بهرحال، چاره اي نبود. عزيزکم "فرهنگ" هم مي گفت جشن نوروز است و بايد جايي رفت و کاري بايد کرد. تسليم شدم و قرار شد ما هم به اردوي فرهنگي برويم. مي پرسيد اردوي فرهنگي ديگر چه صيغه اي است؟ مي گويم صيغه سفر موقت دسته جمعي که در آن مردم براي خوشگذراني کارهاي فرهنگي مي کنند. راستش خودم هم نمي دانم چرا نمي گويند "سفر جمعي" يا تعطيلات سال نو يا اصلآ چرا راستش را نمي گويند! منظورم اين است که چرا نمي گويند "اردوي سياسي"! هشت سال است که از 20 تا 26 مارس، هفته اول سال نو، دانشجويان ايراني مقيم اروپا اردويي برگزار مي کنند تا سال تحويل را کنار هم مثلآ خوش بگذرانند. سال قبل ويلز [1]و شهر دوون[2] رفته بوديم. هر سال حدود دويست خانواده اي شرکت مي کنند. دو سوم آنها دانشجويان دکتري بورسيه دولت ايران و بقيه هم ساير ايرانيان مقيم بريتانيا هستند. گردانندگان اردو هم "اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانشجويان در اروپا" است.
سياست در سفره هفت سين
نامه سفر نوروزي به گريت يارموث
سوء فهم متقابل
هر چه گفتم بابا از درس و مشق عقبم. بايد پايان نامه را خاکي تو سرش بريزم! افاقه نکرد که نکرد. فکر کردند گذاشته ام بالاي طاقچه! اصرار و ابرام کردند و چند تا هندوانه رسيده! که جلسات بحث گروهي[1] اردو بدون مردم شناسي صاحب نظر! رونق نخواهد داشت.»
گفتم: «خُب. محل اردو؟»
گفتند: «گريت يارموث[2] کنار دريا شمال».
گفتم: «تابستان گرما دريا نمي رويم، حال بايد توي سرماي ماه مارس شنا کنيم؟!»
گفتند: «ما بد سابقه شده ايم. جاي ديگري به ما ندادند. اغلب اقامتگاه هاي تفريحي بزرگ، ايراني ها را نمي پذيرند. مي گويند ايراني ها بهداشت را رعايت نمي کنند.»
گفتم: «اينها که هنوز کله بچه هاشون چراگاه شپش هاست به ما خُرده مي گيرند. عجب طعنه اي سير به پياز مي زند. ببينم از شوخي ها گذشته واقعآ دانشجويان سال هاي قبل چنان دسته گُلي آب داده اند که حالا...؟»
گفتند: «نه. مسئله اصلي توالت هاست. انگليسي ها مخالف استفاده آب در توالت اند. مي گويند ايراني ها توالت ها را خراب مي کنند. مگر اينکه تعهد کنيم به روش انگليسي ....!»
سکه ام افتاد! پس بگو. سرگاو توي خمره گير کرده! مشکل فرهنگ است .به قول انگليسي ها سوء فهم! [3]
اردوي فرهنگي
بهرحال، چاره اي نبود. عزيزکم "فرهنگ" هم مي گفت جشن نوروز است و بايد جايي رفت و کاري بايد کرد. تسليم شدم و قرار شد ما هم به اردوي فرهنگي برويم. مي پرسيد اردوي فرهنگي ديگر چه صيغه اي است؟ مي گويم صيغه سفر موقت دسته جمعي که در آن مردم براي خوشگذراني کارهاي فرهنگي مي کنند. راستش خودم هم نمي دانم چرا نمي گويند "سفر جمعي" يا تعطيلات سال نو يا اصلآ چرا راستش را نمي گويند! منظورم اين است که چرا نمي گويند "اردوي سياسي"! هشت سال است که از 20 تا 26 مارس، هفته اول سال نو، دانشجويان ايراني مقيم اروپا اردويي برگزار مي کنند تا سال تحويل را کنار هم مثلآ خوش بگذرانند. سال قبل ويلز [4]و شهر دوون[5] رفته بوديم. هر سال حدود دويست خانواده اي شرکت مي کنند. دو سوم آنها دانشجويان دکتري بورسيه دولت ايران و بقيه هم ساير ايرانيان مقيم بريتانيا هستند. گردانندگان اردو هم "اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانشجويان در اروپا" است.
هرسال تصميم مي گيرم چيزي درباره اين "اردوي فرهنگي"بنويسم؛ اما دريغ، تنبلي امان نمي دهد! اردو "تجربه مردم نگارانه" خوبي براي شناخت جامعه ايران و تحصيلکردگان آن است. کجا مي توانم دو باره صد و پنجاه شصت نفر نخبه دانشگاهي بيابم و هفته اي با آنها زندگي کنم. لابد تصديق مي فرماييد که قرار است ما مثلآ "نخبگان علمي" باشيم و تازه ترين دستاوردهاي علم و فناوري مدرن را از فرنگ به ممالک محروسه ايران منتقل کنيم. درست همان طورکه پيشنيان ما از عهد ميرزا صالح شيرازي خدا بيامرز در آغاز قرن نوزده تاکنون اين کار را به نحو شايسته اي کرده اند! حتي اگر اين کار را نکنيم- که نکرده ايم- لااقل کرسي هاي استادي دانشگاه از پيش در تصاحب ماست. بسياري هم به اين کمترين اکتفا نمي کنند! کرسي هاي سياست و قدرت در مجالس و مجامع مختلف- که تعداد آن هم علي ماشاء الله کفايت همه را مي کند- در انتظار آنهاست، يا ما در انتظار آنيم! بگذريم. سعي مي کنم مشاهداتم را بنويسم. چيز دندان گيري از آب در آيد يا نه خدا عالم است. اما لنگه کفشي تحفه درويش در اين بيابان بي نعمتي و غيره!
اجازه بدهيد قبل از شروع سفر چند نکته ضروري را بگويم.
1. طول سفر با محاسبه راهي که پيموده ايم بيست و پنج صفحه است. اگر مي خواهيد يک نَفس تمام مسافت را مرور کنيد حتمآ چاي و تنقلات لازم را همراه خود داشته باشيد. اما ناگزير نيستيد. مي توانيد هر جا خسته شديد استراحت کنيم و گوشه اي توقف مي کنيم.
2. در اين سفر تنها آنچه را به "ديده فکرم" مي رسد نشان مي دهم. در نتيجه انبوه ديدني هاي ديگر که لاجرم جلو چشمم ظاهر مي شوند ناديده مي مانند.
