گزارش حاضر شرحي از سفر نگارنده به آمريکاست که خرداد 1383 (ماه مي 2004) براي شرکت در پنجمين همايش دوسالانه «انجمن بين المللى مطالعات ايرانى» [1] معروف به ISIS انجام شد. اين کنفرانس از بيست هشتم تا سي ام ماه ي (هشتم تا دهم خرداد) در محل دائمي برگزاري آن يعني "هتل هايت ريجنسى" در شهر بتزدا در ايالت مريلند در نزديک واشنگتن برگزار شد. انجمن مطالعات ايراني به دليل قدمت آن (1967) و مجله علمي انگليسي آن (مطالعات ايراني)، انجمني شناخته شده است. از طرف ديگر برگزاري اين کنفرانس مصادف بود با اتمام رساله دکتري من، و بسيار مايل بودم تا بخشي از تحقيقم را که حکم نان تنوري تازه را داشت در جايي ارائه کنم. و البته دلايل و انگيزه هاي بسيار ديگر براي ديدار آمريکا داشتم که خواهم گفت.
نامه سفر به سرزمين سرخپوستان
خلاصه
گزارش حاضر شرحي از سفر نگارنده به آمريکاست که خرداد 1383 (ماه مي 2004) براي شرکت در پنجمين همايش دوسالانه «انجمن بين المللى مطالعات ايرانى» [2] معروف به ISIS انجام شد. اين کنفرانس از بيست هشتم تا سي ام ماه ي (هشتم تا دهم خرداد) در محل دائمي برگزاري آن يعني "هتل هايت ريجنسى" در شهر بتزدا در ايالت مريلند در نزديک واشنگتن برگزار شد. انجمن مطالعات ايراني به دليل قدمت آن (1967) و مجله علمي انگليسي آن (مطالعات ايراني)، انجمني شناخته شده است. از طرف ديگر برگزاري اين کنفرانس مصادف بود با اتمام رساله دکتري من، و بسيار مايل بودم تا بخشي از تحقيقم را که حکم نان تنوري تازه را داشت در جايي ارائه کنم. و البته دلايل و انگيزه هاي بسيار ديگر براي ديدار آمريکا داشتم که خواهم گفت.
اين گزارش از سه بخش تشکيل شده است. بخش اول مقدمه اي است درباره آمريکا و اينکه چرا اين گزارش را مي نويسم. بخش دوم شرح چگونگي اخذ ويزا و سفرم به سفارت آمريکا در لندن است. در اين قسمت برداشت هايم از آمريکا را قبل از ديدن اين کشور شرح داده ام. همچنين شرحي از سفارت آمريکا که نماد اين کشور در بريتانياست ارائه کرده ام. قسمت سوم گزارش به شرح مشاهداتم از آمريکا اختصاص دارد. اين بخش شامل نحوه سفر، اقامت در هتل، مشاهداتي از کنفرانس، خلاصه از مقاله ام، گفتگوهايم با ايرانيان در آمريکا، مشاهداتم از شهر بتزدا، بازديدهايم از موزه هاي واشنگتن، کاخ سفيد، کاخ کنگره، و مجموعه گسترده اي از مطالب مختلف است.
مقدمه
سفرنامه مقدمه و موخره نمي خواهد. سفرنامه، روايت خلاقه ي مشاهدات مسافر از مجموعه حوادث، رويدادها، گفتگوها و ارتباطاتش است. جايي شروع و در جايي پايان مي يابد. مقدمه اش همان مقدمات سفر است. اما از آنجا که نه اديب و داستانويسم و نه نيتم از نوشتن اين گزارش صرفاً تدارک سفرنامه ايي به رسم سفرنامه هاي موجود است، لازم دانستم که مقدمه کوتاهي بنويسم و بگويم چرا و چه چيزهايي باعث نوشتن اين گزارش شد. قول مي دهم زياده گويي نکنم و زود شما را در جريان اصل ماجرا بگذارم. لطفاً با کمي حوصله اين مقدمه را از نظر بگذرانيد.
تمرين و ممارست در مردمنگاري و کاربست دانش انسان شناسي در زندگي روزمره اولين انگيزه من براي نوشتن اين سفرنامه است. انسان شناسي مانند ديگر دانش هاي اجتماعي، در کنار کاربردهاي مختلف معرفتي و کاربستي، داراي نوعي "کاربرد شخصي" نيز هست. منظور از "کاربرد شخصي" استفاده از روش ها (به خصوص مردمنگاري)، نظريه ها و رهيافت هاي اين دانش در شناخت و تحليل مسائل روزمره و تجارب و مشاهداتي که فرد در زندگي خود آنها را لاجرم به دست مي آورد است. از اين منظر، سفر که پاره اي از تجارب همه افراد است، بيشترين استعداد براي کاربرد روش ها و تحليل ها انسان شناختي را دارد.
انگيزه ديگرم به اهميت و جايگاه آمريکا در جهان امروز و به خصوص فضاي فکري و فرهنگي ايران مربوط است. سفر به آمريکا، يعني تعاطي و تلاقي دو موضوع از نظر انسان شناختي مهم هستند که تأمل درباره آنها مي تواند نتايج بسياري داشته باشد. در زير رهيافت و درکم از اين موضوع يعني آمريکا و سفر و پيوند آنها در اين گزارش را بيان مي کنم. شايد اين تمام درونمايه چيزي باشد که بعد از آن مطالعه مي فرماييد.
مانند ديگر سفرنامه هايم[3]، در اينجا نيز سعي داشته ام "تجربه فرهنگي" از سفرم را بيان کنم. در سفر انسان تنها به ديدن مکان ها، يا صرفاً براي تجارت، سياحت و شرکت در کنفرانس ها و اهدافي از اين نوع نمي رود، بلکه سفر در ماهيت خود نوعي زيستن است، زيستني پويا، سيال و آکنده از تجربه هاي مختلف. اين تمام آن نکته ايي است که هزاران نفر از هرودت تا ناصر خسرو، و از ناصر خسرو تا نگارنده را به نوشتن واداشته است. بله، سفر، زيستني همراه با آموختن مداوم است، "آموختني فرهنگي" که در آن توانايي ما براي انديشيدن از راه تطبيق "خود" با "ديگري" لحظه به لحظه افزايش مي يابد. سفر، شيوه اي از بودن است، بودني انتقادي و فعال و رشديابنده که ديگر نمي تواند گذشته و هستي اش را تنها در چهارچوب محل و زادبومش ارزيابي کند يا بشناسد. بودني که زادگاهش را به مرزهاي وسيع تر امتداد و لاجرم سرزمين هاي پهناورتري را در درون خود جاي مي دهد. وقتي به سرزميني سفر مي کنيم، آن را مي شناسيم و از اين راه آن را مالک مي شويم. اين آموزه هايدگر است که آنچه را مي شناسيم، آن چيز از آنِ ما مي شود.
و وقتي سفر مي کنيم انسان مي شويم، يا انسان بودن ما بيشتر مي شود. آراسم مي گويد: «بشر هنگامي که زاده مي شود انسان نيست، بلکه بعدا انسان مي شود». در حقيقت طبيعت تمامي اطلاعات لازم را براي بارآوردن عضوي از نوع بشر در اختيار ما مي گذارد، اما براي دستيابي به آگاهي از وجود خويش، مبنع ديگري نياز است. اين منبع غيربيولوژيک چيزي نيست مگر تماس با انسانهاي ديگر. وقتي که از "من" سخن مي رود، مقصود خود متکلم نيست، بلکه شخصي است برآمده از تمام پيوندهاي حاصل از تماسهاي او با ديگران. ويژگي ما، آن دستاوردي که وجه تمايز بنيادين ما با ديگر موجوات زنده را تشکيل مي دهد، غناي ارتباط ماست. اگر در انزوا بمانيم، بشر اوليه ايم، تماس ما با ديگران از ما انسان مي سازد. و سفر يعني تلاش ما براي ارتباط با ديگران. ديگران را ديدن، شنيدن، حس کردن و بوييدن. براي همين است که همه اديان هجرت را راهي براي انسان شدن انسان دانسته اند و بر انجام آن چون فريضه اي مقدس تأکيد کرده اند.
