟ چه كسي مسئول بررسي و تحليل اينگونه مشكلات است؟ چگونه مي توان اين نگرش را تغيير داد؟ من مردمنگار چه نقشي در اين زمينه بر عهده دارم؟ چگونه است كه حنا و كلر مسيحي، زن، غربي با من مرد، مسلمان شرقي چنين رفتاري ”انسان دوستانه“ و فارغ از تمام تبعيض ها و تمايزات دارند؟ با اين افكار بود كه تصميم گرفتم با دقت و تلاش بيشتر، ساز و كار و شرايط بيمارستان و بخصوص فعاليت پرستاران را در مدت اقامتم در بيمارستان مطالعه و مشاهده كنم، شايد از راه قياس آن با الگوهاي پرستاري و بيماري در ايران بتوانم گره ايي بگشايم و نكته ايي بازيابم. ادامه مطالب شرح مردمنگارانه ايي از الگوهاي پرستاري در بيمارستان ميدلسكس و چارچوبي تحليلي و تئوريك براي پاسخ به پرسش هاي مذكوراست.


عقايد قالبي
ساعت هشت صبح مجددآ به بخش ارتوپدي بازگردانده شدم. جوآن بالاي سرم آمد و گفت: ”خيلي خوشحالم كه عملت با موفقيت انجام شده است. ما همه خوشحال هستيم. به بخش هم خوش آمديد. شما را در تخت شماره نه، نزديك ميز پرستاران در ميانه بخش مي گذاريم تا جلو چشم همه باشيد و اگر نيازي داشتيد فورآ به شما دسترسي داشته باشيم.“ بعد خانمم از راه رسيد. خندان و مثل هميشه مهربان و آرام بود. گفت: ”ديروز بعد از به هوش آمدن در اتاق آي.تي به ديدنت آمدم. وقتي گفتم كه من اكرم هستم دو قطره اشك از چشم هايت جاري شد. چهره ات مثل فرشته ها سفيد سفيد بود (آخر سي درصد خون بدنم در حين عمل خارج شده بود!). يواشكي بوسيدمت. ساعتي كنارت بودم دكتر سعيدي هم بود. اما مي دانم چيزي از آن لحظات به خاطرت نيست. دكتر سعيدي مي گفت تجربه عمل را دارد و مي داند بعد از به هوش آمدن براي مدتي حافظه بيمار فعال نخواهد بود.“ درست مي گفت، هيچ چيز از ملاقات خانمم به خاطرم نبود. خانمم تا ساعت هفت شب بالاي سرم ايستاد و بعد براي مراقبت از فرهنگ به خانه برگشت. آن روز، روز پر ماجرايي بود. خيلي درد نداشتم و از عاقبت به خير شدن عمل هم خوشحال بودم. ابتدا اعضاء دفتر سرپرستي دانشجويان (آقاي دكتر شمس، و خانم هاي تدين و بندر آباد) به شاخه گل بزرگ و بسيار زيبايي به ملاقاتم آمدند. با هم ساعتي درباره ”فرهنگ بيمارستان“ و برخورد خوب پرستاران و مقايسه آن با ايران، صحبت كرديم. همه بر اين نكته اتفاق نظر داشتيم كه ”احترام به حقوق فرد و حرمت داشتن انسان، فارغ از تمام تعلقات قومي و نژادي و ايدئولوژيك، يكي از علل بنيادين موفقيت فرهنگ بيمارستان هاي بريتانياست.“ دكتر عطاران هم به ديدنم آمد و معاينه ايي كرد و گفت: ”عمل موفقيت آميز بوده است و دستورات لازم را هم براي دارو و مراقبت داده ام.“ بعد از ظهر هم شش هفت نفر از همسايگان ايراني به ديدارم آمدند، كه ملاقات كوتاهي بود. تمام روز را خانمم قطره قطره آب و چايي مي داد تا گلويم كه در نتيجه عمل آسيب ديده بود نرم شود. ساعت هفت به خانه رفت و مراقبت من به پرستاران سپرده شد.، كه آن شب ماجراهايي شنيدني پيش آمد نقل مي كنم.
ساعت نه شب بود كه ”يودين“، پرستار شب بخش، داروي بيماران را داد. نوبت به من كه رسيد گفت: ” امشب لوله كنترل ادرار را بيرون مي آوريم و آمپولي هم هست كه بايد تزريق كنم. علاوه بر آن يكي از لاين ها را هم قطع مي كنيم.“ پرسيدم: ”لوله كنترل ادرا ديگر چيست؟“ گفت:”پس اين همه آب و نوشيدني كه از ديشب تا كنون خورده ايي چگونه دفع شده اند. آيا تا اين لحظه خودت ادرار كرده اي؟“ ديدم درست مي گويد. من در اين مدت ادرار نداشته ام اما دائمآ در حال نوشيدن بودم. گفت:” لوله اي در آنجاست كه اين كار را به طور اتوماتيك انجام مي دهد.“ يودين، خانم چهل ساله ي سياه پوستي است كه دو فرزند دارد و اخيرآ از همسرش جدا شده است و به تعبير خودش ”دنبال مرد مناسب نه دوست پسر“ مي گردد. اولين برخورد يودين تصوري منفي در من ايجاد كرد. وقتي از او خواستم براي تغيير وضعيت نشستن كمك كند، گقت: ”پس تكنولوژي براي چيست. چرا از دستگاه اتوماتيك تخت استفاده نمي كني؟“ هرچند او با آرامي سخن مي گفت، من حرف هايش را اينگونه تفسير كردم كه ”پرستار سياه پوست از اين بهتر نمي شود. ديگر نبايد انتظار حنا و كلر را از او داشته باشم.“ اين تلقي باعث شد كه براي آمپول زدن و خارج كردن لوله ادرار هم دچار اضطراب و دلهره شديد شوم. تصور مي كردم خروج لوله ادرار كار دردناك و شكنجه آوري است. از آمپول هم از كودكي به اندازه تركش خمپاره وحشت داشتم و دارم. بنابر اين گمان مي كردم اگر پرستار سياه پوستي اين كارها را انجام دهد ميزان درد و عذاب من چند برابر خواهد بود زيرا ”سياه پوستان خشن و بي رحم اند.“ و رعايت حال بيمار را نخواهند كرد. از اينرو ابتدا پرسيدم:”نمي شود اين كارها را فردا بكنيد؟“ چون مي دانستم جوآن پرستار شيفت روز است و خيالم راحت بود كه او به دلخواه من كار مي كند. گفت: ”خير، دكتر گفته است امشب.“ بعد شروع به كار كرد و من بهانه مي گرفتم و ادا و اطوار در مي آوردم. مي گفتم: ترا خدا آرام و يواش.“ گفت:”اه از مردهاي امروزه. ما زنان چقدر بيچاره هستيم كه مردهاي امروزه تكيه گاه ما هستند.! مرد بايد قوي، شجاع و نترس باشد. دستت را كه قطع نمي كنم، آمپول مي زنم. آمپول آنتي بيوتيك آنقدر آرام است كه برخي حتي متوجه تزريق آن نمي شوند، نمي فهمم شما از چه چيزي مي ترسيد!“ آمپول را كه زد و لوله ادرار را كه در آورد، فهميدم باز باورهاي كليشه ايي نژاد پرستانه بر ذهن و انديشه ام غلبه داشته اند و پيشداوري هاي نادرستي را نسبت به يودين روا داشته بودم. بعدآ يودين برايم توضيح داد كه: ”ما تلاش مي كنيم كه بيماران بياموزند با كمك تخت تمام اتوماتيكي كه دارند، در برخي كارها از پرستاران بي نياز باشند، زيرا گاهي ممكن است دچار مشكل شوند و پرستار نتواند به موقع به او كمك كند. پس بهتر است بيمار به استفاده از امكاناتي كه در اختيار دارد عادت كند. اين براي كمك به خود اوست نه شانه خالي كردن پرستاران از زيربار مسووليت بيماران.“ اين نكته ايي بود كه پي به آن نبرده بودم و برخورد اوليه او را به خشونت طلبي سياه پوستان نسبت داده بودم.