3. همان طور که مي دانيد يا بعد از اين خواهيد دانست حرفه من "مردم نگاري" است. اگر شاعر، فيلسوف، پزشک، نانوا يا باغبان بودم حتمآ چيزهاي متفاوتي مي توانستنم ببينم. حال از اينکه نمي توانم ببينم عذر مي خواهم. بخصوص آنکه گاه چيزهاي کم اهميت را با اهميت مي بينم. اين موضوع شايد باعث آزار حوصله شما شود. عذر مضاعف مي خواهم.
4. براي من "ديدن سفر" مهمتر از "سفر کردن" است؛ و اين سفر با هدف تمرين چشم براي "تيزبيني فرهنگي" انجام مي شود، نه سرگرم کردن حواس يا احساس. از اينکه شما هم شش دانگ حواس تان را در اختيارم مي گذاريد سپاسگزارم.
5. در اين سفر چيزي ما را تهديد نمي کند، اما لازم است چشم هاي تان را باز نگهداريد و نگذاريد حوصله تان تنگ شود.
حالا هر وقت آماده شديد حرکت مي کنيم.
مارش جنگ
چهل پوند گرفت و دو بليط بزرگسال و يک بليط کودک رفت و برگشت[6] براي "گريت يارموث" صادر کرد. بعد فهميدم ديگران براي چهار بليط چهل پوند داده اند. البته ما به وضع يک بام و دو هوا فرنگ عادت کرده ايم. لندن هميشه يک شهر و چند نرخ است، اگرچه مسافرت در آن آسان است. مطابق بليط، ساعت هشت صبح جلو خانه مان ايستگاه ووليچ[7] سوار قطار مي شديم و با دو سه تغيير ايستگاه، دوازده و نيم به مقصد مي رسيديم.
وقتي در خانواده نظامي تربيت شده باشي هميشه حالت آماده باش داري و امور را مطابق نظم انجام مي دهي. يک روز قبل اکرم بار و بنديل را بست و فرهنگ و من را هم فرستاد حمام و همه را شُست و چيد کنار چمدان در گوشه اتاق! شش صبح - به قول اينجايي ها شش am - به وقت گرينويچ بيدار باش داد. هشت از خانه در آمديم. هوا آفتابي و خُنک بود. ذرات طلايي خورشيد سخاوتمندانه همه جا مي باريد و بوي بهار مي آمد. نفسي کشيدم. يادم افتاد شب تا دير وقت گوش به زنگ BBC بودم که لحظه تجاوز آمريکا به عراق و صداي ناقوس مرگ صدام را بشنوم! سه نيمه شب طبل هاي جنگ به صدا در آمد و بوغ بي بي سي دميدن گرفت. بيچاره عراقي ها. باز گرگ شان لوله کرد. اين طور که بي بي سي تبليغ مي کرد همين الساعه مردان و زنان عراقي هلهله کنان به استقبال آمريکايي ها و انگليسي ها آمده و اسپند دود مي کنند! حتي اجازه نخواهند داد گردي بر روي مبارک سربازان رشيد "آزادي بخش" آمريکايي بنشيند! خودشان صدام را سرنگون خواهند کرد.[8]
حس دوگانه اي داشتم. در حالي براي جشن سال نو مي رفتيم که بيست ميليون عراقي موشک هاي آمريکايي را مثل نُقل و نَبات توي صبحانه هاشان مي چيدند. دلواپس بودم. اگر جنون گاوي آمريکايي ها به ايران هم برسد، اگر صدام ديوانه شود و دو باره بمب هاي شيميايي اش را حواله کرمانشاه و خوزستان کند؟ نه. غلط مي کند!
بهانه شيرين
به خاطر ديسک گردن نبايد بيش از دو سه کيلو بار بلند کنم. اکرم چمدان و بار سفر را دوش مي کشيد. من هم مثل عروس، موبايل و کيف دستي دستم بود و نگران که خَلق به ريشم نخندند که اين ديگر چه پوست کُلفتي است! توافق کرديم که جلوتر بروم که لااقل مردم ببينند اکرم دست تنهاست و مرد ندارد و در عبور از پله هاي مترو او را کمک کنند. اتفاقآ ترفند ما موثر افتاد. با وجود اينکه اکرم مُحجبه بود و از دور داد مي زد مسلمان و ايراني و اين حرف هاست، تا رسيدن به مقصد، انگليسي هاي مهربان صميمانه چمدان سنگين را از پله ها بالا و پايين بردند. گفتم بگذار يک بار هم آنها بار ما را به دوش بکشند همان طور که يک دو قرني بار آنها بر دوش ما بود! يکي از آنها سفيد پوست جنتلمن کراواتي با به قول خودشان suit سرمه اي بود. به دامادهاي خودمان مي مانست! طفلک! ديگري خانم سياهپوستي بود که از سرزمين اجدادي آفريقايي اش جز رنگ پوست نشاني نداشت. مراقب بودم مبادا متوجه شوند اثاثيه اي که دوش مي کشند از آنِ مرد جواني است که ناجوانمردانه چند قدم جلوتر آنها را تماشا مي کند!
سرگرمي سياست
سوار قطار شديم. مطابق معمول هرکس سرش لاي اوراق روزنامه يا رُماني گرفتار بود! عطش خواندن انگليسي ها هر گز فروکش نخواهد کرد. بشر مدرن مانده است چطور سر خود را گرم نگهدارد. آقايي گوش هايش را با هدفون، دماغش را با حلقه، دهانش را با آدامس و چشم هايش را با روزنامه گرم کرده بود! لابد سوراخ ديگري نمانده بود تا چيزي به آن بياويزد! يا آويخته و پنهان بود! جنتلمن انگليسي اي جلو ما ايستاده بود و رُمان مي خواند و پلاکي با شعار ضد جنگ روي سينه اش چسبانده بود. لندن دو باره حال و هواي جنگي يا بهتر بگويم "ضد جنگي" پيدا کرده بود. روزنامه ها خبر هجوم به عراق را با آب و تاب، تيتر درشت صفحه اول کرده بودند.
در "کَنون اِستريت"[9] قطار عوض کرديم. داخل ايستگاه کنون استريت چشمم به آجيل و "تنقلات فروشي" افتاد که به روش فروشنده هاي ترمينال هاي تهران، گوشه اي از سالن ايستگاه سبدهاي پر از شيريني و شکلات را در معرض ديد گذاشته بود. گويي او هم به استقبال نوروز مي رفت! ناحيه"کَنون اِستريت" از نواحي تاريخي عهد ويکتورياي لندن است که برخي از مهمترين بناهاي تاريخي شهر مثل "کليساي سَنت پُل" در آن قرار دارد. ساختمان ها و خيابان هاي آن بوي کهنگي و ويکتوريايي خاصي مي دهند. بگو کجاي اين "لندن پير" بوي کهنگي و ويکتوريايي نمي دهد!