اما دانستن آمريکا و سفر به آن براي انسان امروز بيش از انسان شدن، چيزي واجب تر از نان شب شده است! از اينرو همه و همه جا سخن از آمريکاست. کمتر روزنامه يا سايت اينترنتي است که هر روز و هر لحظه آمريکا را به زبان نياورد. گويي ما محکوم به سخن گفتن، انديشيدن و شنيدن اين کشور پر اسرار شده ايم! عده اي از فرط اشتياق و عده اي ديگر از حدت بغض و کينه، عده اي به اميد بهشت و برخي براي رهايي و پرهيز از دوزخ، و برخي نيز در عالم برزخ غرب و شرق، يا شمال و جنوب، همه ناگزير به آمريکا خيره شده ايم! اما همچنان حقيقت در پشت ابرهاي تيره غرض ها و مرض ها پنهان است. هنوز دانش ما درباره اين امپراتوري حاکم جهان اندک است. در حاليکه برخي چون فوکوياما، هانتينگتون و جورج ريتزر از غلبه نهايي ليبرال دموکراسي آمريکايي و جهاني شدن ارزش هاي آن بر جهان دم مي زنند، برخي ديگر از افول و سقوط آن خبر مي دهند. حتي برژينسکي، که از "رهبران معنوي" سياست خارجي آمريکاست هم اعتراف مي کند که: «در همان حالي که قدرت آمريکا در اوج قرار گرفته، وضعيت سياسي آن در جهان در نقطه ي حضيض است.»[4] و در حاليکه نخبگان عالم در جستجوي آزادي و امنيت و دموکراسي به آمريکا پناه مي برند، جيمي کارتر آمريکا رييس جمهور اسق آمريکا مي نويسد: «براى تحقق ارزش هاى والايى همچون امنيت و آزادى، نياز به ايجاد اصلاحات بنيادين در ايالات متحده و هر جاى ديگر دنيا به شدت احساس مى شود؛ اين اصلاحات بايد شامل مواردى از قبيل ايجاد محدوديت هاى شديد بر روى توان نظارتى بى حد و حصر حكومت ها، التزام مجدد به حق عامه براى آگاهى از مسائل روز، بازنگرى دقيق قضايى و تقنينى در امر بازداشت ها و ساير مسئوليت ها و وظايف اجرايى و همچنين پايبندى به رعايت استانداردهاى بين المللى در زمينه قانون و اجراى عدالت باشد. ايالات متحده بايد يك بار ديگر خود را به عنوان قهرمان آزادى خواهى و رعايت حقوق بشر به جهانيان بشناساند.»[5]
اما ما نمي دانيم آيا برژينسکي و کارتر راست مي گويند يا اينکه همچنان کاسه اي زير نيم کاسه است! نمي دانيم آيا فرانسوي ها که مي گويند: «شبه جزيره منهتن - اين نماد فرهنگ رقابت، اقتصاد پيروزمند و سرمايه داري بي رحم - مطمئنا جاي مناسبي براي ديدارهايي که تجليگاه نگراني ها و اميدهاي همه مردمان باشد، نيست،»[6] حقيقت را مي گويند يا خير. نمي دانيم اگر آن طور که ماريا رمارک مي گفت واقعاً «در غرب خبري نيست»؟[7]پس چرا تمام خبرها را آسوشيتدپرس و يونايتدپرس به جهان مخابره مي کنند؟ ما همچنان متحريم که اگر حق با چسترتون[8] است که مي گويد «خود آمريكايي ها ايرادي ندارند ايده آل هاي آنها مشكل دارد. آمريكايي واقع گرا موردي ندارد، هر چه عيب هست در آمريكايي آرمان گرا است»؟ پس چرا گفته مي شود مشکل آمريکايي ها فقدان آرمان و نهيليسم است؟
از يک طرف گفته مي شود آمريکا را ?? ميليون مسيحي بنيادگرا مديريت مي کنند که درصدد تحقق آموزه هاي قرون وسطايي خود در باره "رجعت دوباره حضرت مسيح به سرزمين مقدس[9] اند».[10] از طرف ديگر کوس سکولاريسم و لايتيسيم غرب به رهبري آمريکا همه جا پيچيده است! در اين ميان در حاليکه عدد ميليونرها و ثروتمندان روز به روز افزايش مي يابد، "زندگي آمريکايي" همچنان پر هزينه و دردناک مي شود تا آنجا که مدونا سوپر ستاره موسيقي و سينماي آمريکا به صدا در آمده مي گويد:
زندگي آمريکايي، زندگي آمريکايي
من در روياي آمريکايي زندگي مي کنم، روياي آمريکايي
تو بهترين چيزي هستي که من مي توانم تصور کنم
تو فقط يک رويا نيستي، زندگي آمريکايي
آيا اين نوع زندگي مدرن
متعلق به من است؟
آيا اين نوع زندگي مدرن
بدون هزينه است؟
گفتنش خيلي آسانتر است
هميشه همينطور بوده
اين نوع زندگي مدرن
به درد من نمي خورد
اين نوع زندگي مدرن
بدون هزينه نيست[11]
نمي دانيم سخنان مدونا را چگونه باور کنيم وقتي که نه تنها ثروت از سر و کول آمريکا بالا مي رود بلکه تايمز خبر مي دهد اکنون که سطح توليد علم و فناوري آمريکا به کمترين ميزان خود در يک قرن اخير تنزل يافته، همچنان 51 درصد کل توليدات علمي و نوآوري هاي فناوري از آن اين کشور است.[12] اينها و ده ها تناقض و معماي ديگر، مسئله هايي هستند که نه تنها يک ذهن کنجکاو بلکه حتي هر انسان کُند ذهني را به تأمل وا مي دارد و ديدار از آمريکا را براي او جذاب مي کند!
اما براي مردمنگاري مثل من که حرفه اش شناخت فرهنگ و جامعه امروز است، سفر به آمريکا معناي ديگري هم دارد. اين معنا را فردريک جيمسون در عبارتي کوتاه اما دقيق چنين مي گويد: «براي ديدن برخي رنگ ها و فهميدن بعضي حرف ها از نگريستن و انديشيدن کاري ساخته نيست. بايد از آنجا که نشسته ايم برخيزيم. قرار گاهمان را در جهان عوض کنيم.[13]» بدون ترديد آمريکا يکي از همان حرف ها و رنگ هاست. اگرچه سفر چند روزه به معناي سفري اتنوگرافيک نيست تا بتوان با آن قاره آمريکا را شناخت، اما براي پژوهشگر جهان سومي که امکان برخورداري از بورس هاي مطالعاتي بلندمدت محروم است، اين لحظات مي تواند روزنه اي هر چند کوچک براي شناختي ملموس تر از واقعيت پيچيده و دنيا بي نهايت بزرگ آمريکا باشد. به هر حال با انباني پر از پرسش ها و معماها سفرم را به آمريکا انجام دادم و در پايان راه نه تنها پرسش هايم بي پاسخ ماند بلکه بر معماهايم افزوده گشت.
آغاز
ترديد داشتم. هنوز هم دارم. آيا سفارت آمريکا در لندن به ايراني ها ويزا مي دهد؟ پاسخش را نمي دانستم. اين ترديد باعث مي شد که دست و دلم براي شرکت در «پنجمين کنفرانس بين المللي مطالعات ايراني» که در آمريکا برگزار مي شود به کار نيفتد. اول بار پروفسور يار شاطر در "راوننا" ايتاليا من و دوستان ايراني ديگر را به شرکت در اين کنفرانس تشويق کرد. همانجا گفتيم اميد نداريم که ويزا دريافت کنيم. اما يار شاطر تأکيد کرد که اگرچه اوضاع روابط بين ايران و آمريکا طبيعي نيست اما رفتار آمريکايي ها در زمينه ويزا دادن پيش بيني پذير نيست. گاهي که انتظار نيست، به سهولت مي پذيرند و گاهي نيز با شدت تمام سخت مي گيرند! درست مي گفت. دوستي مي گفت اخيراً يکي از دانشگاه هاي معتبر آمريکا از يکي از استادان ايراني براي تدريس و تحقيق در آمريکا دعوت کرده بود. متعاقباً استاد مذکور براي خودش و همسرش تقاضاي رواديد مي کند. بعد از مدتي با درخواست همسرش موافقت شده اما تقاضاي او را رد کرده بودند! نامه اي نوشته بود که همسرم به خاطر من به آمريکا مي آيد و من هم به دعوت دانشگاه شما مي آيم. اين ديگر چه کاري است که با تقاضاي همسرم موافقت و با تقاضاي من مخالفت مي کنيد؟!
به هرحال، ترديد را کنار زدم. ترديد مانع موفقيت و انجام کارها مي شود. اين را به تجربه مي دانستم. مطلبي با عنوان «انسان شناسي در ايران بعد از انقلاب اسلامي» فراهم کردم و براي کنفرانس فرستادم. هدف مقاله عمدتاً تحولات تازه در مطالعات انسان شناسي ايران در يک دهه اخير بود. مقاله ام پذيرفته شد و مدتي بعد دعوتنامه شرکت در کنفرانس به دستم رسيد. اواسط ماه ژانويه بود و تا 28 ماه مي هنگام برگزاري کنفرانس پنج ماهي فرصت داشتم. به سايت آن لاين سفارت آمريکا در لندن مراجعه کردم تا در باره نحوه درخواست و شرايط آن کسب اطلاع کنم. شرط اولش پرداخت 65 پوند (صد هزار توامن) و دو قطعه عکس مخصوص پاسپورت آمريکا به قيمت 7 پوند (ده هزار توامن) بود و تلفن زدن به سفارت و تعيين وقت براي ارائه مدارک که آن هم دقيقه يک و نيم پوند هزينه تلفن داشت. ضمناً تاکيد شده بود که در صورت رد شدن تقاضا پولي که پرداخت مي کنيم بازگشت داده نمي شود.