مسئله سازي جنسي يا سكشواليزيشن
به توصيه پرستاران و به خاطر نرم كردن گلويم كه دائمآ خشك مي شد، دائمآ آب و چايي مي خوردم. ساعت دوازده شب يودين گفت: ”اميدوارم با آب و چايي كه مي خوريد امشب شماره يك را باز كنيد!“ گفتم متوجه منظورتان نمي شوم. گفت: شماره يك ”نامبر وان“ همان ادرار است و شماره دو ”نامبر تو” آن ديگري. تا ساعت پنج صبح، پنج شش پارچ يك و نيم ليتري آب خوردم. شكمم بالا آمد و درد شديدي داشتم. يودين و يكي ديگر از پرستاران به كمك آمدند. گفتند:”باز كردن ادرار بعد از عمل كار دشواري است. چاره ايي نداريد جز اينكه باز هم آب بخوريد تا در نتيجه فشار راه باز شود.“ بعد هم براي كمك به اينكه زودتر از درد شكم رها شوم به تحريك مثانه و لوله ادرار از طريق گذاشتن كيسه آب جوش و ماساژ پرداختند. يك ساعتي ادامه يافت تا عاقبت با ترفندهايي نجات يافتم و گشايشي حاصل شد!
در لحظاتي كه پرستاران براي باز كردن ادرار تلاش مي كردند، در اين فكر بودم كه چرا نه من و نه پرستاران احساس شرم يا دركي جنسي از چنين رفتارهايي نداريم؟ اين پرسش بعدآ نيز هنگامي كه خانم ”ميليسي“، بهداشت يار جواني كه هر روز مرا شستشو مي داد بارها اين پرسش برايم مطرح شد. از آنجا كه بيماران بخش ارتوپدي مشكلات استخواني مانند شكستكي، ديسك كمر، پادرد و غيره، دارند، اغلب قادر به حركت از تخت و انجام كارهاي ضروري شخصي مانند دستشويي و تعويض لباس و استحمام نيستند. اين امر شرايط اجتماعي خاصي را براي بخش ارتوپدي فراهم مي كند. بيماران در بخش بي هيچگونه احساس شرم باد معده خود را آزاد مي كردند (به سمفوني مردگان رجوع شود)، با صداي بلند درباره ادرار و مدفوع خود با پرستاران و يكديگر صحبت مي كردند، زنان پرستار مردان را شستشو مي دادند و هنگامي كه بدن هاي بيماران عريان مي شد كسي از عرياني خود شرم نمي كرد. تمام اين صحنه ها نشان گر اين واقعيت بود كه سازمان و محيط اجتماعي بيمارستان محيطي متمايز از ديگر موقعيت ها اجتماعي است و هنجارها و ارزش ها خاصي بر آن حكمفرماست. به دليل ناتواني و كاستي هاي جسماني و رواني كه بيماران دارند، در محيط بيمارستان ميزان كنترل اجتماعي بربدن ها بشدت كاهش مي يابد تا بيمار زندگي و شرايط راحت تري را تجربه كند. به تعبير فوكو ”تكنولوژي سيسي بدن“ در اينجا چندان كارآمد نيست. در بينارستان و هر جايي كه بيمار حضور دارد، ادب و نزاكت اجتماعي، يعني مجموعه هنجارها و بايد و نبايد اخلاقي و اجتماعي كه در جامعه فرد ناگزير از مراعات آن است، به نفع بدن و شرايط بيماري كم رنگ يا كنار گذاشته مي شوند. در نتيجه مفاهيم شرم، حيا، سكس، مسائل جنسي و ديگر موضوعاتي كه در هاله ايي از تابوهاي اخلاقي و اجتماعي قرار دارند، مفهوم و معناي ديگري پيدا مي كنند.
ميشل فوكو در مقله كوتاه اما روشنگر و آموزنده خود ”سوژه و قدرت“ (1982) مي نويسد براي مطالعه و شناخت قدرت ما بايد اشكال مقاومت در مقابل انواع مختلف قدرت را به عنوان نقطه عزيمت خود اتخاذ كنيم. مثلآ براي اينكه بدانيم مفهوم عاقل بودن در جامعه ايي خاص چيست، بايد ديد كه در عرصه جنون چه مي گذرد. و منظور ما از قانونيت، با ارجاع به عرصه غير قانوني مشخص مي شود. هارولد گارفينگل (1967) اين روش را در مطالعات اتنو متدولوژيك خود براي شناخت مسائل و موضوعات اجتماعي خرد به كاربرد. گارفينگل معتقد بود با زيرپا گذاشتن عرفيات و آنچه مفروضات مشترك و بديهي پذيرفته شده و مكتوم در رفتارهاست، مي توانيم ”منطق اجتماعي“ حاكم بر آنها را كشف كنيم. بيمارستان از جمله محيط هايي است كه در برابر عرفيات و قوانين اجتماعي مقاومت مي شود و مي توان با مطالعه بيمارستان ماهيت برخي پديده هاي اجتماعي را شناخت. با توجه به تجربه ايي كه ذكر شد من در زير به تحليل ماهيت سكس، شرم و حيا به عنوان پديده هاي اجتماعي مي پردازم.
مقولات شرم و حيا و سكس مقولاتي اجتماعي هستند نه طبيعي و فطري. انسان ها در محيط هاي مختلف درك ها و فهم هاي مختلفي از بدن و رفتارهاي مربوط به آن دارند. بر اساس ادراك ما از شرايط است كه چيزي را ”جنسي“ ”شرم آور“ يا تابو تعريف مي كنيم. بنابر اين نبايد گمان كرد كه اندام هاي جنسي هميشه و همه جا نقش جنسي دارند. يا ادرار كردن در حضور ديگران هميشه عملي شرم آور است. نه تنها در محيط بيمارستان بلكه موقعيت هاي اجتماعي و فرهنگي ديگري نيز وجود دارند كه رابطه دو جنس مخالف و اندام هاي جنسي ”معناي جنسي“ ندارند،. مثال بارز آن ” كيش آلت پرستان“ در هندوستان است. آلت پرستان هندي هر ساله مجسمه بسيار بزرگ و غول آسايي از رجوليت مردان ساخته و بر روي كاميوني سوار و در خيابان هاي دهلي به نمايش مي گزارند. آلت پرستان، ذكر را نماد باروي و آفرينش مي دانند و آن را پرستش مي كنند. براي اين گروه نمايش آلت مردانه نوعي نيايش و عبادت مذهبي است و تلقي جنسي از مراسم نيايش خود را كفر و توهين به مقدسات مذهبي مي دانند. وسترك مارك، مردم شناس كلاسيك اواخر قرن نوزده، نيز در مطالعات كلاسيك خود نشان داده است كه حيا نوعي سازه اجتماعي (construction social) است كه در فرهنگ ها مختلف تفاوت مي كند. آنچه در جايي شرم آور است> در جاي ديگر عملي عادي و پسنديده است. يكي از نكاتي كه اغلب تازه واردان به شهرهاي بمبئي و دهلي را متعجب مي سازد، افرادي است كه در حضور ديگران در پياده رو ها و كنار خيابان ها ادرار يا مدفوع مي كنند. من نيز در ابتداي ورود به دانشگاه لندن از ديدن توالت هاي عمومي مردانه دانشگاه دچار تعجب شدم، چرا كه در اين توالت ها مردان مي توانند بي آنكه احساس شرم و حيا كنند. در كنار هم ايستاده كار خود را انجام دهند و ديده ام كه مردان در حين كار حتي با يكديگر بحث و گفتگو نيز مي كنند. اين رفتار از فرهنگ ايراني نوعي بي نزاكتي و بي ادبي شمرده مي شود. اما براي بريتانيايها، حتي براي استادان و افراد فرهيخته، امري بهنجار است.
غرض از اين توضيحات آن است كه نشان داده شود تا چه ميزان سكس و شرم يعني تابو هاي اخلاقي و جنسي مقولات طبيعي نيستند، بلكه مقولات اجتماعي هستند كه عوامل زيستي و طبيعي مانند ميل جنسي نقش ناچيزي در تحقق و بروز آنها ايفاء مي كند. برخي دولت ها تمايلي به درنظر گرفتن ماهيت اجتماعي رفتارها جنسي ندارند، بلكه معتقدند اين رفتارها صرفآ از طبيعت انسان سرچشمه مي گيرند، اگرچه اين دولت ها شديدآ بر تاثيرات اجتماعي و فرهنگي رفتارهاي جنسي بر جامعه تاكيد دارند. و با استناد به اين امر، معتقدند براي حفظ يا تحقق ارزش هاي مذهبي يا اخلاقي خاص بايد از طريق وضع قوانين، رفتارهاي جنسي را كنترل و مهار كرد. چنين تلقي طبيعت گرايانه باعث ”مسله سازي جنسي“ يا جنسي سازي“ sexaulisation محيط اجتماعي مي شود، زيرا دخالت افراطي دولت ها در كنترل رفتار جنسي و روابط ميان دو جنس، نوعي انگيزه سياسي براي اينگونه رفتارها فراهم مي كند و باعث تشديد آنها مي شود. از نظر فرد، دخالت دولت براي اعمال عريان قدرت بر بدن او، نوعي تلاش براي بسط سلطه قدرت بر ”عرصه خصوصي“ زندگي تلقي مي شود. ميشل فوكو در مطالعه مفصل خود با عنوان ”تاريخ جنسيت“ ( 1976) نشان مي دهد كه در قرن هيجدهم و نوزدهم، كه دولت-ملت هاي مدرن در اروپا در حال شكل گيري بودند، دولت هاي به نام ايجاد نظم و امنيت، قوانين سخت گيرانه ايي براي كنترل رفتار جنسي وضع كردند. نتيجه اين شرايط افزايش مقاومت مردم در برابر دخالت دولت در عرصه خصوصي و بدن هاي شان از طريق افزايش و انفجار توليد گفتارهاي جنسي (جوكها، نمايش ها، اشعار، رمان هاي جنسي) و بسط رفتارهاي جنسي به تمام زمينه هاي اجتماعي ممكن بود. بنابر اين، عملآ دخالت دولت ها در حيات جنسي مردم با نتيجه عكس مواجه شد. در فرايند سكشواليزشن تمامي رفتارهايي كه با بدن ارتباط دارند، مثل پوشاك و آرايش، و رفتارهايي كه به دوجنس مخالف ارتباط دور يا نزديك دارند نسبت جنسي داده مي شود و اختلال اجتماعي شديدي ميان دو جنس در جامعه بوجود مي آيد. در اين شرايط است كه حتي محيط هاي اجتماعي جنسيت زدايي شده مانند بيمارستان ها، نيز دستخوش مسئله سازي هاي جنسي مي شود.
پرستاري پست مدرن