به محض ورود به قطار، آقاي گاف را ديديم که راهي محل کار بود. به اکرم گفتم اين هم از خواص "دهکده جهاني"[10] است که هر لحظه در هر گوشه ي عالم ممکن است يکي از "همولايتي" ها را ديد. پنجاه سال پيش اگر پنجاه کيلومتر هم در لندن رفت و آمد مي کرديم، احتمال برخورد اتفاقي با يک همولايتي نزديک به صفر بود. اما امروز اگر پنجاه قدم بروي لااقل يکي و شايد هم پنجاه نفر را ببيني!
بعد از سلام وارد سياست شديم! طبق معمول. انگليسي ها وقتي به هم مي رسند اغلب از وضع هوا شروع مي کنند و اينکه مثلآ «چه هواي خوبي»[11]. اما ايراني ها اغلب از آب و هواي سياست شروع مي کنند و اينکه "تازه چه خبر؟" درست برخلاف غربي ها که دائمآ از "پايان تاريخ"، "پايان ايدئولوژي"، "پايان علم"، "پايان مدرنيته" و خلاصه "پايان" هر چيزي که بتوان انتظار آن را داشت، دم مي زنند و انتظار معجزه اي از امامزاده سياست ندارند، ايراني هاي نجيب و عجيب همه در انتظار رخداد غير مترقبه و عجيب و غريب چشم به در حوادث دوخته اند! آنها – منظورم خودمان هستيم- احساس مي کنند که تازه در ابتداي بزرگراه حوادث اند. شايد هم دور بازي آنها شروع نشده باشد!
خيلي دور نروم. سياست شتري است که اين روزها در ِ خانه همه مي نشيند. با چشم سر مي بينم که دوره "سياست زدايي"[12] انسان غربي – يا لااقل انسان بريتانيايي - سر آمده و مرحله پسامدرن و بحران هاي مختلف پاي او را دو باره به ميدان سياه سياست مي کشاند. مي گوييد شاهدم چيست؟ مي گويم انبوه راهپيمايي هاي "ضد جنگ"، "ضد سرمايه داري"[13]، "ضد جهاني شدني"، و راهپيمايي هاي "محيط گرايان"يا طرفداران محيط زيست، و راهپيمايي و اعتصابات صنفي دانشجويان، کارگران، و "همجنس بازان" و "برهنگان"! شاهد ديگر مي خواهيد، مقالات و مجادلات مطبوعات. از اينرو شايد ديگر نتوان فرق جامعه مدرن و "جامعه پيش مدرن" - بخوانيد سنتي- را با صفات"سياست زدايي" يکي و "سياست زدگي" ديگري تعريف کرد. هر روز مي بينم آنها هم مثل ما لابلاي اوراق روزنامه ها دنبال گمشده و خبرهاي تازه سرک مي کشند!
بگذريم. از گفتگوي با همولايتي در غربت مي گفتم. اول هجوم وحشيانه آمريکا به عراق را به اتفاق قاطعانه محکوم کرديم! بعد هم گفت: «چشم صدام کور. عاقبت ديکتاتوري بهتر از اين نمي شه. کِرم از درخت خودش است. بقيه هم اگر حماقت کنند و بخواهند "صدام بازي" در آورند، همين آش و همين کاسه است. دولت اگر با مردم آشتي نکند سال ديگر نوبت ماست.»
چانه هايمان داغ سياست بود که يک ايستگاه از ايستگاه "خيابان ليورپول"[14] گذشتيم. ناگزير برگشتيم. هرطوري بود سر وقت يعني 09/2 دقيقه از ايستگاه خيابان ليورپول سوار قطار "انجليا"[15] شده، و لندن را ترک و به طرف "گريت يارموث" حرکت کرديم.
کودکي صدام
مسير سرسبز بود. تا چشم کار مي کرد دشت هاي سبز. گويي از علفزارهاي عشاير بختياري عبور مي کنيم. دو طرف مسير گوسفندان و اسب ها سرگرم چرا. ده و نيم به "مانينگ تري"[16]رسيديم. توقفگاهي بين راهي. مثل سه راه سلفچگان در راه قم. از پنجره آب هاي درياي شمال ديده مي شد. هر وقت اين همه آب و سبزي و آباداني مي بينم مي پرسم چرا طبيعت اين همه تبعيض ميان مردم قائل شده است. من که از کوير ميقان و فراهان و قم آمده ام مي دانم ارزش يک متر چمنزار و سايه يک درخت سبز در دل بيابان چيست. گُله به گُله دروازه هاي فوتبال کاشته بودند و زمين بازي طبيعي به مساحت چند صد کيلومتر درست کرده بودند.
خانمي با چشم ها و لباس فرم سبز روشن و کلاه مخصوص براي پذيرايي آمد. از آنها که در فيلم ها نشان مي دهند ها! لبخند حرفه اي بر لب داشت. پذيرايي حسابش از بليط جدا بود. يعني هر چه پول بدهي آش مي خوري. به رسم ايراني، "توشه سفر" بسته بوديم. ارزان تر تمام مي شود. چاره اي هم جز اين نيست. قيمت اجناس داخل قطار از "قاعده سرگردنه" پيروي مي کند، که مي دانيد! ايستگاه هاي قطار يکي يکي از پشت سر ما مي گذشتند اما ما همچنان روي صندلي بي حرکت و آرام نشسته بوديم! اکرم سرگرم «سه قطره خون» هدايت شد. من هم گاردين خواندم. روزنامه ها همه درباره احمق سيبلوي سياه موي سياه دلي به نام صدام و ديوانه دو قلو وحشي به نام بوشلر (بوش - بلر) حرف مي زدند! (ببخشيد که اهل سياست زبان ادب را از ما ستانده اند!) "تايم"[17]، روزنامه اي که از مواضع بلر در جنگ حمايت مي کرد، مقاله اي به قلم آندرو کوکبرن[18] نويسنده کتاب «صدام حسين: وسوسه اي آمريکايي»[19] که زندگينامه صدام حسين است، چاپ کرده بود.