اگرچه تمام سفارتخانه ها هزينه اي براي صدور ويزا دريافت مي کنند اما ميزان اين هزينه و روش آن بستگي به نحوه رويکرد هر سفارتخانه به متقاضي دارد. فهم من از نحوه برخورد سفارت آمريکا اين بود که من براي او يک سوژه اقتصادي بودم که درصدد کسب منابع بيشتر از من بود بي آنکه بتوانم توجيهي براي اين مقدار پرداخت هزينه داشته باشم. زيرا اولاً هيچکدام از سفارتخانه ها عکس مخصوص ندارند. همه همان عکس سه در چهار سه پوندي را مي خواهند جز سفارت آمريکا که هفت پوند مي ستاند. ثانياً سفارتخانه ها معمولاً بعد از پذيرش مدارک و انجام مصاحبه حق کنسولي صدور ويزا را مي ستانند تا اگر امکاني براي صدور نيست اساساً متقاضي نيز هزينه اي نپردازد. اما شرط اول تقاضا ويزا براي آمريکا پرداخت برگشت ناپذير 65 پوند است. ثالثاً پرداخت دقيقه اي يک و نيم پوند بابت تعيين وقت اجحافي است که آشکارا به متقاضي مي شود زيرا معمولاً سه تا چهار دقيقه اين مکالمه به طول مي انجامد و پنج شش پوند نيز در اينجا متقاضي بايد بپردازد. نتيجتاً، اين پول دادن ها اين احساس را در من ايجاد کرد که دولت آمريکا خشت اول روابطش را با افراد از همان ابتدا بر مبناي کسب درآمد و منفعت تنظيم مي کند و لاغير! دقيقاً اين نکته را در سطح ملي يعني روابط بين المللي اش با دولت ها تحت عنوان مفهوم تامين "منافع ملي" دنبال مي کند.
به هر حال اين اولين بار بود که سر و کارم با دولت آمريکا مي افتاد. احساسم اين بود که گُدار پوست به دباغخانه افتاده است! آن شعارهاي ضد استکباري را که سال هاي متمادي در روز 13 آبادان به دستور مدير مدرسه و آقا معلم هاي مان داده بودم به خاطرم آمد. قرار بود به ديدار "شيطان بزرگ" بروم؛ شيطاني که بر خلاف ابليس، دنبال آدمي نمي آيد که بماناد، براي ديدارش بايد منت ها کشيد و پول ها داد! آن هم معلوم نيست بعد از کشيدن آن منت ها به درگاهش مقبول افتي يا نه! اينها باعث شد غده ترديدم براي شرکت در کنفرانس چرکين شود و سر باز کند. چنين مبلغ سنگيني بدهم براي هيچ! خير، ارزش ريسک کردن ندارد. اين بود که يک هفته اي اي تأخير انداختم. در اين ايام دائماً در فکر بودم. دغدغه رفتن به آمريکا مثل کک به تنم افتاده بود. با خودم حرف مي زدم: اگر از لندن نتوانم به آمريکا بروم از ايران ديگر محال است. اگر اين فرصت را از دست بدهم شايد براي هميشه از ديدار آمريکا محروم شوم. از کجا معلوم تقاضاي مرا رد کنند. من که به عمرم کسي را ترور نکرده ام و حتي هيچ تروريستي را نديده ام چرا بايد تقاضايم را نپذيرند؟ و از اين حرف ها!
اين بود که دو باره پروژه رفتن به سرزمين سرخپوستان را کليد زدم. دندان صد پوند را کندم! ما که ساليان سال چاه هاي نفت مان را به رايگان به شرکت هاي نفتي آمريکايي داده ايم، يعني از ما گرفته اند، صد پوند بيشتر! گذشته از اينها
در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست كه مجنون باشى!
اکرم زحمت نوبت سفارت رفتن را کشيد. چهارشنبه دوم مارس ساعت يک بعد از ظهر نوبتم بود. اکرم تأکيد کرد فراموش نکنم که اگر ديرتر از يک به سفارت برسم ممکن است نوبتم را از دست بدهم. آدرس کنسولي هم "ميدان گراسونر"[14] بود جايي که تا آنروز به گوشم نخورده بود اما با اندکي جستجو فهميدم در مرکز لندن و همان حوالي "مدرسه سوآس" است. از اينکه مسير آشنا بود خوشحال شدم. انسان اغلب از اينکه به آدرس ناآشنا برود دچار دلهره مي شود اگرچه بعد از رفتن از کشف محيطي تازه خشنود و خرسند به خانه بر مي گردد. لااقل من اين طورم.
دو روز بعد پُست پاکتي حاوي چند فرم و برگه هاي اطلاعات آورد. همان فرم هايي که در وب سايت سفارت آمريکا دسترس بود و قبلاً آنها را با کمک اکرم پر کرده بودم. نکته اصلي در باره چيزهايي که خواسته بودند ارائه مدارکي مانند اشتغال همسرم، مدرسه فرزندان، اشتغال خودم، حساب بانکي ام در لندن و امثال اينها، دال بر اينکه قصد ماندن در آمريکا را ندارم و بعد از کنفرانس به لندن باز مي گردم. از قضا من هم تنها نامه دانشگاه را مبني بر اينکه دانشجوي آنها هستم برده بودم و لاغير!
يک آمريکايي صد در صد
تا رسيدن روز موعود فرصتي داشتم تا در باره آمريکا مطالعه کنم تا اگر رفتني شدم بدانم به کجا مي روم. در واقع شکار نگرفته را پوست مي کندم! مطابق معمول به سراغ کتاب هاي انسان شناختي رفتم تا ببينم انسان شناسان آمريکا را چطور معرفي مي کنند و چطور شناخته اند. يادم افتاد که اولين مطلب انسان شناختي که در باره فرهنگ آمريکا خواندم مقاله کلاسيک رالف لينتون به نام «يک آمريکايي صد در صد» بود. اين مقاله را دکتر روح الاميني در کتاب «زمينه فرهنگ شناسي» که آن روز ها متن درسي ما در انسان شناسي فرهنگي بود ترجمه و چاپ کرده است. خوشبختانه کتاب در کتابخانه ام بود. بار ديگر مقاله شيرين و خواندني لينتون را خواندم. اين طور آغاز مي شود: «بي گمان هر آمريکايي معمولي مي کوشد که خود را يک آمريکايي کامل عيار نشان دهد و به هر قيمت براي حفظ ميراث هاي گران بهاي خود تلاش مي کند. با وجود اين، عقايد، ابداعات و بالاخره فرهنگ جوامع ديگر قبلاً راه خود را در تمدن او گشوده اند. بدون اينکه او متوجه شود که چه اتفاقي افتاده است.» لينتون براي اينکه نشان دهد تا چه ميزان اين تصور صد در صد و کامل عيار آمريکايي ها از خودشان نادرست است، زندگي روزمره يک آمريکايي را از لحظه بيدار شدن تا هنگامي که در پايان شب به خواب مي رود بررسي مي کند و نشان مي دهد از رختخواب و غذا صبحانه گرفته تا تمام چيزهاي ديگر هر کدام از جايي و سرزميني وارد آمريکا شده اند. [15]
نکته ظريفي را که لينتون کشف کرده، ماهيت چند فرهنگي همه فرهنگ هاي بشري است. آنچه از دوره لينتون تا به امروز تغيير کرده اين است که امروز آمريکايي ها آموخته اند چگونه تمام آنچه را به بشريت تعلق دارد مايملک خود سازند و ديگران نيز باور کنند که آنچه دارند آمريکايي است! جامعه آمريکا تمام فرهنگ هاي محلي، منطقه اي و دور و نزديک را در خود جذب و از آنِ خود کرده است، بي آنکه اجازه دهد اين فرهنگ ها حق سخن گفتن از جانب خود را داشته باشند. امروز تمام آيين ها و رسوم سرخپوستان، موسيقي هاي سياه پوستان و غير غربي ها، از موسيقي هاي آمريکاي لاتين و آفريقا تا موسيقي هاي آسيايي، تمام باورهاي و دانش هاي و صنايع بومي و همه و همه با هم ترکيب مي شوند و مُهر آمريکايي مي خورند تا بتوانند به سرمايه و پول نقد براي شرکت هاي آمريکايي يا به کالايي لذت بخش و سرگرم کننده تبديل شوند. به قول يکي از منتقدان: قوالي- موسيقي مذهبي هند، پاکستان و بنگلادش - به موسيقي جاز تبديل مي شود، و در نتيجه آنچه قرار بود با ريتم ساده، طبل هاي سنتي و کف زدن براي ستايش خداوند و پيامبر اسلام (ص) اجرا شود، با دستگاه هاي الکترونيکي به صورت ضرب آهنگ ها راک توليد مي شود. آنچه بدواً براي ايجاد خلسه صوفيانه پي ريزي شده بود اکنون براي توليد هيستري رفتار جنون آميز در موسيقي راک استفاده مي شود.