در ابتداي ورود به بيمارستان، متوجه دفترچه ايي در تخت خود شدم كه سازمان بخش و بيمارستان را معرفي كرد. مطابق راهنماي بخش ، (Consultant) يا دكتر فوق تخصص كه مسووليت جراحي بيمار را عهده دار است و بلاترين فرد در سلسله مراتب بيمارستاني است و تنها كسي است كه دارو براي بيمار تجويز مي كن.. آقاي اترينگتون كنساتنت من بودند.

(Register Specialist) دكتر متخصص كه به مرتب و روزانه از بيمار ديدن و معاينه مي كند و مراقب حال بيمار است. دكتر عطاران اين نقش را براي من عهده دار بودند.

(Surgeon House) دكتر متخصص كه سابقه بيمار فرد را مطالعه و گاه گاهي بيمار را معاينه و نتايج آن را به ساير اعضاي تيم گزارش مي دهد. ايشان دارو يا درمان تجويز نمي كند.

(Sister Ward) پرستار مسئول بخش و سرپرست تيم پرستاران.

(Nurse Staff) پرستار مراقب دائمي بيمار.

مراقب بهداشت يار، دستيار پرستار در مراقبت از بيمار است.

Psychotherapist

فيزيوتراپ مراقب ترمينات بدني بيمار است تا بيمار بعد از عمل از نظر تنفسي و سرفه بيمار دچار مشكل خصوصآ آلودگي، نشود.

خريد روزنامه يا تهيه تنقلات و سرگرمي و غيره به بيمار كمك مي كند. فردي است كه Occupational therapist

پرستار-دانشجو

اگرچه وجود تقسيم كار سازمان يافته ايي در اين چارت سازماني ديده مي شود، اما در عمل مديريت پرستاري بخش متفاوت بود، زيرا تمام پرسنل بخش، فارغ از نام و نشان و پست سازماني، به مراقبت از بيماران مي پرداختند و لحظه ايي كه بيماري نيازمند كمك براي هر چيز حتي توالت بود هر كس كه مي توانست، اعم از نرس مسوول بخش يا بهداشت يار، به او كمك مي كردند. از نظر پرستاران مراقبت از بيماران كار گروهي و تيمي بود و پذيرفته بودند كه همه در رضايت خاطر بيمار تلاش كننند. مسوول بخش بوند استريت خانم پرستار مالزيايي كوتاه قد سياه چرده ايي بود كه دائمآ در ميان بيماران بود و به قول زهرا ”خيلي سخت گير و پي گير همه چيز“ بود. آشكار بود سرپرست بخش بيش از همه تلاش و جنبش داشت. او همه كاري مي كرد حتي لگن گرفتن براي بيماران. پرستاران نيز چنين وضعيتي داشتند. مديريت و رفتار پرستاران با آنچه تيلور (1945) ”مديريت علمي“ ناميد سازگار نبود، چرا كه پرسنل بخش نه بر اساس منزلت سازماني بلكه بر اساس پاسخگويي و رضايت بيمار فعاليت هاي خود را سامان مي دادند. اين وضعيت نارضايتي پرستاران ايراني را برايم تداعي مي كرد كه اغلب گلايه مي كنند كه در بيمارستان هاي ايران سلسله مراتب رعايت نمي شود و كارهايي كه وظيفه حرفه ايي پرستار نيست از آنها خواسته مي شود،. پرستاران ايراني از اينكه برخي مردم به لباس فرم آنها توجه كافي ندارند و هر كس را كه از بيمار مراقبت مي كند،، اعم از بهداشت يار، نظافتچي و نرس ”پرستار“ مي نامند نيز ناراضي هستند. اين در يكي از بهترين بيمارستان هاي لندن آنچه ”مديريت علمي“ يعني مديريت بر اساس تقسيم كار و تخصص را كنار گذاشته است پرسش انگيز بود ؟ دو عامل اساسي و ساختاري بر چگونگي مديريت و عملكرد پرستاران بخش تاثير گذار بود. نخست معماري و فضاي بخش، دوم ساختار چندفرهنگي بخش. در زير تلاش مي كنم با توجه به مشاهداتم اين عوامل را توضيح دهم.

 

همان طور كه ذكر شد بخش مستطيلي بزرگ بود كه هيجده تخت بيمار در قرار داشت. بخش به وسيله ديوار تفكيك نمي شد، تنها بيماران مي توانستند در مواقع ضروري پرده هايي كه اطراف تخت آنها بود استفائه كنند. اين امر فضاي پسترده تري در اختيار بيماران قرار مي داد و امكان ارتباط اجتماعي گسترده تري ميان بيماران فراهم مي كرد. در عين حال امكان دسترسي بيماران به پرستاران را هم افزايش مي داد، زيرا وقتي پرستاران در بخش قدم مي زدند تمام بيماران را مي ديدند. به همين دليل بيماران، جز در مواقع خاص و كوتاه مدت، اجازه نداشتند كه پرده ها را بكشند. برداشتن ديوارها، نه تنها صرفه جويي در فضا و هزينه اقتصادي بيمارستان بود، بلكه نوع كاملآ متفاوتي از ”سازمان و روابط اجتماعي“ در بخش را ايجاد كرده است. در اين شرايط نه تنها بيماران، بلكه پرستاران نيز در محيط باز اجتماعي زندگي مي كردند. در نتيجه زيست دائمي در چنين محيط باز اجتماعي، پرستاران نيز از الگوهاي رفتاري و فرهنگي متفاوتي تبعيت مي كردند. آنها مي دانستند كه دهها چشم نظاره گر رفتار و گفتار آنهاست و در محيط عمومي زندگي مي كنند. در واقع بخش، سن تئاتري مي مانست كه بيماران و پرستاران بازيگران و در عين حال تماشاچيان آن بودند. البته اين فضا گاهي محدوديت ها و مشكلاتي نيز براي آرامش و استراحت بيماران بوجود مي آورد، زيرا سر و صدا و مشكلات بيماران مخل آرامش ديگران بودد. البته اين مشكل چنان كه انتظار مي رفت حاد نبود، زيرا پرستاران اغلب مانع از آن مي شدند كه بيماري براي مدت طولاني دچار مشكل باشد پرستاران ناگزير بودند در كمترين زمان ممكن به مشكل بيماران رسيدگي كنند، زيرا ناراحتي و مشكل هر بيمار، در صورت استمرار و طولاني شدن، به ”درد يا مشكل مشترك“ بيماران و بخش تبديل مي شد. بيماران نيز اصل رعايت همجواري و زندگي در محيط عمومي را مي نمودند. اغلب سكوت حكم فرما بود و با وجود آزادي دائمي ملاقات، بندرت محيط بخش شلوغ بود. فضاي معماري بخش بيش از هر چيز ديگري توجه ايرانيان را جلب مي كرد، چرا كه در ايران “اتاق آرماني” بيمار، اتاقي است يك نفره با در و پنجره و قفل هاي محكم و محفوظ! (وقتي دكتر حسيني، معاون وزير بهداشت و درمان، به ملاقات من آمد، اولين نكته ايي كه توجه او را هم جلب كرد همين معماري و فضاي بخش بود.).