مقاله خواندني بود. کوکبرن مي نويسد: «صدام در 1937 در روستاي "الدويجا"[20] از توابع شهر تکريت واقع در صد کيلومتري بغداد متولد شد.» کوکبرن با نقل قول هاي مستقيم از خاطرات صدام مي نوِيسد صدام در کودکي پدرش را از دست مي دهد و زير دست ناپدري بدجنسي گرفتار مي شود. ناپدري اش همواره او را کتک مي زد و از او بيگاري مي کشيد و به او مي گفت: «آهاي مادر جنده بلند شو برو گوسفند ها را بچران»[21] (ببخشيد که روزنامه هاي بريتانيا تربيت ندارند!) و اينکه «ناپدري صدام مدام به او تجاوز مي کرده است!» مي بينيد، هشت سال صدام به خاک عزيز ما تجاوز کرد و نيم ميليون جوانان ما را به خاک و خون کشيد، و نيم ميليون ديگر هم لت و پار کرد و ما تازه او را فقط به يزيد تشبيه کرديم و کافر خوانديم. به خيال خودمان فحش هاي آبداري نثارش کرده بوديم. غافل بوديم که امروزه بسياري کافر بودن را با افتخار مي پذيرند و يزيد هم، اي چه بگويم والله! بهر حال، فحش ها مثل ديگر چيزها از اعماق روح و فرهنگ ملت ها سرچشمه مي دهند.
بگذريم. گمانم غرض کوکبرن از نوشتن مقاله همين بود که بگويد اولآ، صدام فلان فلان شده برو دنبال گوسفند چراني ات و چاه هاي نفت را به ما واگذار! ثانيآ، نشان دهد مطابق معمول "همه راه ها به سکس ختم مي شود!" بله. خوي وحشي گري صدام هم ريشه در سکس دارد، همان طور که چيزهاي ديگر ريشه در عقده هاي فرو کوفته فرويدي دارند! در آن صورت اين جامعه عراق و سياست ها آمريکا نيست که مشکل دارند! ناپدري پليد چنين آتشي در هميان همگان افکند و بس!
کوکبرن مي نويسد «صدام هميشه آدم خوش بيني بوده است.» صدام معتقد است «در گذشته هميشه دشمنان از اشتباهات ما استفاده کرده اند، در آينده ما از اشتباهات آنها استتفاده مي بريم.» به اعتقاد کوکبرن صدام «هيچ وقت درکي روشن از جهان خارج نداشته است، جهاني که به ندرت ديده است.» تصاوير نوجواني و جواني و ميانسالي صدام نشان مي دهد که چطور يک روستازاده فقير به ديکتاتوري سبيل کلفت و خون آشام تبديل شده است. کمي نگران شدم. نکند همه روستازاده ديکتارتور شوند!
در عوض گاردين، روزنامه اي که مخالف سرسخت سياست جنگ طلبانه بلر بود، تصاويري از بچه مدرسه ايي هاي استراليا منتشر کرده بود که روي شکم شان نوشته بودند «جنگ را متوفق کنيد»[22] و خواهان "صلح"[23] بودند. اين هم از برکات دموکراسي و آزادي است. اول نفر مملکت در بوق جنگ دميده، اما روزنامه مملکت صبح اول وقت به مخالفت با آن برخاسته بود. اگر اين اتفاق در مملکت جهان سومي مثل کشورهاي عقب مانده آفريقايي رخ داده بود چي مي شد؟! هيچ! دولت، اول در آن مطبوعه را به حکم قانون تخته مي کرد؛ و بعد هم خدا عالم است چه بلايي بر سر اصحاب مطبوعات مي آوردند که چرا در وضعيت جنگي ملاحظه امنيت ملي کشور را نکرده اند و از اين حرف ها. بيچاره اهل مطبوعات در ممالک عقب مانده آفريقايي! چقدر حرف مي زنم!
دلم براي خودم مي سوزد!
ديدم اگر بخواهم روزنامه خواندن را ادامه دهم، روزنامه که هيچ، نوروزم هم باطل مي شود! آخر اين چه آغازي براي سال نو بود. همه جا بوي خون مي داد. بيست و پنج سال است که در عالم تظاهرات و جنگ و جدل گرفتار شده ايم. هر روز يک حادثه. سر از نو سامان از نو! هر روز بلند مي شويم عده اي مي گويند «جهان بعد از اين چنين خواهد شد و چنان». شما باشيد دل تان کباب نمي شود؟ بگذاريد شمه از احوالم براي تان بگويم تا گمان نکنيد بي هوده نق مي زنم. اگرچه مي دانيد.
قصه از حمام فين کاشان شروع شد، اگرچه سابقه کهن تر هم داشت. ابن ملجمي با تيغ دلاکي رگ هاي "ميرزا تقي خان بزرگ" را زد و خون تازه اي را که در ملت ايران در حال گردش بود ريخت و نگذاشت ما راه پيشرفت و توسعه را که تازه با تاسيس دارالفنون شروع کرده بوديم ادامه دهيم. ميرزاي بزرگ مي خواست ارتش درست کند، نظم و امنيت و رفاه و علم و توسعه بياورد و خلاصه ما را به کاروان علم و فناوري آن روز "اروپ" برساند. اما اينها مگر جرم کوچکي در مملکت نفرين شده آن روز ما بود! به هر حيله بود "مهد عليا" آن مردک سبيل کلفت احمق – شاه مملکت را مي گويم- را خر کرد و حکم قتلش را گرفت. خونش را ريختند. افسوس. بعد از آن ديگر ايران روي خوش نديد و نديد تا به امروز رسيد. مي فرماييد چطور؟ عرض مي کنم.
مردم عاقبت تحمل خون ريخته شان را نکردند. ميرزا رضاي کرماني از شاگردان آن سيد نوراني اسدآبادي آمد و انتقام ميرزاي بزرگ را از سلطان صاحب قران گرفت و حساب "شاه شهيد" را کف دستان مبارکش گذاشت و جسدش را روانه شاه عبدالعظيم کرد، به اين اميد که استبداد براي هميشه دست از سر مردم ايران بر دارد. اما اين دست پليد از آستين شاهان بعدي بيرون آمد. اين بود که مدتي بعد قيام کرديم و "انقلاب مشروطيت" به راه انداختيم تا شرّ شاه را کمي کمتر کنيم. اوائل بد هم نبود. گُل شادي و شعف همه جا روييد و "عهد روشنگري" ما آغاز شد. قرار بود قانون حاکم شود، قدرت مطلقه از ميان برود، پارلمان درست شود، عدالتخانه بيايد، و خلاصه ايران گلستان شود! که نشد. مظفرالدين شاه عليل مُرد و آن کُره جوانک احمد شاه هم به فرنگ رفت و ديگر نيامد، يعني راهش ندادند که بيايد. و بعد سرکرده قزاق ها که جواني بلند قامت با چشم هاي گاوي ورقلپيده بود، شد رييس اول مملکت! رضا شاه آمد. در اين گير و دار چرچيل و روزولت و استالين و چند تا گرگ باران ديده ديگر جنگ شان شد و تاوانش را مردم ما دادند! طبق معمول!