بعد به سراغ کتاب ماروين هريس با عنوان «چرا هيچ چيز در آمريکا کار نمي کند: انسان شناسي زندگي روزمره» که قبلاً با عنوان «آمريکاي امروز» (1981) منتشر شده بود، رفتم. اين کتاب را ماه مارس سال 2002 از يک دستفروش خريدم. آن روز از اينکه ديدم ماروين هريس – نظريه پرداز اصلي مکتب "ماده گرايي فرهنگي"[16] که جايگاهي همتزاز کارل مارکس در انسان شناسي مارکسيستي دارد – تعجب کردم و خوشحال شدم. انسان شناسان کلاسيک اغلب در باره جوامع دور افتاده و کوچک مي نويسند. امثال مارگارت ميد و روث بنه ديکت در بين شان بسيار نادر است. البته آن روزها هنوز حادثه يازده سپتامبر و گفتماني که خلق کرد گرم بود و بازار شناخت فرهنگ و جامعه آمريکا رونق داشت. براي همين کتابفروش هاي لندن هر چيزي که در باره آمريکا داشتند در آن زمان آب کردند!
صبح مدارک را در پاکتي گذاشته و عازم شهر شدم. زودتر رفتم تا در کتابفروشي ها کمي ولگردي و عياشي کنم! در اين سال ها اين تنها سرگرمي لذت بخشم در لندن بوده است. از ميدان ترافالگار به طرف شرق لندن خياباني است به نام "چرينگ کراس"، خيابان اصلي و مرکزي منطقه مشهور "سوهو" است. کانون فعاليت هاي هنري و فرهنگي لندن هم محسوب مي شود. علاوه بر آن کانون فروشگاه هاي کالاهاي سکسي، مواد مخدر و از اين قماش اجناس هم هست! از جمله ويژگي هاي اين خيابان اين است که اغلب انتشاراتي ها و کتابفروشي ها بزرگ لندن در اينجاست. جايي مشابه "جلو دانشگاه تهران" يا "زير پل کريمخان". معمولاً کتابفروشي هاي چرينگ کراس پاتوق و تفريحگاه عمومي من است. سر راست به انتشارات بلکول[17] و بخش کتاب هاي انسان شناسي آن رفتم. کتاب «مکان هاي کوچک، موضوعات بزرگ: مقدمه اي بر انسان شناسي اجتماعي و فرهنگي» (2001) نوشته توماس هيلند ارکسن توجهم را جلب کرد.
يک دو ساعتي به خواندن آن سرگرم شدم. عبارت پاياني کتاب باعث شد قيد شانزده پوند را زده و کتاب را بخرم. اريکسن در آخرين عبارت کتاب مي نويسد: «انسان شناسي اگرچه نمي تواند به اين پرسش پاسخ دهد که معني زندگي چيست، اما حداقل اين توانايي را دارد که به ما نشان دهد که شيوه هاي مختلفي براي معنادار ساختن زندگي وجود دارد.»
از اين منظر، دانش انسان شناسي و سفر مانند هم هستند زيرا همان طور که در مقدمه گفتيم ما معمولاً سفر نمي کنيم که مکان ها را ببينيم بلکه بيشتر براي آشنايي با شيوه هاي مختلف زندگي به سفر مي رويم. جستجوي ما براي شناخت شيوه هاي مختلف زندگي نيز براي آشنا شدن با شيوه هاي مختلف معنادار ساختن زندگي است زيرا هر شيوه زيستن نوعي نظام معنايي است.
کتابفروشي را ترک کردم تا مبادا دير به سفارتخانه برسم. از کوچه پس کوچه هاي اطراف خيابان آکسفورد راهم را ادامه دادم. پنج شش دقيقه اي که رفتم به يک ميدان رسيدم. ابتداي آن کليساي تاريخي بزرگي بود. معمولاً در بريتانيا هر جايي که کليسا هست تاريخي است، زيرا نزديک به يک قرني است که ديگر مردم بريتانيا کليسا نساخته اند و حتي هزاران کليسا نيز تعطيل شده است. روبروي در ورودي کليسا داخل محوطه چمنکاري شده ميدان، تابلويي نصب بود و بر روي آن نقشه و اطلاعات تاريخي دقيقي در باره ميدان نوشته شده بود. بله، آنجا "ميدان سوهو"[18] بود. تعجب کردم. تا آن روز نمي دانستم سوهو نام ميداني در آن منطقه است. جالب اينکه چندين بار با دوستان بريتانيايي ام در باره آن منطقه صحبت شده بود و کسي نگفته بود سوهو يک ميدان است. با اشتياق داستان سوهو را خواندم. خدا را شکر که خيابان و ميدان هاي لندن هر کدام تابلو اطلاعات تاريخي دارند و آدم علاقه مندي مثل من مي تواند از آنها استفاده ببرد. سريع دفتر و قلمم را برداشته و نوشتم که در جاي ديگري گزارش آن را خواهم نوشت.
وقتي به ميدان گراسونر رسيدم پنج دقيقه از يک گذشته بود. داخل صف ايستادم. مرد کوتاه قد، چاق با باراني مشگي، ريش هاي پرفسوري قرمز و بلند و بي سيمي به دست، پاسپورت ها را مي ديد و در صورتي که نام فرد در فهرست افراد ثبت نام کرده بود اجازه داخل شدن مي داد. شباهت زيادي به هنرپيشه فيلم هاي اکشن آمريکايي داشت اگرچه مرد شوخ طبع و مهربان و مودبي بود. روبروي ما صف ديگري بود که به شهروندان آمريکايي اختصاص داشت. آمريکايي ها اغلب اندام هاي درشت و پوست سفيد داشتند در حاليکه در صف مقابل - که ما غير آمريکايي ها بوديم - به نظر جماعتي مي آمد که زالو خون شان را مکيده باشد، عده اي لاغر و نحيف!
ناگهان به فکرم رسيد که نکند پاسپورتم را نياورده باشم! براي يک لحظه نخواستم باور کنم که اين راه را بيهوده آمده ام، اما عاقبت معلوم شد که پاسپورتم را فراموش کرده ام! گفتند چاره اي نيست جز اينکه براي هفته بعد نوبت بگيرم. حسابي حالم گرفته شد. فوراً به اکرم اطلاع دادم و او مجدداً تماس گرفت و براي چهارشنبه بعد نوبت دادند. چاره اي نبود. دست خالي بازگشتم.
آمريکاي کوچک
در راه بازگشت به خيالم رسيد براي بي هوده هدر ندادن وقت و انرژي ام، دور و بر را به کاوم و به اکتشافات مردمنگارانه مشغول شوم. حُسن مردم نگاري اين است که هر جا مردم هستند زمينه تحقيق و کار هم هست. از قضا به اکتشافات بزرگي دست يافتم! مهمترين آنها "ميدان گراسونر"[19]، ميداني که سفارت آمريکا در ضلع غربي آن قرار دارد بود. به خصوص اين نکته که ميدان گراسونر در منطقه "ميفر"[20] واقع شده است و اين منطقه در لندن و به طور کلي در بريتانيا هم از نظر تاريخي و از هم نظر اجتماعي بسيار پر اهميت و شناخته شده است، برايم سوژه جذاب تري مي نمود. ميفر از نواحي تجاري و اعيان نشين شهر لندن است. مراکز بزرگ تجاري و هتل هاي اشرافي نمادهاي اشرافيت اين منطقه و به خصوص ميدان گراسونر است. ابتدا چرخي دور ميدان زدم و نگاهي به هتل هاي لوکس و گران قميمت انداختم. البته از بيرون! در جنوب آن، "هتل ميلنيوم ميفر"[21] و در سمت ديگر آن "هتل ميدان گراسونر لندن"[22] قرار داشت. وارد هتل شدم تا به داخل آن سرکي کشيده باشم! قيمت يک شب اقامت در هتل ميدان گراسونر حداقل 115 پوند بود. بابت غذا و ساير خدمات نيز جداگانه هزينه در يافت مي کنند. يعني به قيمت امروز هر نفر حدود دويست هزار توامن ناقابل! البته اگر فرد روزه بگيرد و جز صبحانه چيز ميل نکند.