نكته ديگر در باره ”فضاي بخش“ امكان آشنايي بيماران با مجموعه فعايت ها و رخدادهاي درون بخش بود. در چنين فضاي اجتماعي باز، بخش نوعي اجتماع كوچك و رو در رو بود كه هر رفتار و حادثه ايي سريع به روح جمعي حاكم بر بخش ارتباط مي يافت. در اين شرايط، من مي توانستم به سهولت به عنوان ”ناظر“ و ”مشاهده گر“، آيين ها و مناسك حرفه ايي را كه پزشكان و پرستاران انجام مي دهند ببينم. مراسم ”تغيير شيفت“ يا ”گردش كار“ نوبتي شبانه و روزانه پرستاران، آيين توزيع داروي بيماران، آيين ملاقات و معاينه پزشكان از بيماران، مراسم توزيع چاي و قهوه، مراسم ملاقاتي عمومي، و آيين نظافت و بهداشت بخش و بيماران از آيين هاي روزانه ايي بود كه زندگي روزمره بخش را شكل

مي بخشيد.

نه تنها بيماران بخش بوند استريت از كشورها و قوميت هاي متفاوت بودند، بلكه همان طور ديديم پرسنل بخش، پزشكان و پرستاران نيز عمدتآ مهاجر و غير انگليسي بودند. تقريبآ نيمي از پرستاران و بهداشت ياران بخش فيليپيني بودند، سايرين نيز مهاجرين آفريقايي، كارايب، آسيايي و تعداد اندكي نيز انگليسي بودند. پرستاران مهاجران فيليپيني و آفريقايي تمامآ اظهار مي داشتند كه براي پيدا كار به بريتانيا مهاجرت كرده اند و در كشور خودشان موفق به پيدا كردن شغل نبوده اند يا اگر به كشور عود بازگردند امكان پيدا شغل براي آنها اندك است. آنها از اينكه توانسته اند در بريتانيا فرصت شغلي مناسب تحصيلات خود بدست آورده اند بسيار خوشحال بودند و حاضر بودند براي حفظ موقعيت شغلي خود هرگونه تلاش لازم انجام دهند. آنها از فشار كار در بخش چندان خرسند نبودند اما همواره به اين نكته اشاره مي كردند كه ”پرستاري شغل رقابتي است. اگر ما نتوانيم رضايت بيمارستان را تامين كنيم، از پرستاران ديگر استفاده خواهد شد. چند سال پيش، بيمارستان هاي بيرتانيا را پرستاران هندي مي چرخاند، اما امروز فيليپيني ها جايگزين آنها شده اند، زيرا ما سخت و با كيفيت بالا كار مي كنيم و به حقوق كم هم قانع هستيم.“ علاوه بر ”رقابتي بودن بازار كار“ تحول نگرش به مديريت سازمان ها نيز عامل اساسي در چگونگي مديريت بخش بوند استريت بود. در نگرش مدرن، مديريت و سازمان بر اساس ”مدرك تحصيلي و تخصصي“ افراد سامان مي گرفت، اما امروزه توانايي ها، تجارب، انعطاف پذيري در برابر شرايط كار، خلاقيت و قدرت رقابت فرد براي تامين شرايط سازمان معيارهايي است كه پرسنل در درون يك سازمان به كار گماذده مي شوند. نه تنها در بيمارستان، بلكه در دانشگاه و خوابگاهي كه من زندگي مي كنم، شاهد چنين وضعيتي بوده ام. من بارها شاهد بوده ام كه مديريت خوابگاه دانشجويي اينتر نشنال هاوس، ديوار نقاشي مي كند، زباله ها را جمع مي كند و در تمام فعاليت هاي ساختماني خوابگاه مشاركت مي كند. طي چهار سال گذشته، اينترنشنال هاوس سه مدير عوض كرده است. هيچيك از مديران تحصيلات آكائميك نداشتند، اما سال ها سابقه مديريت اينگونه سازمان را داشتند.


رقص درماني

صبحانه را خورده بوديم و ساعت حدود نه بود كه خانم جوان ژاپني سان، چيزي شبيه اوشين خودمان! كنار تختم آمد و گفت: ”روزنامه، كتاب يا چيزي احتياج نداريد. من براي كمك به بيماران بخش داوطلبانه كار مي كنم؟“ ديدم لباس آبي فرم به تن دارد و روي سينه اش آرم و نشان (badge) بيمارستان ميدلسكس بود. هر روز اين افراد را در بخش مي ديدم و كنجكاو بودم بدانم اينها چه كساني هستند. گفتم: ”خيلي دوست دارم به طبقه همكف بروم و خودم روزنامه بخرم. در حقيقت مي خواهم قدم بزنم. اين كار خيلي براي شما وقت گير است، زيرا بايد خيلي با احتياط و آهسته راه بروم.“

با شادماني گفت: ”اصلآ اشكالي ندارد. من تا هر وقت شما نياز داشته باشيد همراه شما خواهم بود.“ ابتدا خواست دستم را روي شانه اش بگذارم و او هم پشتم را بگيرد كه نيقتم. گفتم: ”گمان مي كنم نيازي به اين كار نباشد، فقط زير بازوهايم را داشته باشيد خودم راه مي روم.“

در حاليكه به طرف آسانسور حركت مي كرديم گفتم:” من فلاني هستم و دانشجو.....ممكن است شما خودتان را معرفي كنيد؟“

گفت: ”سانگ هستم، اهل كره جنوبي. من هم دانشجوي فوق ليسانس رشته رقص درماني ( ) هستم. استادم گفته است شش ماه در بيمارستاني داوطلبانه كار كنم تا مهارت هاي عملي لازم براي برقرار ”ارتباط اجتماعي“ با بيماران را بدست آورم.“

پرسيدم:”متوجه منظورتان نشدم، گفتيد رقص درماني؟“

گفت: ”بله، رقص درماني. چطور مگر؟“

گفتم:”تا بحال رقص درماني نشنيده ام!“

گفت:” رشته ايي مهم و گسترده است كه دكتري هم دارد. هدف اين رشته كمك به درمان برخي بيماري هاي رواني، حركتي و كودكان از طريق رقص است. من هم به بخش ارتوپدي آمده ام كه بيمارانش مشكلات حركتي دارند.“

پرسيدم: ”لابد رشته و دانش جديدي است؟“

گفت: ”رشته نسبتآ جديد، اما دانش بسيار قديمي است. مطالعات رقص درماني نشان مي دهد در آفريقا، كه ”سرزمين رقص“ نام دارد، بيماري هاي رواني و حركتي از تمام نقاط ديگر جهان كمتر است. به همين دليل امروزه گرايش رقص درماني آفريقا رشته مستقلي است كه به مطالعه رقص هاي آفريقايي مي پردازد. هند هم موقعيت ويژه ايي از نظر مطالعات رقص دارد زيرا هند آلبوم رقص هاي پيچيده و عمدتآ درمان بخش است و رقص درماني هندي يا شرقي هم گرايشي ديگر رشته ماست. بعد از اينها هم كشورهاي اروپايي و آمريكا قرار دارند و گرايشي هم به نام رقص درماني غربي وجود دارد. هر يك از گرايش هاي مذكور ويژگي هاي درماني و سلامتي آفرين رقص هاي سنتي و مدرن منطقه ايي را مطالعه مي كند. شما كه انسان شناس هستيد حتمآ كلمه ”انقلاب رقص“ به گوشتان خورده است. اكثر كشورهاي غربي در دو دهه گذشته توجه خاصي به گسترش رقص در مدارس و كليسا ها و رسانه ها و جامعه داشته اند، زيرا رقص فوايد زيادي در پيش گيري و درمان بيماري ها دارد. به همين دليل بكار و گسترش آن در كشورهاي غربي را نوعي انقلاب و تحول عظيم مي نامند. نقش رقص براي سلامتي و بهداشت جامعه و فرد واقعآ هم معجزه آساست.“

