زندگینامه مقالات کتاب ها درس ها و جزوات تالار گفتگو/انجمن یادداشتهای روزانه گالری عکس تماس با من صفحه نخست

پرواز از مهرآباد

بهر حال، هر چه بود با ذهنی انباشته از پرسش ها و نگرش های ضد و نقيض عازم بريتانيا شدم. از همان لحظات اول اين تناقض ها، نگرش ها و در عين ناآگاهی از زندگی واقعی در غرب در رفتارهايم پيدا بود. بخاطر می آورم که شش صبح بوينگ «ايران اير» از مهرآباد برمی خاست و قرار بود با اين پرواز راهی لندن شوم. همه آمده بودند تا مهربانی شان را بدرقه راهم کنند.

زودتر از خانه در آمديم. پارک را گذشتيم. ميدان خلوت بود و هنوز زندگی سر نگرفته بود و تاکسی ها تک و توک رفت و آمد می کردند. چشمم به برج بلند آزادی افتاد. شکوه و قبای بلند سپيدش ديدنی تر می نمود. گويي تازه می ديدمش. در نتيجه سال ها همسايگی، پاره ای از نگاهم شده بود. نمی ديدمش. مانند ديگر ديدنی هاي شهرمان که سال های طولانی هر صبح سلامم می دادند و اعتنای شان نمی کردم، «آزادی» هم در اسارت عادت بی اعتناييم در آمده بود. حالا به چشمم می آمد. حالا که وقت رفتن بود و جدايي. باز تا رسيدن به درک و شناختی عميق از ضرورت توجه و شناخت سرمايه های فرهنگی که چون ريگ بيابان در گوشه و کنار ايران ريخته است راه زيادی داشتم. بايد دور می شدم. بايد بين ما فاصله و جدايي می افتاد تا به بودن و وجودشان پی می بردم. ظاهرآ اين رسم هميشگی بشريت است که برای دانستن قدر و منزلت هر چيز بايد آن را ابتدا از دست بدهد. بايد دور شود تا قدر دوست و هم نشين را بفهمد، بايد عزيزی را از است بدهد تا محبت را کشف کند، بايد اسير شود تا معنی آزادی را درک کند، بايد در بيابانی داغ و بی آب گرفتار شود تا معنی آب مايه حيات را حس کند. و به همين نسبت می توان گفت فرد بايد مدتی از ديار و کاشانه خود دور شود تا ارزش و قدر وطن را بداند تا بعد در راه آبادانی و توسعه آن فداکاری کند

مهرآباد همهمه بود. مثل هميشه. عده ای از شوق ديدار و عده ای از جدايي می گريستند. هر لحظه يکی می نشست و يکی پرواز می کرد تا نوبت به من رسيد. همه آمده بودند. مامان، آقاجون، داداش، عليرضا، شمسی، محبوبه، محمود، نسرين، فلوريا و محمد. اکرم و فرهنگ هم از من جدا ناپذيرند. برايم جدايي سخت بود. اکرم نگران غذا، لباس و سرپناه من بود. می دانست به شش ماهه ای می مانم که بی او نخواهم ماند. اولين بار بود پس از نه سال زندگی مدتی بيش از يک هفته جدا می مانديم. اشک صورتش را می شست. اما قلبش رضايت داشت. اين سفر را گامی بسوی خوشبختی ما می دانست، اگرچه هر دو شناخت و تجسم اندکی از زندگی در لندن داشتيم. آنقدر نمی دانستيم که در بار و بنه ام پتو، پلوپز برقی، قند، چايي و چيزهايي گذاشته بوديم که گويي راهی بيابان بودم! بعدها ديدم در قياس با دوستانم که لپه، نخود، برنج، کاغذ، مسواک، واکس و خرت و پرت های لازم برای يکسال را آورده بودند، باز بار و بنه من معقول تر و سبک تر بود!