با مشاهده اين اشرافيگيري منطقه، شناخت آن براي من که تمام سال هاي اقامتم در لندن را در منطقه فقيرنشين ووليج در جنوب شرقي لندن بوده ام جذابيت و تازگي داشت! اما مهمتر از اشرافيت، جذابيت ميدان در تمرکز قدرت و سياست در اين ميدان بود. ميدان گراسونر که در زمان جنگ جهاني دوم به "آمريکاي کوچک"[23] شهرت داشت، واقعاً هم آيينه اي از تاريخ معاصر اين امپراتور ويرانگر و در عين حال آبادگر است! در کنار مجسمه ها و بناهاي يادبودي که در ميدان و خيابان هاي اطراف آن است اطلاعات زيادي درباره تاريخ آمريکا مي توان يافت. به روايت گاردين روزگاري اين ميدان بزرگ، محل برگزاري موسيقي هاي جاز و اجتماع انبوه مردم براي شادي و رقص بوده است.[24] بعد از يازده سپتامبر لعنتي همه چيز به هم ريخت! از آن روز، دور تا دور ميدان سربازان و تفنگ به دوشان مستقر شدند تا از سفارت کبير آمريکا حفاظت کنند و مانع ورود آزادانه افراد به آن شوند؛ و دوربين هاي مداربسته گوشه به گوشه ميدان نصب کردند تا آمد و شد هر جنبده اي در منطقه را کنترل کنند.
ميدان گراسونر و سفارت آمريکا در آن مکان مهم است چرا که هم معرف موقعيت آمريکا در جهان است و هم معرف نوع رابطه ميان بريتانيا و آمريکا در چند سده اخير. دولت آمريکا از اواخر قرن هيجدهم - که "جان آدامز"[25] (کسي که بعداً دومين رييس جمهور آمريکا شد) اولين وزير خود را به دربار پادشاه بريتانيا يعني "سنت جيمز" فرستاد - تا به امروز روابطش با بريتانيا در ميدان گراسونر شکل گرفته است. آدامز از 1785 تا 1788 در ميدان گراسنور در خانه اي که تقاط خيابان "بروک» و خيابان "دوک استريت"[26] است زندگي مي کرد. هنوز اين خانه پابر جاست و تابلويي بر روي آن نصب شده است. بعد "والتر هاينز پيج" سفير ديگر آمريکا نيز در خانه شماره شش ميدان ساکن شد، خانه اي که هنوز موجود است.
سفراي آمريکا عموماً علاقه دارند در همين ميدان يا حوالي آن زندگي کنند. جان وينت[27] نيز طي دوره سفارت خود در زمان جنگ جهاني دوم در ساختمان شماره يک اين ميدان اقامت داشت، ساختماني که فعلاً سفارت آمريکاست. سفارت آمريکا ابتدا در سال 1938 به ساختمان پلاک شماره يک ميدان، ساختماني که فعلاً "کميسياري عالي کانادا"[28] قرار دارد، منتقل شد. ساختمان فعلي که سرتاسر ضلغ غربي ميدان را گرفته است، در 1960 ساخته شد. در زمان جنگ جهاني دوم مقر فرماندهي ژنرال آيزنهاور در يک طرف اين ميدان، و کنسولي آمريکا در طرف ديگر آن قرار داشت. به همين دليل اين ميدان را "آمريکاي کوچک" مي ناميدند. جان وينت در زمان جنگ جهاني دوم در کتاب خاطراتش به نام «نامه اي از ميدان گراسونر» مي نويسد که دور تا دور اين ميدان دفاتر نيروهاي نظامي آمريکا مستقر بوده است. از اينرو ميدان گراسونر مرکز کنترل نيروهاي نظامي آمريکا در بريتانيا بود. در واقع استقرار نيروهاي آمريکا در ميدان گراسونر، نمادي از چرخش قدرت در جهان بود. تا آن روزگار بين بريتانيا و آمريکا تعادل قدرت برقرار بود اما بعد از آن رسماً اين آمريکا بود که رهبري جهان را در دست گرفت.
به اين مناسبت که آيزنهاور فرمانده ارشد "نيروهاي متحدين"[29] در زمان جنگ در اين ميدان مستقر بوده است، در 23 ژانويه 1989 مجسمه او را بر روي ستون سنگي سفيد به صورت ايستاده نصب کردند، مجسمه اي که همچنان راست قامت و استوار ايستاده است!
ميدان گراسونر نمايشگاهي از نمادهاي قدرت آمريکاست. از جمله اين نمادها، به جز مجسمه آيزنهاور، يکي هم مجسمه يادبود "فرانکلين روزولت" رييس جمهور آمريکا است. او فاتح جنگ جهاني دوم و آغازگر امپراتوري تازه جهان بود. اين مجسمه در 12 آوريل 1948 با حضور خاندان سلطنتي بريتانيا، "کلمنت اتلي"[30] نخست وزير وقت بريتانيا، وينستون چرچيل (که آن روز رهبر حزب مخالف بود)، انبوه جمعيت مردم، و توسط همسر روزولت خانم "ائنور روزولت" نصب گرديد. در آن زمان 160000 نفر از مردم بريتانيا براي تأمين هزينه ساخت بناي يادبود روزولت کمک مالي داوطلبانه کردند. محبوبيت روزولت و دولت آمريکا در آن زمان در ميان مردم به دليل کمک آمريکا در جنگ براي نجات اروپا و به خصوص بريتانيا در مقابل هيتلر و همچنين کمک آمريکا براي بازسازي کشورهاي اروپايي بود.
امروز جهت افکار عمومي بريتانيايي ها به آمريکا تا حدودي معکوس شده است. مردم بريتانيا عموماً نگرش انتقادي و منفي نسبت به سياست هاي جنگ طلبانه و قدرت طلبانه آمريکا دارند و اين موضوع اغلب در راهپيمايي هاي چند صد هزار نفري "ضد جنگ" در اين کشور کاملاً مشهود است. بسياري از بريتانيايي ها نسبت به رسانه هاي آمريکايي و فرهنگ حاکم بر آنها نگرش انتقادي دارند. بسياري از مردم فيلم ها و موسيقي هاي آمريکايي را مشمئز کننده و مناسب همان مردم آمريکا مي دانند! از شگفتي هاي روزگار اينکه هنگام جنگ آمريکا در عراق و افغانستان بسياري از راهپيمايي هاي ضد جنگ در اين ميدان ختم مي شد تا صداي معترضين مستقيماً به گوش سفير محترم ايالات متحده برسد! در اين پنج سال که مقيم لندن بوده ام همواره ديده ام که نه تنها مخالفين جنگ هاي آمريکايي بلکه مدافعان محيط زيست، مخالفان گسترش سلاح هاي اتمي، معترضين جهاني شدن، مخالفان سرمايه داري، طرفدارن آزادي فلسطين و مخالفان صهيونيزم و اشکال متعدد ديگر اعتراض ها و راهپيمايي ها همه سر از اين ميدان و مقابل سفارت آمريکا در مي آورد. آيا اينها حکايت از ضعف آمريکا مي کند يا قدرت آن؟ بله از يک نظر دنيا آمريکا را مسئول همه فجايع مي داند و مي خواهد که دولت آمريکا فجايع عالم را حل و فصل نمايد، اما آيا اينها به معناي پذيرش نقش رهبري جهان توسط توده هاي مردم نيست؟
البته اين موج مخالفت ها در ميدان گراسونر امر تازه اي نيست. ميدان گراسونر بارها شاهد فريادهاي اعتراض مردم در مقابل جنگ طلبي هاي آمريکا بوده است. يکي از مشهورترين و تاريخي ترين آنها، راهپيمايي ماه مارس 1968 است. بي بي سي گزارش مي کند که در اين زمان براي ساعاتي ميدان گراسونر به "عرصه نبرد" تبديل شد و هشتاد هزار نفر مخالفان جنگ ويتنام در اين ميدان بر عليه آمريکا دست به خشونت زدند.[31]
از ديگر بناهاي يادبود قدرت آمريکا در ميدان گراسونر، بناي يادبود "گردان هوايي عقاب" يا "ايگل اسکادران" است که در 12 ماه مي 1986 ساخته شد. اسکادران عقاب جمعي از خلبانان آمريکايي در جنگ جهاني دوم بودند که در سپتامبر 1940 به نحوه داوطلبانه براي کمک به نيروهاي بريتانيا در جنگ به "نيروي هوايي بريتانيا" پيوستند. چارلز پرايس سفير آمريکا در بريتانيا در باره "اسکادران عقاب" مي نويسد «اينها به منزله سربازان جنگي و براي نبرد به بريتانيا نيامدند، بلکه بيش از هر چيز آنها مجاهداني بودند که در پي رهايي بخشي بودند. آنها برادران همدست در بين همکاران بريتانيايي خود شدند...»