كاملآ سردرگم شده و حرف هايش را آشكارا نمي فهميدم. نگاه ايراني، كه رقص را پاره ايي از لهو ولعب و فسق و فجور مي شناسد، فاصله زيادي با اين نگاه داشت. راستش از شنيدن مطلبي كاملآ نو به هيجان آمده بودم. چنان كه او متوجه حرص و ولع من براي دانستن بيشتر درباره رشته تحصيلي اش شده بود و از علاقه ام براي دانستن به شوق آمده بود و بي امان توضيح مي داد.

گفت:”بله، شادي و نشاط بخشيدن تنها بخشي از هنر رقص است. با توجه به اين واقعيت كه در نتيجه توسعه تكنولوژي، مردم ديگر چندان كارها و حركت هاي بدني نمي كنند، بايد زمينه ها و شرايطي فراهم كرد كه مردم به بدنسازي و نرمش و حركات بدني علاقه مند شوند. مطالعات نشان مي دهد رقص يكي از مهمترين شيوه هاي جذب مردم به بدنسازي و مراقبت از بدن هاي شان است. بيش از هشتاد درصد كساني كه به رقص مي پردازند رژيم غذايي ويژه ايي دارند تا تناسب اندام شان بهم نخورد. در دنيايي كه چاقي مهمترين عامل مرگ و مير افراد است، آيا روشي بهتر و كم هزينه تر از رقص براي پيشگيري از چاقي وجود دارد؟ از نظر بهداشت رواني نيز رقص با شادي بخشيدن و نشاط آفريني اش انرژي فوق العاده ايي به فرد مي دهد كه مانع از افسردگي و دپرس، كه شايع ترين بيماري هاي زمانه ماست مي شود. در كنار اينها جنبه خلاقانه و هنري رقص وجود دارد. رقص هم نوعي ورزش و هم نوعي هنر است. جنبه هنري رقص باعث مي شود كه فرد به جهان هنر ها وارد شود و با هنرهاي ديگر مانند موسيقي، تئاتر، فيلم و سينما پيوند بخورد. شما كمتر فيلم و كنسرت يا تئاتري مي بينيد كه رقص سهمي در آن نداشته باشد. از نظر رقص درماني اينها تمام زمينه هايي براي تقويت و حفظ بهداشت رواني فرد است، زيرا به اين وسيله افراد از انزواي اجتماعي يا گرايش به رفتار هاي ضد اجتماعي بازداشته مي شوند. بنابراين، رقص نوعي مهارت حرفه ايي است كه براي فرد ايجاد حس هويت و تعلق اجتماعي مي كند. بررسي هاي تطبيقي زيادي در مطالعات رقص درماني انجام گرفته است. اين مطالعات نشان مي دهد ”دنسر“ يا رقاص هاي حرفه ايي نسبت به كساني كه فاقد هويت حرفه ايي و هنري اند از اعتماد به نفس بالاتر، روابط اجتماعي گسترده تر، فرهيختگي و سلامت رواني بيشتري برخوردارند،. رقص نگرش تازه ايي از بدن در فرد ايجاد مي كند، نگرشي كه بدن نه تنها وجود و اندام اوست، بلكه هنر و حرفه اوست. در نتيجه تلاش براي سلامتي و زيبايي آن، تنها تلاش براي لذت و آسايش و آسودگي نيست. بلكه نوعي خلاقيت و هنر و حرفه است. ما اغلب نسبت به بدن هاي خود حساسيت و آگاهي لازم را نداريم، رقص اين آگاهي و حساسيت را در فرد ايجاد مي كند.“

پرسيدم اينها تمام جنبه هاي پيشگيرانه رقص است. رقص از نظر درماني چه خواصي دارد؟“

گفت: ”البته شرح بيماري هاي رواني و جسماني كه از طريق رقص درمان مي شوند، بحثي باليني و پزشكي است. مختصر اينكه، برخي از بيماري هاي رواني از طريق رقص درمان مي شوند. امروز در تيمارستان ها بيماران رواني را آموزش رقص مي دهند. بخشي از روش هاي نوين يوگا كه براي ايجاد تمركز انجام مي شود، نوعي رقص است. كودكاني كه بيماري هاي حركتي دارند از طريق موسيقي ها و رقص هاي ويژه ايي درمان مي شوند. حتي برخي از حيوانات خانگي نيز از طريق موسيقي و رقص معالجه مي شوند. تخصص من مربوط حركت درماني از راه رقص است.“

پرسيدم بعد از فارغ التحصيلي به كره بازمي گرديد يا اينجا مي مانيد؟

گفت: ”نه، گمان نمي كنم بازگردم. در كره هنوز رشته رقص درماني توسعه نيافته است، هرچند دولت برنامه هايي زيادي براي گسترش رقص انجام داده است. كره تنها يك دانشكده رقص دارد و رقص درماني در حال حاضر در حد يك درس ارائه مي شود. اما اينجا اغلب بيمارستان ها و مدارس و كليساها به تخصص ما نياز دارند.“

بعد هم پرسيد: ” در كشور شما رقص درماني چگونه است؟“

مانده بودم چه جوابي بدهم. در كشوري كه رقص هنوز برادري اش را ثابت نكرده است و فردي را به جرم اينكه در آمريكا رقاص بوده است! و براي ديدار خانواده اش به ايران آمده دستگير و ده سال زندان مي كنند، آنوقت وضعيت رقص درماني را چگونه مي شد توصيف كرد. اين بود كه يك كلام خلاصه گفتم: ” در ايران رقصيدن جرم است.“

مثل اينكه خبر مرگ يكي از بستگانش را شنيده باشد، چشم هاي بادامي و گردش خيره شد، يكباره تكاني خورد و گفت: ”جرم؟ يعني اگر كسي برقصد پليس دستگيرش مي كند؟“

گفتم بله.

گفت:”عجب.! يعني رقصيدن مثل دزدي و قتل و اين چيزهاست؟“

گفتم:”ميزان كيفر آن را نمي دانم، زيرا تا بحال نرقصيده ام و به جرم رقصيدن هم گرفتار پليس نشده ام.“

گفت:”ازدواج كرده ايد؟“

گفتم:”بله، پسركي ده ساله هم دارم.“

گفت:”در عروسي تان نرقصيديد؟“

گفتم:”اگر هم اين كار را كرده باشم، پنهاني، پشت درهاي بسته، طوري كه پليس متوجه نشود، نيمه قري دادم! البته من اصولآ رقاص خوبي نيستم. پليس هم اگر ببيند، ايرادي به من نخواهد گرفت!“

گفت:”يعني پليس فقط كساني را كه زيبا و حرفه ايي برقصد دستيگر مي كند و افرادي كه حرفه ايي نيستند آزادند؟“

گفتم:”تقريبآ!“

گفت: ”خانم ها چي، آنها هم مجازند فقط مثلآ نيمه قري بدهند؟

ديدم بحث دارد به جاهاي باريك مي كشد و اگر بخواهم به تمام كنجكاوي ها رقص شناسانه او پاسخ دهم، و مهمتر از آن اگر بخواهم تمام مطالب آن گفتگو را نقل كنم، آنوقت تمام خرهاي ايران هم نمي توانند باقالي هايش را بار كنند! اين بود كه سربسته گفتم ”زنها پشت درهاي بسته راحت هنرنمايي مي كنند!“

گفت: ”پس فقط رقاص هاي حرفه ايي مشكل دارند، و بقيه مردم پشت درهاي بسته مي رقصند؟“

گفتم:”بله. پشت درهاي بسته، طوري كه صداي موسيقي آن از خيابان شنيده نشود و خانم ها و آقايان هم جدا از هم برقصند و رقصيدن يكديگر را نبينند، مي رقصند و پليس هم خيلي سخت نمي گيرد! البته درغير اينصورت جرم است.“