مقصر نبوديم. از ناآگاهی بود. اينهم از ديگر عجايب و تناقضات جامعه ماست. من تحصيلکرده آراء و نوشته های پوپر، ويتگنشتاين، تری ايگلتون و نقدهای فرهنگی ريموند ويليامز و نمايشنامه های لير شاه و رومئو و ژوليت و آخرين اکران فيلم های هاليوود و ساخته های اسپيلبرگ و تازه ترين گل های زده و خورده ديويد بکام را مثل و شايد هم بهتر از يک انگليسی می دانم، اما کمی ترين تجسم و تصور عينی از جريان واقعی زندگی و حيات روزمره در انگلستان و هيچ کجای آمريکا و اروپا و شايد دنيا ندارم! و چه اداها با ندانسته هايم که در نمی آورم. مقصر نبودم. امکان آشنايي نزديک که نداشتم و نداريم. رسانه ها که دائمآ از پارلمان عوام و مجلس لٌرد ها و بازارس بورس لندن و زد و خورد جدايي طلبان ايرلند و ملاقات محرمانه شرودر، شيراک و بلر و مشتی حرف بی حاصل از اين قماش تحويل خلق الله می دهند. روشنفکران و نويسندگان هم به کمتر از ترجمه کتاب های گيدنز و ويتگنشتاين يا ترولپ و جين اوستين و دانيل استيل و بعضآ کسانی که در بريتانيا هم ناشناخته اند رضايت نمی دهند! در اين شرايط من چطور می توانستم ريسک کرده قند و چايي سه چهار ماه را نبرم! از کجا بدانم در لندن پتو هست و نيازی به حمل آنهمه چيز ندارم!

وقتی تصور عينی از محيط در ذهن انسان نيست، احتياط شرط عقل را نبايد از دست داد! فرض کنيم از شرايط زندگی در مريخ تنها روشنفکران، فوتباليست ها، هنرپيشه ها، کمی هم مجلات و فيلم های آنچنانی شان را می شناختيم. و قرار بود مريخ برويم. در آنصورت چه چيزهايي بايد در چمدانمان می گذاشتيم؟ دقيقآ همان اقلام چيزهايي که ذکر کردم بعلاوه مقداری مخلفات و مايحتاج ضروری ديگر! تنها اشکال کار اينجا بود که کسی نبود به ما بگويد پلوپز برقی زيره به انگلستان بردن است! بعد ديدم پلوپز که جای خود دارد، سنگ پا، سفيدآب، صابون مراغه، حلواپشمک، لواشک، آش رشته و گلاب قمصر کاشان و دوغ آبعلی را هم در لندن در «های استريت کنزينگتون» می توان به همان سهولت تهران پيدا کرد و خريد!

اکرم دائم سفارش می کردد: «مواظب خودت باش. چيزها را توی هواپيما جا نگذاری ها. ميوه و تنقلات برات گذاشتم. مواظب پالتو و لباسات باش. تا رسيدی تلفن يادت نره ها!» بعد هم خودش را دلداری می داد: «نگران نباش تا چشم بهم بزنی چهار ماه می گذرد و ما می آييم. هر روز زنگ می زنم....»

هواپيما چندان پر نبود. صندلی A رديف 28 جای خودم نشستم. همه چيز تمام شده بود؛ يا بهتر است بگويم همه چيز شروع شده بود. همه سفرها از جايي آغاز می شوند که سفر قبل پايان می يابد

باورم نمی شد. واقعآ پرواز می کردم. لحظاتی چشم هايم را بستم تا حس پرواز کردن درونم جای بگيرد. تمام خان ها را گذشته و قلعه تصرف ناپذير اعزام را فتح کرده بودم. بخودم می باليدم! در آسمان بودم. آيا واقعيت داشت؟ آيا واقعيت داشت که به دانشگاه لندن می روم؟ دکتری می گيرم؟ زبان انگليسی می آموزم؟ دنيای مدرن را با چشم های خودم می بينم؟ آيا واقعيت داشت که از ايران بيرون می روم؟ با خودم حساب می کردم آرزوهای يک روستازاده طبقه متوسط چه چيزهايي می توانست باشد؟ کدام ها تحقق يافته و کدام ها باقی مانده بود.