پدر خدا بيامرزم به نقل از پدر خدا بيامرزش مي گفت شاهد بوده است که چطور "لشکر متفقين" خاک وطن را اشغال کردند و پدر مردم ايران را در آوردند. بگذريم. داستان تلخ آن را نمي گويم تا کامتان تلخ نشود. به هر سختي بود آن سياهي رفت و روزگار رضا شاه با هزار اميد ادامه يافت و کلي چيزها تازه و نو از قطار و راديو و اتومبيل گرفته تا معماري عهد هخامنشي وارد مملکت شد. اما پدرم مي گفت نمي دانم چه شد که يکباره ورق برگشت و مردم رضا شاه را به "جزيره موريس" فرستادند تا مباد مرده اش در خاک ايران بماند!
و بعد مردم دکتر مصدق را روي کار آوردند و "نهضت ملي" شد و نفت را ملي کردند و مي خواستند کارهايي کنند که ناگهان آمريکايي ها و انگليسي ها به کمک شعبان بي مخ و چند تا شعبان ديگر دکتر مصدق رهبر ملي ايران را کنار گذاشتند و اميدها به نا اميدي بدل شد! دو باره ابرهاي تيره بر آسمان نچندان صاف ايران سايه افکند. مصدق را تبعيد کردند و بعد هم آن پير مرد از غصه دق کرد و رفت. مردم کينه "مصدق کشي" شاه را به دل گرفتند و به دل فرزندان شان هم نشاندند تا به من – يعني نسل ما رسيد. بله از اينجا به بعد نوبت آسياب روزگار به نسل من رسيد که زير سنگ زيرينش دستان ما را خُرد و خمير کند. اول از شاه معدوم شروع کرديم. شاه را که معدوم کرديم، شاد بوديم که عصر ديکتاتوري به پايان رسيد. هنوز خيابان هاي تهران رنگين بود و بوي خون تازه مي داد که غائله کردستان و درگيري گروهک هاي سياسي شروع شد. هنوز ثبات و آرامش باز نگشته بود که صدام فيلش هواي هندوستان کرد. خوزستان ايران را استان چندم خود اعلام فرمود! هنوز صدام را سر جايش ننشانده بوديم و ويرانه هاي جنگ را نساخته بوديم که افغان ها با هم جنگ شان شد! سه ميليون مهاجر با منقل و بافور، مور و ملخ وار روانه ايران شدند!
هنوز گرفتار اين گرفتاري ها بوديم که طوفان جنگ هاي داخلي قدرت شروع شد. آرزوي صد ساله ايراني ها براي حاکميت قانون و جامعه مدني و آزادي سر برآورد. بعد، امنيت ملي و اسلام .... بگير و ببند.... و ختم جامعه مدني؛ و الفاتحه! در اين ميانه، ناگهان بن لادن و بن بوش جنگ شان شد! يازده سپتامبر لعنتي از راه رسيد. گفتند عالم بعد از اين روي خوش نخواهد ديد! للعجبا که نديد! از آن روز تا به امروز همه بر طبل جنگ مي کوبند. اگرچه اينها همه نسل ما را آبديده کرد، اما مي ترسم آنقدر آب ببينيم که سيلزده شويم! والله دلم براي خودم مي سوزد. بگذريم. چقدر حرف مي زنم!
ماجراهاي يک همولايتي
يازده و سي دقيقه به "نوريچ"[24]رسيديم. شهر توريستي کوچکي در ساحل دريا شمال. از آنجا تا "گريت يارموث" ده دقيقه بود. دو باره عوض کرديم و قطاري که به ماشين مشدي ممدلي خودمان مي مانست سوار شديم. تَق و تَق و تَق تا رسيديم به مقصد! جلو ايستگاه، Black Cab ها مثل گرگ باران ديده ايستاده بودند تا توريستي را شکار کنند. فورآ آقايي جلو آمد و سلام کرد و با لهجه شيرين فارسي گفت: «سلام آقا. کمپ مي ريد؟!»
در حاليکه از ديدن غير منتظره راننده تاکسي "همولايتي" کمي تا اندازه اي سوپرايز شده بوديم! گفتم بله. معلوم بود چندين خانواده ايراني را به محل اردو برده بود و مي دانست ايراني ها اين حوالي الم شنگه اي بر پا کرده اند! مطابق رسم انگليسي ها فورآ جلو آمد و چمدان را گرفت و گذاشت قسمت جلو. ما هم در صندلي هاي پشت نشستيم. لابد مي دانيد که تاکسي هاي انگليسي با همه جاي دنياي فرق دارند. مثل ساير چيزهاي شان! Black Cab از دو اتاقک جدا تشکيل شده است. اتاقک جلو متعلق به راننده و اثاثيه مسافر است. کاملآ از قسمت مسافر جداست. مسافرين از شيشه مي توانند راننده را ببينند. قسمت مسافرين هم گنجايش سه نفر کچل و تُپل را دارد! علت اين جدا سازي هم دو چيز است. اول تاريخ. در بريتانيا چيزي نيست که امروز و ديروز روييده باشد. جز ديروز! چيزها همه به عهد ويکتوريا يا قبل از آن بر مي گردند. از جمله اينکه در نيمه دوم قرن نوزده، وقتي تاکسي نبود، کالسکه هاي دو اسبه به شکل همين Black Cab هاي امروزي به نام Cab مسافر کشي مي کردند. در گزارشي آمده است در 1875 لندن يک ميليون جمعيت داشت و هزاران کالسکه ياCab کار جابجايي مردم پايتخت بزرگترين امپراتوري عالم را عهده دار بودند. طوري که ترافيک Cab ها باعث پديد آمدند قوانين راهنمايي و رانندگي شد. اتاقک جلو جاي کالسکچي بود.
دوم امنيت. راننده نبايد سرگرم صحبت با مسافرين شود. البته اگر راننده و مسافران ايراني نباشند! مگر مي شود چند ايراني، آن هم در ولايت غربت توي يک اتاقک بنشينند و سکوت کنند! به محض حرکت سر صحبت باز شد. او بيش از ما از ديدن هم ولايتي هايش ذوق زده شده بود.
گفت: «مخلص شما سعيدي هستم.»
گفتم:«اينجا چکار مي کني؟»
گفت: «اهوازي ام. سي سال پيش در شرکت حفاري نفت کار مي کردم. همراه گروهي به بريتانيا آمدم. ديگه برنگشتم.»
گفتم: «اصلآ ايران نمي رويد؟»
گفت: «چرا. ايران را خيلي دوست دارم. سالي سه چهار بار مي رم. يکي دو هفته ديگه باز مي رم. راستش اينجا يه زن انگليسي گرفتم. دو تا پسر بزرگ هم دارم. چند وقت پيش طلاقش دادم. وضع ماليم خوبه. چند خانه دارم، داده ام کرايه. مسافرکشي را فقط براي سرگرمي انجام مي دهم!»