گفت:”پس كشور شما كلوپ و دانشكده رقص و اين چيزها ندارد. لابد تلويزيون هم رقص و آواز نشان نمي دهد؟“

گفتم: ”عرض كردم كه مردم هم پنهاني گاهي دلي از عزا در مي آورند و قري مي دهند. تلويزيون كارش نصيحت كردن مردم است كه مبادا مردم پنهاني آن پشت ها كارهاي خلاف بدي مثل رقص انجام دهند.“

گفت:”پس هنگام جشن تولد و ژانويه و عروسي و اينجور چيزها، مردم چطور شادي مي كنند. اينطور كه شما گفتيد كسي آشكارا مجاز نيست شاد باشد، فقط گاهي دزدكي مي شود شادي كرد؟“

گفتم:”چنين منظوري نداشتم. مردم مجازند شاد باشند. من گفتم فقط مجاز نيستند برقصند.“

در حالي كه مي خنديد گفت:”شما مي توانيد بدون آنكه اشك بريزيد گريه كنيد؟“

گفتم:”خوب نه.“

گفت:”شادي و رقص هم مثل گريه و اشك است. مردمي كه نمي توانند راحت و آسوده برقصند، در واقع هيچگاه طعم شادي را هم نمي چشند. مردمي هم كه طعم شادي را نمي چشند با معيارهايي كه ما آموخته ايم دچار انواع بيماري هاي اجتماعي و رواني مي شوند. من حدس مي زنم افسردگي و خودكشي و رفتارهاي ضد اجتماعي در كشور شما خيلي بالاست.“

گفتم: ”بله در كشور ما معتاد خيلي زياد است و افسردگي هم مي گويند بيماري رايج است. اما اينكه جلوگيري از رقص باعث افزايش رفتارهاي ضد اجتماعي و افسردگي مي شود يا نه؟ نمي دانم و تا بحال هم به آن فكر نكرده ام. اما اين را مي دانم كه در كشور ما افراد براي لبخند زدن بايد دليل داشته باشند!“

گفت:”يعني خنديدن و لبخند زدن هم جرم است؟“

گفتم:”جرم نيست، اما كمي وزن اجتماعي آدم سبك مي شود.“

خنديد و گفت:”خوش بحال آدم هاي اخمو!“

گفتم:”خوب، همه جاي دنيا اخموها كمي جنتلمن و با وقار و سنگين ترند!“

گفت:”گمان نمي كنم همه جاي دنيا اخموها مورد احترام باشند. سالها پيش در كره، شعار ملي يكي از سال ها در مدارس اين بود كه ”جامعه خندان، جامعه سالم“. عكس اين مطلب مي شود ”جامعه ا خمو، جامعه بيمار“. در اينجا هم رسم است كه مردم لبخند بزنند. به همين دليل انگليسي ها هميشه لبخند بر لب دارند، مگر دليلي براي نخنديدن داشته باشند. اينجا در مدارس و دوره هاي آموزش حرفه ايي مشاغل خدمات عمومي، كه افراد با مشتري سروكار دارند، به افراد ياد مي دهند كه لبخند زدن مهارت ضروري شغلي است. يعني اگر فرد دايمآ خندان و با نشاط نباشد، شغلش را از دست مي دهد. موضوع تنها جذب مشتري هاي بيشتر نيست، بلكه اينجا لبخندي گرم و مهربان، حق مشتري و ارباب رجوع است. شما اگر خدماتي هم دريافت نكنيد و كالايي هم نخريد، باز فروشندگان با لبخند از شما خداحافظي مي كنند. ما در رقص درماني افراد اخمو و كساني كه لبخند نمي زنند را جزء بيماراني طبقه بندي مي كنيم كه از طريق رقص درماني مي توانند معالجه شوند.“

گفتم: ”تفاوت هاي فرهنگي ميان جوامع را نبايد ناديده گرفت. اگرچه مي پذيرم كه ممكن است ديدگاه دولت ايران هم چندان با موازين علمي سازگار نباشد. البته اين توضيحات شما براي من خيلي با ارزش اند، زيرا امروز شما دو نوع فرهنگ و دو نوع تلقي از يك كردار فرهنگي را به من نشان داديد.“

گفت:”من هم براي اين به بيمارستان مي آيم تا با همين مسائل آشنا شوم. دوست دارم بدانم دليل پليس يا دولت براي جلوگيري از رقص چيست؟“

گفتم: ”دولت ايران مذهبي است و رقص را مغاير احكام ديني مي داند.“

گفت: ”خداي دولت شما خيلي با خداي كاتوليك هاي اينجا فرق دارد، زيرا در اينجا كليساها و مدارس مذهبي بيشتر از بقيه جاها بر موسيقي و رقص تاكيد مي كنند. من دوسال پيش در لندن براي كليساي كاتوليكي در زمينه روش هاي گسترش رقص ميان مردمي كه به كليسا مي آمدند كار مي كردم. شعار كليسا اين بود كه ”رقص نيايش است.“ از آن موقع تابحال فكر مي كردم و باور داشتم كه رقص هنري اصالتآ مذهبي است. البته در مطالعات رقص هم اين نكته بارها گفته شده است. حال شما مي گوييد كه دولت شما به دلايل مذهبي جلو رقصيدن را مي گيرد. برايم باور كردني نيست. بيهوده نيست آمريكايي ها بر نابودي صدام اصرار مي كنند.“

گفتم: ”البته صدام رييس جمهور عراق است، نه ايران!“ از اشتباهش شديدآ عذر خواهي كرد.

 

چاي انگليسي! وقتي تازه وارد بخش شدم ديدم بالاي سر هيچ بيماري فلاكس چاي نيست، تعجب كردم. با تصوري كه از بيمارستان ايراني داشتم، ناسازگار بود. پرسيدم پس براي چايي، تنها ماده مخدري كه به آن اعتياد دارم، چه بايد كرد؟ تا اينكه“لوردز” اولين چايي داغ را برايم آورد. لوردز، (Loodrs) خانم پنجاه و چند ساله فيليپيني بود كه ده سال در عربستان سعودي كار كرده بود و زبان عربي را مثل تاگالو (فيليپيني) زبان مادري اش، مي دانست و ”قهوه چي“ بخش بود. او با تسلط به زبان هاي مختلف شرقي و غربي، به يك ”شهروند جهاني“ كه مي توانست در محيط هاي فرهنگي كاملآ مختلف و متفاوت كار كند، تبديل شده بود. خودش مي گفت:”اخلاق همه را مي شناسد و مي داند چطور با يك عرب مسلمان دو آتيشه يا كافر خدا ناشناس انگليسي يا ديندار متظاهر رياكار فيليپيني با مدارا سازگاري كند.“ مي گفت: ”بايد پول درآورد تا خوب زندگي كرد. اين منطق زندگي امروز ماست. من هم رمز پولسازي را خوب مي دانم.“ پرسيدم:”به من هم آن را ياد بده.“ گفت:”بايد از خانه ات بيرون بيايي و بزرگي دنيا را نه روي نقشه، بلكه روي درياها و قاره هاي پهناور ببينيد. من از كودكي به نقشه ها شك داشتم. نقشه دنيا را كوچك نشان مي دهد و ما را گول مي زند. وقتي به عربستان رفتم، فهميدم صحرا آن چيزي نيست كه در جغرافيا به ما نشان مي دهند، وقتي به انگليس آمدم فهميدم جزيره هم مي تواند به بزرگي يك قاره باشد. اگر به بزرگي عالم پي برديد، در خواهيد يافت هميشه در گوشه ايي از آن گنجي در انتظار شماست و ناخود آگاه بسوي آن روانه مي شويد. (در حاليكه مي خنديد) مي بينيد كه من سال هاست چون آفتاب، گاهي در شرق و گاهي در غربم!“

 