"درب ديپلماتيک"[32]از ديگر نمادهاي تاريخي ميدان گراسونر است. اين در به ياد "معاهده پاريس" و ديپلمات هاي آن ساخته و نامگذاري شده است. اين درب در تاريخ 10 ماه مي 1984 ساخته و نامگذاري شد. در بريتانيا اغلب ميدان هاي تاريخي داراي نرده و درهاي ورود و خروج هستند. اين درها معمولاً به نام فرد يا حادثه تاريخي نامگذاري شده اند.
همان طور که مي بينيم تمام نمادهاي ميدان، نشانه هاي روابط بسيار نزديک بريتانيا (امپراتوري سابق) و ايالات متحد آمريکا (امپراتوري فعلي) از گذشته دور تا به امروز است. علاوه بر آن، همه چيز ميدان و ساختمان نه طبقه سفارت (سه طبقه آن زير زمين است) حکايت از قدرت و بزرگي آمريکا مي کند. [33]با ت.جه به اين اهميت سياسي است که ميدان گراسونر در کانون توجه بسياري از رمان نويسان و فيلم سازان قرار گرفته است. در 1946 فيلم کمدي «من در ميدان گراسونر زندگي مي کنم»[34] ساخته شد. اين فيلم داستان سرباز آمريکايي است که عاشق نامزد ژنرال بريتانيايي مي شود. رمان «خدا حافظي گراسونر»[35] (1988) اثر فرانسيس کليفورد نيز از جمله رمان هايي است که حوادث آن در اين ميدان شکل گرفته است.
ميدان را ترک کردم و تا رسيدن نوبتم راهي خانه شدم.
ترس از تروريسم
چهارشنبه دهم مارس رسيد. صبح چند بار با دقت مدارک را چک کردم. مار گزيده هميشه اين طور است! کمي زودتر به طرف سفارت حرکت کردم. ساعت دوازده و نيم آنجا بودم. کسي در صف نبود. خوشحال شدم که لابد امروز خلوت تر است. همان مرد کوتاه و چاق با ريش هاي بلند قرمز و قيافه هاليودي دم در پاسپورت ها و مدارک را چک مي کرد. وارد شدم. ابتدا وسايلم را از دستگاه کنترل عبور دادم. بعد بازديد بدني شدم. بعد از عبور از چند در، از پله ها بالا رفتم و وارد سالني شدم. وسط سالن آمفي تئاتر مانندي صندلي چيده بودند و دور آن نرده چوبي که تازه واردان در آن در صف قرار مي گرفتند. نيم ساعت بعد نوبتم شد. هشت اتاقک يا گيشه در ضلع شمالي اتاق بود. هر گيشه عبارت بود از يک اتاقک و يک نفر کارمند که يکي يکي افراد را احضار مي کردند و بعد از يک لبخند حرفه اي با متقاضي گفتگو مي کردند. سه گيشه اول مدارک را تحويل مي گرفت و گيشه هاي ديگر با افراد مصاحبه مي کرد. مدارکم را تحويل دادم و شماره گرفتم و نشستم. شماره من 350 بود. معلوم نبود چه مدت بايد در انتظار بمانم.
سالن خيلي ساده و به عبارتي بي قواره بود. بر خلاف ميدان گراسونر و نماي بيروني ساختمان، درون آن در نگاه نخست حکايت از چيز چشمگيري نمي کرد. ويژگي هاي معماري مدرن در آن پيدا بود. پنجره هاي سالن به محوطه سبز باز مي شد. سر و صداي رفت و آمدهاي ماشين از خيابان به داخل سالن مي آمد. کفپوش سالن موکت خاکستري و صندلي هاي آن کهنه و معمولي بود. تنها چيزي که خدمات سالن براي مراجعان محسوب مي شد تلويزيوني بود که از سقف آويزان بود. صداي آن آنقدر پايين بود که به سختي شنيده مي شد. خوشبختانه کنار تلويزيون بودم و صداي آن را مي شنيدم اگرچه تصوير آن مقابلم نبود. بر روي شبکه خبري سي ان ان تنظيم بود. لحظه به لحظه خبر مي رساند. خبر داغ آن روز نشست آزانس بين المللي انرژي اتمي در باره صدور قطعنامه عليه فعاليت هاي هسته اي ايران بود. بارها اين خبر را منتشر کرد که آزانس به شدت از فعاليت هاي هسته اي ايران انتقاد کرده است!
با گذشت زمان کم کم متوجه عناصر محيط پيرامونم مي شدم. چند دوربين دور تا دور اتاق بر رفتار ما نظارت مي کرد. از قضا درست مقابل يکي از دوربين ها قرار داشتم. کنار گيشه ها تابلوي کوچک قاب شده اي نوشته بود «هشدار! تروريسم، بمب ها، هوشيار باشيد» و بعد خواسته بود در صورت مواجه با هر شيء يا فرد مشکوکي با آدرس ها و تلفن و ايميل هاي داده شده تماس بگيريم. آن طرف ديگر سالن دو تابلو قاب شده ديگر بود. يکي «2000000 جايزه» براي هر کس که عبداالرحمان تروريست را معرفي کند! عکس سياه و سفيد عبدالرحمان را انداخته بود. مردي چهل ساله و لاغر اندام و تيره پوست و از همه حيث عرب! نمي دانم اين الم شنگه "جنگ بر ضد تروريسم" تا چه حد صحت و سقم دارد. حالا بن لادن با يک چمدان بر کول و فراري در کوه و بيابان بيشتر از قدرت هاي اتمي چين و شوروي (سابق) لولوي جهان غرب شده است! اما به قول ريچارد رورتي اين سوءظن بسيار گسترده جنگ بر ضد تروريسم به طور بالقوه از خود تروريسم خطرناكتر است! کسي چه مي داند شايد حق با چالمر جانسون است كه ميگويد ايالات متحده «احتمالاً دستخوش نظاميگرايي شده است». اگر اين طور باشد بايد چيزي را که او در کتابش «انتحار دموكراسي آمريكايي» (انتشارات Blessing) مي گويد پذيرفت. در آن صورت ما جهان سومي ها ديگر حسرت دست نيافتن به دموکراسي را نخواهيم خورد زيرا ديگر آسمان جهان همه جا واقعاً يک رنگ است و تنها ايراني ها و عرب ها نيستند که از فقر دموکراسي تن شان نحيف و رنجور است! خوب، ظلم بالسويه عدل است.
تابلو ديگري، نام و مشخصات و عکس يک نفر ديگر بود با همان ميزان جايزه و همان مشخصات يعني عربي ديگر![36] بالاي اين دو تابلو، عکس بزرگ خانمي بود که بر روي دريا موج سواري مي کرد و زير آن نوشته بود «آمريکا روح را به چنگ مي اندازد.»[37]تابلو عکس زني زيبا، بلند، بلوند و عريان بود! اينها به علاوه پليسي که با لباس فرم در گوشه سالن قدم مي زد مجموعه اشياء و نمادهاي داخل سفارت اتاق ويزا بود. از فهرست اين اشياء مي توان بخشي از ارکان فرهنگ و جامعه آمريکا و جهان امروز را حدش:
تلويزيون - سي ان ان- تبليغات- زن عريان، بلند و بلوند- دوربين مداربسته – خبر -سلاح هاي هسته اي- پليس- کارمندان و بوروکراسي- تروريسم، و بلاخره صف طولاني آدم هاي مشتاق در صف انتظار براي راه يافتن به آمريکا!
يوناني ها و غربي ها
زمان به کندي مي گذشت. ترتيب اعلان شماره ها نيز مشخص نبود. گاهي شماره 200 را اعلام مي کردند و بعد از آن فوراً دويست پنجاه! معلوم نمي شد چرا افراد به ترتيب شماره ها نوبت شان نمي شد! لابد اين هم پاره اي از «شيوه زندگي آمريکايي» معروف است! همين امر موضوع گفتگوي من و بغل دستي ام شد. جواني بود سي و چند ساله. ظاهري ايراني و بهتر است بگويم شرقي داشت. اهل يونان بود و دانشجوي دکتري مهندسي عمران. مثل من براي ارائه مقاله به آمريکا مي رفت. من هم خودم را به او معرفي کردم. جواني بودم ايراني و بهتر است بگويم شرقي درست مثل يوناني ها، که براي ارائه مقاله به آمريکا مي رفتم! مثل من، جوان خوش برخورد و خونگرمي بود! چقدر شباهت هاي مان به هم مي مانست! سريع صميمي شديم. پرسيد در کشور شما چه تصوري از اسکندر کبير داريد؟ اول تعجب کردم. چرا صحبت ما از اسکندر شروع شد؟! بي دليل نبود. درست است که ما يوناني ها را از راه ارسطو و افلاطون شناختيم! اما يوناني ها ما را از راه جنگؤ شناختند! کتاب تاريخ هرودت را مي گويم که به اعتقاد خودش براي شناخت پارس ها نوشته شد، محصول جنگ هاي ايرانيان و يونانيان بود.