گفتم: «چرا طلاق داديد؟»
گفت:«والله وقتي ازدواج کرديم قرار بود زنِ ايران بيايد. اما مدتي گذشت و فيلم "بدون دخترم هرگز" را که ديد از ايران رفتن ترسيد. هرکاري کردم نيامد. مدتي صبر کردم. آخرش طلاق دادم.»
اگرچه عوامل جدي تر ديگري هم براي طلاق بايد در ميان بوده باشد، ولي نمي دانم آيا کساني که اين طور فيلم ها را مي سازند و تاثير رسانه ها در افکار عمومي غرب را هم مي دانند، به اين بُعد کارشان هم مي انديشند؟ هر چند نبايد تاثير مثبت فيلم ها و سينماي ايران در خارج را هم ناديده گرفت. امروزه سينماي ايران تنها محصول تمدني ايراني است که جهان آن را ستايش مي کند. تکليف "بدون دخترم هرگز" از سينماي ايران واقعآ جداست.
بهر حال، سعيدي مرد مهرباني بود. لهجه شيريني داشت. خودتان حدس بزنيد، عرب فارس انگليسي! او نمونه اي از "شهروند جهاني"[25] امروزي است. در دنياي امروز همه ما در گوشه اي از عالم نزول اجلال مي کنيم! در گوشه اي ديگر تحصيل و کسب مدرک! از بلاد غريبه زن مي ستانيم. بعد هم سوار اِروپلن و اتومبيل شده و "زندگي جهاني" را تمرين مي کنيم و دائمآ براي لقمه ناني از اين گوشه به آن گوشه در سفر و حضر عمر گرانمايه را به بطالت مي گذرانيم! جالب تر از سعيدي، فرزندان او هستند که "هويت چل تکه" دارند. پاره اي از وجودشان ايراني، پاره اي ديگر انگليسي و در عين حال "شهروند جهاني" هستند.
از ماشين که پياده شديم کارتي داد که هر وقت خواستيم فورآ در خدمت است! پيدا بود که درد غربت و تنهايي او را به تنگ آورده که اين طور در اولين ملاقات با يک هموطن اسرار و اطلاعات زندگي اش را فاش مي کرد. آيا مي دانيد براي آنکه اين مقدار چيز درباره يک انگليسي بدانيد بايد چند سال با او حشر و نشر نزديک داشته باشيد؟! سي سال! لااقل.
قبله در غرب
جلو "اطلاعات"[26] پياده شديم. شلوغ و پُلوغ بود. مثل عروسي خانه! دسته کليدي و دفترچه برنامه هاي اردو و دو تقويم سال 1382 به ما دادند. لاي تقويم هم دو اسکناس تا نخورده صد تومني عيدي گذاشته بودند. تقويم با غزل زيبايي آغاز مي شد که بيت الغزلش اين بود:
بهار آمد و گُلزار نور باران شد
چمن ز عشق رُخ يار لاله افشان شد
سرود عشق ز مرغان بوستان بشنو
جمال يار ز گلبرگ سبز تابان شد
کاروان شماره BR51 خانه ما بود. caravan هم مانند cummerbund (کمربند) از جمله کلمات فارسي است که عينآ وارد انگليسي شده است. به محض ورود به کاروان، اکرم به چشم مشتري اسباب و اثاثيه را وراندازي کرد و گفت: «نه، اصلآ به پاي پارسال نمي رسه.» بعد هم اضافه کرد: «مهم نيست. چند روز بيشتر نيست. سعي مي کنيم خوش باشيم.» فرهنگ هم نگاهي به اطراف کرد و اتاق خوابش را کشف کرد! اتاقکي با يک تخت دو طبقه. تلويزيون، مبل، دو اتاق خواب، کف پوش، سرويس غذاخوري و يخچال، اسباب کاروان بود.
اکرم پرسيد: «اينجا قبله هم دارد؟!»
گفتم: «قديم داشته است! حالا نمي دانم!»
بيرون آمدم از يکي پرسيدم اينجا قبله دارد؟!
خنديد و گفت: «هنوز نماز مي خوانيد؟»
گفتم: «وادارم نکن دروغ بگويم؟!»
گفت:«تازه آمده ام. نمي دانم.»
همسايه حرف ها را مي شنيد. از کاروان بيرون آمد و گفت:«سلام آقاي دکتر! من قبله نما دارم.»
مرا مي شناخت. نمي دانم از کجا. قبله نما و کبريت شان را گرفتم و با هم دوست شديم. تا يادم نرفته است بگويم. اگر مي خواهيد با کسي دوست شويد به هر حيله چيزي از او بستانيد و تا مدتي آن را باز نگردانيد!
هوا آفتابي بود. مي گفتند از يُمن قدم ماست! شب قبل سرما و بارش و مِه حال همه را گرفته بود. محيط و محوطه اردو چنگي به دل نمي زد. کاروان ها، خانه هاي سيار فلزي بودند که مثل "اردوگاه" هاي موقتي در بياباني بي آب و علف، رديف چيده شده بودند. سال هاي گذشته فضاي سبز تميزتر و خانه هاي اشرافي تري داشتيم. کاروان ما سي چهل قدمي با دريا فاصله داشت. صبح ها رمانتيک بازي درآورده و دست هم را گرفته قدم مي زديم. مي خواستيم احساس را تمرين کنيم، البته اگر سياست مي گذاشت! ماسه هاي نرم و سنگ ها و صدف ها نه تنها فرهنگ، بلکه حس بازيگوشي ما را هم تحريک مي کرد. عده اي "کايت بازي" مي کردند. مرد چهل پنجاه ساله اي کايتش را پرواز مي داد. به او غبطه خوردم که چرا نمي توانم مثل او معناي زندگي را در پرواز يک کايت جستجو کنم. اکرم مي داند، ذهنم آنقدر به کلمات آغشته شده که ديگر چيزي جز نوشتن و خيال بافي هاي روشنفکرانه برايم لذت بخش نيست. افسوس!