هميشه پر انرژي و پر نشاط بود و با لبخندي پشت ماشين چايي و قهوه اش، كه به آلاسگا فروش هاي قديم مي مانست، فرياد مي زد: ”چاي، قهوه، چند تا، كسي نبود!“ همه را، از بيمار و پرستار تا ملاقاتي و ميهمان، تا بي نهايت پذيرايي مي كرد. صبح ساعت هفت مي آمد. ابتدا ميزها را تمييز مي كرد و چاق سلامتي گرم با همه بيماران، بعد هم صبحانه مي داد،. تا ساعت چهار و نيم به طور منظم ساعت ده و نيم، دوازده و نيم، دو و نيم و سه و نيم چاي و قهوه مي داد، در ساعات ديگر هم بنا بر تقاضاي بيماران با روي گشاده آماده پذيرايي بود. بعد هم بخش را ترك مي كرد و پرستاران به بيماران چاي مي دادند. چاي و قهوه داغ او به محفل بيماران بخش گرمي و صميميت مي بخشيد. از اينرو، لوردز، و مهمتر از آن چايي و قهوه، نقش ويژه ايي در ايجاد حس روابط دوستي و پيوند هاي غير رسمي در بخش ايفاء مي كرد. وقت چايي، زنگ تفريح بخش بود و بخش بيش از هر زمان ديگري حالت ”اجتماع“ يا ”محله“ بخود مي گرفت. در واقع آنچه در همه جا به چاي اهميت مي دهد، همين خصلت رازآميز گرمي بخشي آن است. چاي به نحوي پنهان، در محيط هاي رسمي و سازماني، اغلب ”معنايي غير رسمي“ و پنهان خلق مي كند.. اغلب هم چنين به نظر مي رسد كه سازمان ها چايي خوردن را بخش ”عرفي“ سازمان مي شناسند،

لوردز پيرمردهاي بالاي هشتاد ساله بخش را خاطرخواه هاي خودش معرفي مي كرد و هر روز صبح درباره اينكه چه شرايطي براي پذيرش دوستي آنها خواب ديده است، حرف هاي تازه مي زد.

ابتدا از لودرز پرسيدم: ”چرا اكثر كاركنان اين بخش فيليپيني هستند؟“

گفت: ”براي اينكه فيليپيني ها خيلي كار مي كنند و خيلي هم به مزد كم قانع اند.“ درست مي گفت، من هم شاهد ادعايش بودم.

پرسيدم: ”مشتري هاي چاي بيشتر است يا قهوه؟“

گفت:”صدتا چاي مصرف مي شود يكي قهوه“

پرسيدم:”لابد آن يكي را هم انگليسي ها مي خورند؟“ خنديد و گفت: ”نه، اتفاقآ. انگليسي ها معتاد چايي اند، قهوه مال ما فيليپيني ها و آسيايي هاست كه مي خواهيم اروپايي شويم!“

اين كه انگليسي ها چاي مي خورند، يكي از نكاتي بود كه وقتي تازه به انگلستان آمدم، متوجه آن شدم و از ديدن آن هم سخت متعجب شدم. اولين روزي كه به كافه دانشجويي دانشكده رفتم، ديدم ماشين قهوه و چاي كنار هم هستند و دانشجويان هم اغلب چاي مي خوردند. گمان كردم، شايد دانشكده ما چون به مطالعات آفريقا و آسيا اختصاص دارد، و تعداد كثيري دانشجوي آسيايي دارد، براي رعايت حال آنها، همان طور كه نمازخانه و توالت مسلماني! ساخته اند، ماشين چاي را هم كنار قهوه گذاشته اند. ولي بعد هرجاي انگليس رفتم، ديدم چاي، نوشيدني اصلي انگليسي هاست و قهوه جنبه ثانويه دارد. بنابر اين، دريافتم آن تصور سنتي ايراني كه”غربي ها قهوه و شرقي ها چاي مي خورند“ كاملآ نادرست است. البته اينكه چرا ما اين تلقي را داريم كه چاي قند پهلو ”نوشيدني ملي“ ايراني ها يا شرقي هاست و قهوه نشان اروپايي ها و غربي هاست، را نمي دانم، اما براي من هميشه غرب و قهوه با هم بوده اند. اجازه دهيد تلقي يك انگليسي كهن سال از چاي را برايتان نقل كنم. همان طور كه قبلآ توضيح دادم بعد از عمل جراحي محل تختم را براي سه روز عوض كردند و با دو پير مرد انگليسي ديگر همسايه شدم. ِدرك و بنجامين. بنجامين پيرمرد هشتاد ساله ايي بود كه علاوه بر مشكل پا درد و استخوان درد، كمي هم حواس پرتي داشت و در عين حال شوخ طبع و صريح اللهجه هم بود. همان طور كه قبلآ شرح مبسوط دادم، به دليل اعتياد به چاي و بنابر توصيه پزشك، در دو سه روز اول دايمآ آب و چايي مي خوردم، چيزي حدود چهل پنجاه ليوان. لوردز براي كمك به من و براي اثبات اين ادعا كه چايي خصلت درماني هم دارد و بنابر اين او هم در كار طبابت بيماران است! لحظه ايي از عرضه چاي داغ دريغ نمي كرد و اغلب ليوان ها را دوتا دو تا روي ميزم مي گذاشت. بنجامين با ديدن اين صحنه گفت: ”اهل كجاييد؟“ گفتم ايران. گفت: ”در ايران هم مردم چاي مي نوشند؟“ گفتم:”كم وبيش.“ گفت:”مثل ما انگليسي ها با ليوان، يا مثل فرانسوي ها قطره چكان داريد؟!“ گفتم:”استكان هاي ما كوچك تر از ليوان هاي شماست.“ گفت:”چايي انگليسي خوش طعم مي نوشيد يا چاي محلي؟!“ گفتم:”چاي خارجي هم داريم اما نمي دانم انگليسي اند يا نه.“ گفت:”مي شود وقتي جوليا همسرم اينجا آمد اين مطالب را به او بگوييد؟“ گفتم چشم، اما چرا اينكار را بكنم؟ گفت:”ديروز به او گفتم كه فقط ما انگليسي ها هستيم كه چاي مان رودست ويسكي فرانسوي است! مي بيند هر كه آن را مي يابد مثل شما بشكه بشكه آن را مي نوشد! به جوليا گفتم اين جوان كنار تختم دو روز است چاي انگليسي مي نوشد، هنوز عطشش ننشسته است. حرف هايم را نمي پذيرفت. اين كه چاي انگليسي دلچسب است و خوش بو و خوش طعم، همه مي دانند و قبول دارند جز جوليا!“ گفتم چشم بنجامين.

 

حرف هاي بنجامين مثل حس غريبي آزارم مي داد. ديدم آشكارا چاي، ميراث شرق، به تاراج مي رود! خودم را با اين خيال كه پيرمرد حواسش پرت است تسكين دادم. اما چند روز پيش كتابي را ديدم كه نويسنده عاقلي آن نوشته است، ادعا هاي بنجامين را تكرار كرده است. ”جين پتيگرس“ در كتاب ”برترين هاي بريتانيا“ (2000)، كتابي كه اختصاص به معرفي برخي از مهمترين ويژگي هاي برتر و برجسته ”فرهنگ بريتانيايي“ دارد، بخشي را هم به ”چاي انگليسي“ اختصاص داده است. پتيگرس مي نويسد: ”چاي چنان با زندگي اجتماعي بريتانيايي ها عجين شده است كه تصور يكي از آنها بدون ديگري غير ممكن است. ”يكشنبه ها عصر“ در باغ بدون چاي معنا ندارد. چاي كريسمس و چاي تولد، بخشي از چاي خوران هاي ما بريتانيايي هاست. كريسمس بدون چاي نخواهد آمد و ما باز متولد نخواهيم شد تا بخار چاي داغ در هواي خانه ما بپيچد. اما اغلب انگليسي ها نمي دانند، چاي ريشه شرقي دارد. مايل به دانستن آنهم نيستند، چرا كه چاي پاره ايي از هويت آنهاست، نبايد به چيزي غير از خودشان متعلق باشد. بهرحال واقعيت اين است كه پرتغالي ها و هلندي ها در اوايل قرن هيجدهم چاي را به ما انگليسي معرفي كردند.“