در پاسخ درباره اسکندر گفتم دقيقاً نمي دانم. اما مي دانم کاخ جمشيد را اسکندر در پانصد سال قبل از ميلاد به آتش کشيد. خيلي تعجب کرد. گفت اين داستان را نشنيده بودم. گفتم مي گويند اسکندر يکي از شاهزاده هاي ايراني را مي فريبد و راز هجوم به مهمترين مقر هخامنشيان را از او مي آموزد و در مي يابد کاخ جمشيد خراب شدني نيست مگر آنکه آتش بگيرد. بعد هم گفتم ايرانيان سخنان اسطوره اي زيادي در داستان هاي اسکندر به او نسبت مي دهند.
گفتم "حزب دموکراسي نوين" يونان اين روزها پيروز شد و "حزب سوسياليست" شکست خورد. رسانه ها غربي خيلي در باره آن تبليغ مي کنند. مگر چه اهميتي اين انتخابات و پيروزي محافظه کاران دارد؟
گفت: «اهميت آن براي رسانه ها را نمي دانم. اما براي من و خيلي از يوناني ها اين انتخابات يک تحول بزرگ بود.»
گفتم: «چه تحولي؟»
گفت: «در يونان معمولاً افراد يا سوسياليست به دنيا مي آيند يا دموکرات! هر کس هر عقيده اي داشته باشد هرگز تغيير نمي دهد. براي همين سال هاي طولاني سوسياليست ها قدرت را در دست داشتند. چون نسل کنوني يوناني ها عموماً سوسياليست به دنيا آمده اند! اين انتخابات نشان داد بعضي از مردم عقيده شان را تغيير داده اند. خوب اين تحول بزرگي بود. يعني يوناني ها هم متمدن شده اند و ممکن است متناسب شرايط طرفدار يا مخالف حزبي شوند!»
گفتم آيا از اينکه محافظه کاران روي کار آمده اند خوشحالي هستيد يا ناراحت؟ گفت اين جريان عمومي است. در همه جا محافظه کاران راستگرا در حال قدرت گرفتن هستند. اول در آمريکا جمهورخواهان راستگرا روي کار آمدند. مي بينيد که بوش بيش از پاپ سنگ مسيح را به سينه مي زند و به اصطلاح ما يوناني ها کاتوليک تر از پاپ شده است! بعد برلسکوني چپ هاي ايتاليا را بعد از دو دهه قدرت بر زمين زد. سوسياليست هاي فرانسه هم شکست خوردند، حزب محافظه کار بريتانيا هم روز به روز در حال قدرت گرفتن است. در اسپانيا هم اکنون محافظه کاران قدرت را در دست دارند. در انتخابات پارلمان روسيه هم مخالفان دموکراسي و راستگراها به قدرت رسيدند. در کشور شما هم که رسانه ها خبر شکست اصلاح طلبان و پيروزي فاندمانتاليست ها را مي دهند. پس چه خوشحال باشيم يا ناراحت اين سرنوشت همه مردم دنيا در اين روزهاست.»
گفتم من از همه دنيا اطلاعي ندارم، اما نمي شود گفت سرنوشت دنيا اين است که قدرت در دست محافظه کاران باشد. بايد تبيين بهتري داشته باشيم.»
گفت: «اين کار من نيست که در باره سياست نظريه بدهم. اين کار جامعه شناسان و سياستمداران است. شما بهتر اين چيزها را مي دانيد.»
پرسيدم در کتابي خواندم که يوناني ها خود را هم شرقي و هم غربي مي دانند. يعني به نحوه عميقي آموخته اند هر دو فرهنگ و هويت شرقي و غربي را داشته باشند. آيا اين طور است؟
گفت: «بله. از اين نظر ما به روس ها بيشتر شباهت داريم تا غربي ها.»
گفتم منظورتان را متوجه نمي شوم.
گفت: «روسيه کشوري تمام عيار شرقي و در عين حال کاملاً اروپايي است. مي دانيد که نشان روسيه عقاب دو سري است که بال هاي خود را به دو طرف باز کرده است. يکي به شرق و ديگري به غرب.»
گفتم تا به حال به نشان روسيه دقت نکرده ام. اين موضوع را نمي دانستم.
گفت:«عقاب دو سر از قرن پانزدهم انقلاب شوروي به مدت چهار قرن نشان پادشاهي روسيه بود. پس از فروپاشي شوروي در 1993 يلتسين آن را مجدداً رسميت بخشيد. دو سر عقاب نشان دهنده اين است که روسيه از دو قسمت اروپايي و آسيايي تشکيل شده است و هر دو بخش اهميت يکساني براي اين کشور دارد. ما هم همين طور هستيم.»
گفتم تا به امروز به طور جدي به شرقي بودن يوناني ها فکر نکرده بودم. فقط چيزکي مي دانستم.
گفت:«بريتانيايي ها مثلي دارند که مي گويند "تو همان چيزي هستي که مي خوري"[38] . اين مثل در باره ما خيلي صدق مي کند. غذاهاي ما عمدتاً ترکيه اي يا شبيه ترکيه اي است. شايد هم ترکيه اي نيست، شرقي است. من هنوز جز ترکيه از کشور ديگري ديدن نکرده ام. به همين دليل مي گويم شبيه آنجاست. شايد ايراني ها و هندي ها هم غذايي مشابه يوناني ها داشته باشند. موسيقي ما نيز به موسيقي شرقي شباهت بيشتر دارد تا موسيقي غربي. غربي ها، به خصوص آمريکايي ها عموماً موسيقي يوناني را دوست ندارند. چون شباهتي با فرهنگ آنها ندارد. معماري يوناني و ترکيه اي هم به سختي از هم قابل قابل تفکيک اند. لااقل مردم عادي نمي توانند آنها را تمييز بدهند.»
گفتم:«اما مردم شرق و بهتر بگويم ايراني ها، يوناني ها را بيشتر غربي مي شناسند. ما در کتاب هاي درسي مان در باره ارسطو، افلاطون و سقراط و فلاسفه ديگر به نام فيلسوفان غربي نام مي بريم.»
در حالي که لبخند مي زند گفت: «اين اشکال از غربي هاست. دو جور غرب در تاريخ وجود دارد. يکي غربي که از فلاسفه يونان سرچشمه مي گيرد و يکي هم غربي که با يونان ارتباطي ندارد! شايد هم دو يونان داريم. يکي يونان ذهني که با غرب تاريخ فکري مشترک دارد، و يکي هم يونان واقعي و غير ذهني که اشتراکات زيادي با غرب ندارد. منظورم شيوه زندگي و فرهنگ ماست.»
گفتم: «چه چيز واقعي شما با غربي ها خيلي متفاوت است؟»
گفت: «همان غذا و موسيقي و معماري. اما شايد مهمتر از همه، خانواده است. يونان جامعه خانواده محوري است. ما يوناني ها خودمان را متعلق به "فرهنگ مديترانه اي" مي دانيم. مديترانه اي ها شامل ايتاليا و اسپانيا و اغلب کشورها غير شمال اروپاست.»
گفتم: «بله. من هم تجربه جالبي از ملاقات ايتاليا داشتم. سال گذشته چند روزي آنجا بودم. فرهنگ مديترانه اي بار اول آنجا به گوشم خورد. مديترانه اي ها علاقه دارند خودشان را حوزه فرهنگي مستقلي بدانند. ايتاليايي ها بر اين تأکيد داشتند که ما مديترانه ايم. به هر حال به نظرم مديترانه ايي ها خيلي به ما ايراني ها شباهت دارند. يا ما به آنها شبيه هستيم! در ايتاليا متوجه شدم ايتاليايي ها شبيه ايراني ها خونگرم و دوستانه اند! خيلي زود با غربيه ها دوست مي شوند. شما هم اين روحيه را داريد.»
گفت: «ممنونم. ما يوناني ها هم مي گوييم ايراني ها صميمي و خونگرم اند.»
گفتم: «مگر با ايراني ها آشنايي داريد؟»
گفت: «رفيق ايراني ندارم، اما با ايراني ها برخورد داشته ام. يک استاد ايراني در يونان مي شناسم. نمي دانم استاد چه رشته اي است اما ساکن يونان است و در دانشگاه درس مي دهد.»
ساعت دو و نيم بود و هنوز اميدي نبود که به اين زودي ها خبرمان کنند. ناگزير صحبت کردن را ادامه داديم. شما هم تا نوبت ما نرسد و حادثه تازه اي رخ نده چاره جز استماع گفت و گوي ما نداريد!