اردوگاه ها تفريحي
اين سومين "اردوگاهي" بود که در بريتانيا توفيق چند صبا زندگي در آن نصيب مان مي شد! چيزهاي زيادي از جامعه و فرهنگ معاصر بريتانيا در اين اردوگاه ها يا به قول خودشان "پارک تعطيلات"[27] مي توان ديد. اين مجتمع هاي تفريحي بعد از دهه ي 1940 در بريتانيا پديد آمدند. در سال هاي نخست عمدتآ تفريحگاه طبقه متوسط و بالاي شهري جامعه انگليس بودند. در دهه ي شصت با افزايش اتومبيل شخصي، سفر به سواحل دريا و اقامت هفتگي يا "تعطيلات آخر هفته"[28] شان منزلت اجتماعي طبقه متوسط بود. اما امروز طبقات بالا بندرت از آنها استفاده مي کنند. طبقات بالا و متوسط اغلب تعطيلات خود را در سفرهاي خارجي مي گذرانند تا اقامت در سواحل اقيانوس اطلس و دريا شمال در کشور خودشان. امروز دو سفر خارجي سالانه ميانگين شاخص طبقه متوسط و بيش از دو سفر نيز شاخص طبقه بالاي اجتماعي است. طبقه کارگر و پايين تر نيز از سفرهاي خارجي بي نصيب نيستند، اما مهمترين تفريحگاه آنها اقامت در پارک هاي تفريحي داخلي است. با توجه به جمعيت 49 درصدي طبقه کارگر بريتانيا، مي توان حدس زد که پارک هاي تفريحي از رونق خوبي بهره مندند. توريست ها، بويژه توريست هاي آمريکايي و اروپايي نيز از پارک ها استفاده مي کنند.
پارک ها اغلب مجهز به انواع و اقسام امکانات رفاهي و تفريحي، استخر شنا، زمين هاي ورزشي، سيستم هاي ويدئويي و ماهواره و تلويزيون هاي کابلي، سالن هاي بزرگ رقص و آواز و اجتماعات، محل هاي بازي کامپيوتري و الکترونيکي، سرويس خواب، آشپزخانه، انواع سرويس هاي ارتباطي تلفن، اينترنت و حمل و نقل، و اغلب محيط سبز و زيبا دارند. اغلب "پارک هاي تعطيلات" آنقدر بزرگ و وسيع اند که داراي تاسيسات زير بنايي و خدمات شهري، ايستگاه مترو، رستوران، کافه[29]، فروشگاه هاي بزرگ و شعبه بانکي هستند.
قبل از هر چيز مي بايست شکم را چاره مي کرديم. پرسيديم، گفتند فروشگاه کالاهاي ايراني و فروشگاه ديگري وجود دارد. سابقه فروشگاه ايراني را داشتيم. مي دانستيم لواشک، باقلوا، آجيل، و تنقلات نوروزي به قيمتي گرانتر از اينکه از ايران ارسال کنند، عرضه مي کند! رفتيم فروشگاه پارک، که نزديک کاروان بود. چاره اي نبود. به همان قيمت هاي گردنه اي مايحتاج ضروري را خريديم. خيال شکم که آسوده شد، افتاديم دنبال سياست!
افتتاحيه
اردو روز قبل شروع شده و مراسم افتتاحيه و تشريفات رسمي قبل از آمدن ما به پايان رسيده بود. پرسيدم: «برنامه هاي ديروز چطور بود؟»
گفت: «نگران نباش. چيزي را از دست نداد ه اي!»
در حاليکه لبخند طعنه داري مي زد گفت: «آره، افتتاحيه بود!»
گفتم: «چرا نيش و کنايه، بد بود؟»
گفت:«نه. اين هم مثل بقيه. شايد هم بهتر. اما مي داني، افتتاحيه يعني کشک!»
گفتم: «چرا؟»
گفت:«در افتتاحيه ها معمولآ مقامات تشريف مي آورند! موعظه مي فرمايند! تشريف مي برند! کاري هم به مردم ندارند! ساز خودشان را مي زنند.، ما هم کشک خودمان را مي سابيم! چند سال است مردم و مقامات تفاهم نامه اي امضا کرده اند که آنها سخنراني و مردم انتقاد کنند! اينهم سرگرمي و شو ايراني است! نه؟»
گفتم: «درسته. افتتاحيه ايراني و افتتاحيه اروپايي فرق دارد. غرب زده شده اي! توقعت بالا رفته است! اگر مقامات حضور نيابند گردهمايي ها اهميت سياسي نخواهد داشت!»
آمپرش بالا رفت.
کمي از کور به در آمد و گفت: «همين ديگه! ايراني جماعت همه چيزش بوي قورمه سبزي مي دهد! به آب هفت دريا هم پاک شدني نيست! حالم از سياست به هم مي خورد. تا خِرخره پر شده ايم سياست! کي زندگي کنيم؟»
گفتم:«حرفي نيست. زندگي کنيم.»
براي اينکه آبي روي آتش ريخته باشم منبر رفتم که:
«خواستم به گويم حق با شماست. در اروپا افتتاحيه معمولآ پيش درآمدي براي نشان دادن جذابيت ها و اعلام برنامه ها و اطلاع رساني است. اما افتتاحيه ها ايراني اغلب ملال آورند! به قول شما ما هم به "حضور مقامات" و سخنراني درباره اهميت "چيزها" و تعريف و تمجيد هاي گوناگون و اعلام برنامه هايي که بعضآ اجرا نمي شوند و غيره، عادت کرده ايم.»
گفت: «پوست مان کلفت شده است! باز خدا پدر برگزار کنندگان اردوي امسال را بيامرزد. براي يک هفته اردو فقط چند ساعت افتتاحيه بيشتر نبود. پارسال، سمينار علمي دانشجويان در بيرمنگام دو روز بود، يک روزش افتتاحيه! آن قدر سخنران بود که وقت براي مقالات علمي نبود!»
گفتم:«من به آن اعتراض کردم. برگزار کنندگان گفتند زورمان به بعضي سخنران ها نمي رسيد! يعني سمبه سياسي شان پُر زور بوده است. برو دعا کن ادامه اردو افتتاحيه نباشد!»
گفتم: «مي داني، چون مي دانم افتتاحيه ها اغلب دلچسب نيستند، کمتر شرکت مي کنم. تحريم کرده ام!»
گفت: «من هم. ديروز به محض رسيدن خوابيدم. تا دير وقت. بعد هم با بچه ها رفتيم دريا. وقت طلاست، نبايد پاي چرنديات اين و آن هدر داد....»
گفتم: «پس اصلآ در افتتاحيه نرفته بوديد و انتقاد مي کرديد!»
يادم افتاد بنده خدا اولش گفت: «انتقاد کردن هم سرگرمي و شو ايراني هاست!!!»
بحث گروهي داغ و دسته گُل من
همان روز اول که رسيديم جلسات "بحث گروهي" شروع مي شد. گفتند آقاي مهندس مرتضي نبوي، سردبير روزنامه رسالت و عضو مجمع تشخيص مصلحت، آقاي دکتر اللهياري، رييس کميسيون آموزش عالي مجلس، خانم دکتر حقيقت جو نماينده مجلس و حجت الاسلام اميني از "دفتر نمايندگي رهبري در دانشگاه ها" در جلسات مباحثه شرکت مي کنند. ترکيبي از دو جناح راست و چپ.