تا كنوني كسي را نديده ام كه چايي را پاره ايي از فرهنگ خودش نداند. ژاپني ها آيين ويژه ايي به نام ”مراسم چاي“ دارند، كه همانند لباس كيمونو و شخصيت سامورايي، پاره ايي از هويت ملي ژاپني است. چاي اگرچه ممكن است ريشه شرقي داشته باشد اما به تمام جهان ”اشاعه“ يافته و همانند ”آتش بازي“ پاره ايي از ”مشتركات فرهنگي“ جوامع انساني شده است، اما اينكه امروز هر ملتي تلاش مي كند ”مشتركات جهاني فرهنگ“ را پديده هايي منحصر يا متعلق به خود بداند، تنها محدود به انگليسي ها نيست. تنها مردم بريتانيا نيستند كه ”چاي“ را اصالتآ انگليسي مي دانند، يا تنها ايرانيان نيستند كه معتقدند ”آتش بازي“ شب عيد، ميراث فرهنگ ايران باستان و رسم كهن ايراني است، و نمي دانند كه آتش بازي رسم كهن اغلب ملت هاي جهان است و آن را از جاي ديگر به عاريت گرفته اند.“ اغلب ملت هاي جهان از فرايند ”اشاعه فرهنگ“ آگاه نيستند و در نوعي توهم ”اصالت هويت خالص“ يا ”فرهنگ دست نخورده“ به سر مي برند. واقعيت اين است كه ”فرهنگ اصيل“ عبارت سياسي و ايدئولوژيكي است كه داراي مابه ازاء واقعي و تجربي نيست، اگرچه سياستمداران و ايدئولوگ هاي ايدئولوژي هاي ناسيوناليستي و بنيادگراي مذهبي از ”فرهنگ اصيل“ سخن مي گويند. تحقيقات انسان شناسي نشان مي دهد، تنها گروه هاي قبيله ايي كوچك، كه به دلايل محيطي يا تاريخي، در گوشه ايي از كره زمين ”منزوي“ بوده اند، تا حدي دست نخورده باقي مانده اند. اگرچه اين گروه ها نيز تنها به طور نسبي ”خالص“ تر از بقيه هستند. بهرحال، توده هاي مردم اغلب از اين امر كه چيزي به نام ”فرهنگ اصيل“ وجود ندارد آگاهي ندارند و در طول تاريخ اين ناآگاهي يكي از منابع سياستمداران براي بسيج آنها بوده است. اين امر تنها محدود به خاورميانه و كشورهاي جهان سوم نيست، كه هر روز براي دستيافتن يا حفظ ”اصالت هاي فرهنگي“ بخشي از جان يا سرمايه هاي خود را از دست مي دهند، بلكه حتي آمريكايي ها، كه ملتي جوان و عمدتآ مهاجر هستند، نيز اين توهم را دارند كه زندگي آنها صد در صد آمريكايي است و چيزي به نام ”فرهنگ اصيل آمريكايي“ وجود دارد. در نيمه نخست قرن بيستم انسان شناسان آمريكايي بر عليه اين نحوه نگرش آمريكايي ها تلاش هاي روشن گر بسياري كردند. ”گفتمان نسبيت فرهنگي“، كه بوآس آن را بنياد نهاد، منجر به تئوري ”الگوهاي فرهنگي“ شد، كه خانم روث بنه ديكت در كتاب كلاسيك ”الگوهاي فرهنگ“ (1934) ارائه كرد. اين كتاب، كه تا كنون به چهل زبان ترجمه شده است و با نزديك به دو ميليون تيراژ، ركورد پر فروش ترين كتاب انسان شناسي آمريكا را دارد، تصويري چند بعدي و ناهمگون از فرهنگ آمريكاي معاصر ارائه مي كند كه با تلقي هاي ”آمريكا مدارانه“ يا ”قومدارانه“ آمريكايي ناسازگار است.

بهترين مثال براي مختلط و تركيبي بودن فرهنگ ها و نفي دست نخوردگي آنها، مقاله رالف لينتن، انسان شناس كلاسيك، است. لينتون در مقاله مشهور ”يك آمريكايي صد در صد“ نشان مي دهد كه تا چه ميزان اين تلقي تنها يك توهم فرهنگي است. او مي نويسد: ”بي گمان هر آمريكايي معمولي مي كوشد كه خود را يك آمريكايي تمام عيار نشان دهد و به هر قيمت براي حفظ ميراث گرانبهاي خود تلاش مي كند. با وجود اين، عقايد، ابداعات و بلاخره فرهنگ جوامع ديگر قبلآ راه خود را در تمدن او گشوده اند.بدون اينكه او متوجه شود كه چه اتفاقي رخ داده است. صبحگاهان، يك آمريكايي تمام عيار را در نظر بگيريد كه با پيژامايي كه در اصل لباس سرخپوستان غرب بود، در بستري كه ابتدا از آسياي صغير يا ايران آمد، دراز كشيده است.وي از سر تا نوك پا در فراورده هاي غير آمريكايي پوشيده شده است. پنبه اولين بار در هندوستان بدست آمد. كتان در خاورميانه پرورش يافت. استفاده از ابريشم حيوانات ابتدا در آسياي صغير رايج گشت. كشف و استفاده از ابريشم اولين بار به وسيله چيني ها صورت گرفت و تمامي اين مواد اوليه، با روش هايي كه در آسيا بوجود آمد، تغيير شكل داده شد. اگر هوا زياد سرد باشد قهرمان ما در زير لحافي از پر قو مي خوابد كه در ممالك اسكانديناوي ابداع شد. او بيدار مي شود و نگاهي به ساعت كه در اروپاي قرون وسطي اختراع شد مي اندازد و ”صبح بخير“ را به صورت مخفف يك اصطلاح لاتيني مي گويد و شتاب زده به حمام مي رود... كه شيشه آن به وسيله مصريان قديم اختراع شد، كاشي ها در خاور نزديك، وان آن توسط روميان و.........(به نقل از روح الا اميني 1377 ص 139).

 

باوجود اشاعه فرهنگ و وجود مشتركات فرهنگي جهاني، نبايد اين واقعيت را از نظر دور داشت كه هر جامعه اي رنگ سنت ها، تاريخ، جغرافيا، سياست و اقتصاد و مذهب خود را به مشتركات فرهنگي و عناصر فرهنگي كه قرض گرفته يا اشاعه يافته اند، مي زند. براي مثال انگليسي ها چاي را با شكر مي خورند و قند جايگاهي در مراسم چاي خوران آنها ندارد. حتي در زبان انگليسي لغتي به نام قند وجود ندارد، بلكه قند را ”شكر مكعبي“ مي گويند. چرا كه در انگلستان فقط قند حبه وجود دارد. لابد اگر، مثل ايرانيان، كله قند چند كيلويي داشتند، قند را ”شكر مخروطي“ مي ناميدند! البته نداشتند واژه ايي براي قند، به معناي عدم اهميت چاي در فرهنگ انگليسي نيست، زيرا در زبان انگليسي اصطلاحاتي مربوط به چاي وجود دارد كه در زبان فارسي مشابه آن نيست. براي مثال تي برك (break Tea) اصطلاحي است كه براي ”وقت فراغت“ به كار مي برند. در خوابگاه دانشجويي ما، هر هفته روزهاي دوشنبه از ساعت چهار تا شش، خانواده ها و كودكان گردهم جمع مي شوند و به گپ و بازي و سرگرمي مي پردازند. اين گرد همايي را تي برك مي گويند. همچنين تي تايم (Time Tea)‏ اصطلاح جا افتاده ايي است كه انگليسي ها براي زنگ تفريح يا استراحت در نيمروز يا بعد از ظهر بكار مي رود. بنابراين، هر فرهنگي زبان و سنن خاصي حول چايي و چايي خوران دارد. بهرحال، چاي شكري انگليسي، متفاوت از چاي قند پهلوي ”قهوه خانه علي بابا“ چاي سماور جوش تازه دم ”خاله خانم“ است! براي ايرانيان قند نه تنها وسيله براي شيرين كردن چاي است، بلكه نماد ”شيريني زندگي“ و شيرين كامي است. در گذشته نزديك، خصوصآ در روستاهاي فراهان، كله قند عمومي ترين و مهمترين ”كادو“ و ”هديه“ ايي بود كه افراد و خانواده ها به مناسبت هاي مختلف به يكديگر هديه مي كردند. “كله قند عروس” نماد شيرين كامي زندگي بود و آن را به زيباترين وجه مي آراستند. هنوز هم بر روي عروس ”قند مي سابند“ تا هميشه شيريني در زندگي اش باقي بماند.