آرزوهايم نمی توانست و نمی بايست کوچک باشد. نمی توانستم به اين قانع باشم که «خارج» می روم و مدرکی می ستانم. اينها برای هر کس می توانست انتهای راه باشد جز من. پرواز امروز من بخاطر آن بود که هزاران جوان فرصت های مختلف زندگی شان را به من داده بودند. حاصل رنج های ملتی بودم که يکی از اميدهايشان برای رهايي از عقب ماندگی، همين معدود جوانانی بود که با پس انداز قلک زندگی محروم ترين کودکان اين سرزمين عازم ديار غرب می شدند. از روستا می آمدم، از مدرسه ها کاه گلی، زمستان های برفی و تابستان های خشک؛ از ميان چهره های پرچين و دست های پينه بسته می آمدم. من صورت و دستان سرخ يخ زده همکلاسی هايم از کمال آباد، حرآباد، خوشدون و ويسمه را که زمستان های برفی کيلومترها پياده يا با دوچرخه به روستايمان می آمدند ديده بودم. بارها شاهد چهره های وحشتزده همکلاسی هايم بودم که در راه شان از ترس گرگ ها و سگ ها زبان شان بند آمده بود. من در ميان مردمی بزرگ شده بودم که تنها نيمی از کودکانش ديپلمه می شوند؛ جامعه ای که يک دهم ديپلمه هايش به دانشگاه، يک صدم ليسانسيه هايش به کارشناسی ارشد، و يک صدم فوق ليساس هايش به دکتری دسترسی دارند. و از آن ميان کمتر از يک صدم آنها از بودجه ملی برای اخذ دکتری خارج بهره مند می شوند. بايد دردهايي که تا پوست و استخوانم کشيده و لمس کرده بودم را امروز سرمشق کارم قرار می دادم. و بياد می آوردم که در انتظار بازگشتم و راهی برای تسکين دردهايشان هستند. بايد می انديشيدم که صد هزار پوند - هزينه شهريه و زندگی من- يعنی چندين مدرسه، چندين خانه بهداشت، موسسه آموزش عالی يا هزينه زندگی دهها جوان فقرزده گرفتار نوميدی و ياس. نه، آرزوهای من نمی توانست دلخوش کنکهای مرسوم و معمول باشد. می دانستم مرهون تک تک مردم کشورم هستم. آرزويم يافتن و رفتن راهی برای جبران لطف بی کران و بی ريای ملتم بود. آرزويم نمی بايست جز اين باشد که نشان دهم ملتم در انتخاب شان راه درستی رفته اند و سرمايه شان را هدر نداده اند. کسب دانش و مهارت های علمی و دانشگاهی و ايفای وظيفه ای که بر عهده بود بهترين راه برای تحقق تمام آرزوهايم بود. اما اندوختن چه دانشی می توانست کمکی به پيشرفت ملتم و تحقق آرمان ها و آرزوهای شان کند؟

کمی که بخود آمدم اطرافم را خانم هايي ديدم که حجاب از رخ کشيده و به صورت و سيرتی ديگری درآمده بودند! دو خانم ميانسال هم صندلی هايم بودند. هنوز روی صندلی هايشان آرام نگرفته بودند که يکی شان گفت: «مهين جان اجازه داريم راحت باشيم يا اينجا هم توسری را بايد روسرم نگهدارم!»

مهين نفسی کشيد و با لحن تمسخرآميزی گفت: «آره اعظم جون. بگمانم رعايت حجاب اسلامی در ايران اير اجباری است.»

گفت: «من که خسته شدم. کمی رفتيم بر می دارم!»

مهين اين را هم يادآور کرد که «حوصله جر و بحث با اين مهماندارها را ندارم. اين چند ساعت رو دندان رو جگر بگذاريم بهتر است.»

اما نگاهشان به راهرو بود. تا مهماندار می آمد روسری را يه جوری به گوشه ی سرش بند می کرد. و به محض دور شدن روسری خودش می افتاد! اين موش و گربه بازی تا لندن ادامه داشت.

+ نوشته شده در جمعه 22 دی1385ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی

افزودن نظر به این مطلب

محتوای این قسمت بصورت خصوصی نگهداری می شود و بصورت عمومی نمایش داده نخواهد شد.
  • آدرس سایت ها و یا ایمیل ها بطور اتوماتیک به یک آدرس لینک شده تبدیل می شوند.
  • تـگ‌های HTML مجاز: <a> <em> <img> <strong> <span> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خط‌ها و پـارگراف‌ها به طور خودکار شکسته شوند.

اطلاعات بیشتر در رابطه با نوع فرمت بندی

تشخیص روبات/اسپم
این سوال برای جلوگیری از ورود روبات ها است، لطفا به سوال زیر پاسخ دهید.
6 + 0 =
نتیجه سوال ریاضی بالا را وارد کنید. برای مثال: 1+3 مساوی است با 4