ساعت چهار وارد سالن شديم. قسمت جلو سالن محل بازي هاي کامپيوتري بچه ها[30] بود. روزگاري کامپيوتر ابزار دست دانشمندان و محققان بود، اما امروزه بيش از هر چيز "اسباب بازي کودکان" و وسيله خريد خانواده ها شده است. Arcade are اغلب شلوغ بود و لامپ هاي رنگارنگ و سر و صدا و هيجان بچه ها تصوير هاليودي دنيا معاصر را که به "شهربازي" مي ماند، تداعي مي کرد. "صنعت سرگرمي" دوقلوي "صنعت توريسم" است. از اينرو هر جا که تفريح و تفرجگاه توريست هاست، اينگونه امکانات فراوان تر از آب خوردن است!
از آنجا وارد سالن بزرگي مي شديم که به سينما مي مانست، با پانصد ششصد صندلي خالي! جلو آن سِن قرار داشت که "سفره هفت سين" چيده بودند. در کنار اين سالن، سالن اجتماعات بزرگ ديگري وجود داشت که در آن نمايشگاه آثار هنري داير شده بود. البته اين سالن ها در مواقع ديگر به گروه هاي رقص و آواز تعلق دارد!
وارد سالن اجتماعات شديم و با چهار پنج نفر دانشجو جلو نشستيم. هنوز چند دقيقه نگذشته بود که جمعيت و "مدعوين" آمدند. شروع کردم به چيدن صندلي ها به صورت جلسه و گرداگرد که آقاي نبوي هم به کمک آمد. مرد خودماني بود. شباهتي به سردبير روزنامه رسالت نداشت! موضوع جلسه "تحولات احتمالي ايران در سال 1382" اعلام شد. هرچند درباره همه چيز بحث شد جز آن! جلسه شد "بحث آزاد". واقعآ هم نمونه اي از "بحث آزاد"[31] بود، که تا آن روز در ميان ايرانيان نمونه آن را نديده بودم. هر کس ساز خودش را کوک مي کرد و حرف دلش را مي زد، نه آنچه گرداننده جلسه منظور داشت. دو دستگي ميان شرکت کنندگان آشکار بود. همين دو دستگي به مباحث جديت، گرمي و رونق مي داد. گاهي لذت فيلم هاي اکشن را داشت! جاهايي به اوج مي رسيد، جاهايي فروکش مي کرد! رويايي راست و چپ.
اول بسم الله دعوا شد! اول، سلام و عرض ادب "مدعوين"! يک يک "از حضور در جمع دانشجويان ابراز خوشوقتي کردند و ...." بعد نوبت حُضار شد. دست گُل اول را من آب دادم! يکي از دانشجويان بالاي منبر رفت که: «چرا محافظه کاران به هويت ايراني بها نمي دهند. اصلآ خود شما، آره، شما آقاي نبوي، چرا در روزنامه تان ايران را ناديده مي گيريد؟ مگر همين مردم ايران نبودند که ....اگر ايران نبود ...» بعد مثل بچه مدرسه اي ها ميگروفون را دستم گرفتم و گفتم: «بله. آقاي نبوي چرا شما امروز در احوال پرسي و گشايش بحث تان با آب و تاب تمام عاشورا را تسليت گفتيد، اما سال نو را فراموش کرديد؟ ما مگر اينجا براي نوروز نيامده ايم؟ به شما تذکر مي دهم که...» خلاصه دو آتشه دو خردادي شدم و حسابي توپيدم! نبوي هم خيلي خونسرد و آرام، در حاليکه لبخند مي زد گفت: «گمانم سال نو را تبريک گفتم. شما آن لحظه احتمالآ متوجه نشديد. باز هم تبريک مي گويم. سال نو همه شما عزيزان مبارک باد، آرزوي...ما به ايران و ايراني احترام مي گذاريم. ارزش هاي ديني و ملي براي ما محترم است. و ...».
نمي دانم چرا اينقدر عصباني بودم. تا پايان اردو خودم را مي خوردم. وجدانم نا آرام بود. چرا من دانشگاهي مدعي هزار چيز بايد از کوره در بروم؟ آيا نمي دانم که مردم ايران ديگر به گفتگوهاي منظم، منطقي، صميمانه، حساب شده و دقيق بيش از داد و هوار نياز دارند؟ آيا غافلم که با برخوردهاي کلنگي فقط مي توان بنايي را ويران کرد نه آباد؟ آيا نمي دانم که عصر عقلانيت به انسان هاي عاقل نياز دارد، نه به شعبان بي مخ ها و .... اين پرسش ها باعث شد به خودم بيانديشم. آخر، بار اولم نبود. در سال گذشته اين سه چهارمين بار بود که جوش مي آرودم! تا جايي که برخي دوستان که در سخنراني هايم در جمع دانشجويان شرکت مي کنند، کم کم "تندرو" خطابم مي کنند. درست مي گويند که هميشه از آنچه بيزاريم، در لانه ما مي رويد!
معتقدم در عرصه فکر بايد محتاط بود. انگليسي ها مي گويند: «محافظه کاري مکتب انديشه است.»[32] مِثل محافظه کاران نمي انديشم، اما براي انديشيدن عميق بايد محتاط و صبور بود. اين تجربه تاريخ انديشه بشر است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] discussion group
[2] Great Yarmouth
[3] misunderstanding
[4] Wales
[5] Devon
[6] return
[7] Woolwich
[8] حال که مي نويسم شش روز از "استقبال گرم" عراقي ها از لشگريان آمريکايي گذشته و صدام هنوز بر اريکه محکم و استوار ايستاده است. اگرچه تلويزيون و رسانه هاي دولتي ايران از "مقاومت قهرمانان" ياران صدام سخن مي گويند اما چشمم آب نمي خورد اين سربازان رسيد چندان هم رشادت بخرج دهند!
[9] Cannon Street
[10] global village
[11] The weather is nice
[12] depoliticization
[13] anti-capitalism
[14] Liverpool Street
[15] Anglia
[16] Manning tree
[17] the Time
[18] Andrew Cockburn
[19] Saddam Hussein: an American Obsession
[20] al-Duija
[21] Get up you son of a whore. Go tend the sheep
[22] Stop War
[23] Peace
[24] Norwich
[25] global citizen
[26] Reception
[27] Holiday park
[28] weekend
[29] pub
[30] arcade area
[31] Open Forum
[32] Conservativism is the school of thought
+ نوشته شده در شنبه 3 شهريور1386ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط نعمتالله فاضلي