پرسيدم يوناني ها در باره آمريکا چه نظري دارند؟
خنديد گفت: «يوناني ها از اين نظر خودشان را اروپايي تمام عيار مي دانند.»
گفتم يعني چي؟
گفت: «نمي بينيد بريتانيايي ها و فرانسوي ها و آلماني ها، آمريکايي ها را احمق و زودبار مي دانند، يوناني ها هم مردم آمريکا را بازيچه دست همين سي ان ان که بالاي سر ماست مي دانند!»
پرسيدم دولت شما با آمريکا چه رابطه اي دارد؟
گفت: «فکر نمي کنم رابطه شان بد باشد اما در جريان اين جور چيزها نيستم. اين که يوناني ها از آمريکايي ها بدشان مي آيد را در جريان اين جنگ ها و احساسات ضد جنگ مردم متوجه شدم. من اهل سياست نيستم.»
گفتم چند روز پيش در جايي خواندم يوناني ها پنج برابر 22 کشور عرب در سال 2003 کتاب توليد کرده اند. مردم يونان خيلي کتاب دوست اند؟»
گفت: «آن ارقام نشان مي دهند که عرب ها چقدر ضعيف اند نه اينکه يوناني ها خيلي کتاب دوست اند! البته من اطلاعي از کشورهاي عربي ندارم. تا به حال هيچ کشور عربي را نديده ام.»
گفتم: «خوب يونان سابقه تاريخي طولاني از نظر فکر و فلسفه دارد. بعيد نيست مردم آن خيلي اهل کتاب باشند.»
گفت: «اگر در مقايسه با بريتانيايي ها بگوييد، نه. يوناني ها اصلاً اين قدر کتاب نمي خوانند. اينجا مردم توي توالت هم کتاب مي خوانند! اما در کل درست است. وضع يونان بد نيست.»
گفتم: «همواره اين سوال برايم مطرح بوده است که چرا يونان با آن سابقه درخشانش، امروز يکي از کشورها بزرگ صنعتي نيست؟»
گفت: «خيلي دليل دارد. همه آنها هم واضح اند. يکي اينکه ما سه قرن زير سلطه امپراتوري عثماني بوديم. ما فقط کمتر از يک قرن است که آزاد شده ايم. ديگر اينکه يونان فقط ده ميليون جمعيت دارد. يک کشور کوچک نمي تواند خيلي رشد کند و مثل آمريکا شود.»
گفتم: «دانمارک و فنلاند و کشورهاي اسکانديناوي از يونان هم کوچک ترند اما جاي خودشان را در کشورهاي توسعه يافته جهان باز کرده اند.»
گفت: «پس لابد علت اصلي همان سلطه عثماني هاست. شايد روحيه شرقي ما هم در اين زمينه بي تاثير نبوده است. البته يونان از ترکيه و برخي کشورهاي اروپايي عقب تر نيست اما به پاي آلمان و بريتانيا هم نمي رسد.»
بلاخره ساعت سه و بيست دقيقه شد و نوبت به شماره سيصد و پنجاه رسيد. از هم خداحافظي کرديم و رفتم گيشه شماره شش. خانمي مدارکم را گرفت. بعد از کمي بررسي مدارک پرسش و پاسخ شروع شد. دنبال اين مطلب بود که بداند آيا آموزش نظامي ديده ام يا خير؛ و اينکه آيا اگر بروم آمريکا در آنجا مي مانم يا اينکه باز مي گردم. خوشبختانه صحبت ها و مدارکم ظاهراً متقاعدش کرد که تروريست يا در فکر رفتن به آمريکا و باز نگشتن نيستم! اين بود که گفت: «مشکلي در تقاضاي شما نمي بينيم. منتظر باشيد فرايند اداري کارتان انجام شود. بين چهار تا شش هفته به شما پاسخ مي دهيم.» برخورد مهربان و محترمانه اي داشت. خداحافظي کرديم و بيرون آمدم.
بعد از آن خانه نشين شدم و چشم انتظار تا شيطان بزرگ اذن دخولم دهد و مرا به بارگاهش طلب کند! روزها گذشت و گذشت تا اينکه روزي نامه اي به دستم رسيد و خواسته بود حداکثر تا يک هفته از تاريخ صدور نامه پاسپورتم را به سفارت کبري آمريکا بفرستم! سر از پا نشناخته و سراسيمه اطاعت فرمان کردم! سه روز بعد پاسپورت با ويزايي که سه ماه اعتبار داشت به دستم رسيد. بعد از آن نوبت به فراهم کردن مقدمات سفر رسيد. در اين فاصله فرصتي داشتم تا يادداشت ها و ماجرا اخذ ويزا را بنويسم. و از آنجا که اميدم نبود که شيطان بزرگ مرا اذن دخول دهاد! از طرفي نيز کلي حرف و حديث درباره آمريکا در دلم و دنبال بهانه اي براي تخليه آن بودمم، ناگزير اخذ ويزا را موقعيت مغتنمي دانستم تمام ماجراها را همان طور که ملاحظه مي فرماييد مو به موو حرف به حرف نوشتم!
خوب، تا اينجا قصه را شنيديد. بعد از اين بشنويد ادامه ماجراهاي من، حميد و رضا در سرزمين بزرگ ايالات متحده آمريکا! قصه از پرواز از هيترو آغاز و با نشستن مجدد در هيترو تمام مي شود. اين شما و اين هم قصه پرواز ما!
تشريفات پرواز!
حميد بليط هاي پرواز را خريده بود. بيست روز از ماه مي (اوايل خرداد) مي گذشت و شش روز تا پرواز فاصله داشتيم. از من خواست به "کانتيننتال اير لاين" زنگ بزنم و پروازمان را "ريکانفرم" کنم. لابد مي خواست کاري کرده باشم تا از ثواب اين سفر مقدس بي نصيب نمانم! هفتاد دو ساعت قبل از پرواز به کمک اکرم با دفتر هواپيمايي کانيننتال با شماره اي که نوشته بودند تماس گرفتيم. تلفن بعد از آنکه نيم ساعتي تبليغات لوازم آرايش زنانه، سفرهاي توريستي، و از اين قماش چيزها به گوشمان چپاند، گفت «براي ريکانفرم کردن با شماره ديگري تماس بگيريد پليز!» اين هم از اخلاقيات انگليسي هاست که براي هر چيزي و در هر موقعيتي چند بار مي گويند "پيليز"! که البته بيش از مبادي بودن به آداب و اين حرف ها، يک عادت زبانيست! ناگزير طبق دستور به شماره جديد زنگ زديم. گفتند بليط ما نيازي به ريکانفرم ندارد، اما چون زنگ زده ايم آن را به حساب ريکانفرم مي گذارند. لابد مي خواستند احساس خيطي نکنيم!
اکرم از همان لحظه تا روز پرواز دست به کار شد. اول مرا بازار برد تا نو نوارم کند! کفش، پيراهن، زيرپيراهن، جوراب، عطر، و خلاصه "تجهيزات انفرادي" لازم و غير لازم را برايم خريد! تلاش مي کرد رنگ و لعاب شهري به من بزند تا اگر يک "آمريکايي صد در صد" نشدم، حداقل يک ايراني تمام عيار از آب درآيم! چيزي که به خوبي استعداد آن را داشتم! در اين فاصله هم اتفاقي نيفتاد جز اينکه هرچه به پسرکم فرهنگ اصرار کردم که سوغات سفر چه چيزي برايش بياورم، چيزي نگفت و مسئوليت مرا سنگين تر کرد. به راستي براي پسرکي يازده ساله در اين روزگار که دنياي اسباب بازي ها از دنياي واقعي بزرگ تر شده است، در اين دنيايي که همه چيز براي کودکان است، چه چيزي مي تواند هديه اي مناسب، مفيد و البته ارزان باشد؟!
روز موعود رسيد. ساعت هفت صبح به وقت لندن، ووليچ آرسنال را به مقصد فرودگاه هيترو[39] ترک کرديم. هوا ابري و خنک بود. من که اصلاً پياز بويايي ندارم، اما لابد عطر بهار همه جا به مشام آنها که پيازشان فعال است مي رسيد! حميد چنان در عالم واشنگتن غوطه ور بود که اگر زمستان و سوز سرما هم بود متوجه آن نمي شد، چه رسد که نسيم بهاري و از اين حرف ها! مطابق معمول، قطارها انباشته از آدم هايي بود که خمارآلود و روزنامه به دست به طرف محل کار روانه بودند! "ايستگاه لندن بريج" قطار ديگري سوار شديم و در ايستگاه "آکسفورد سيرکس" خط "پيکادلي لاين" را گرفته مستقيم به طرف ترمينال شماره 3 فرودگاه "هيترو" رفتيم. در و ديوار ايستگاه ها مثل گالري ها و موزه هاي عکس و نقاشي مملو از تصاوير مشروع و نامشروع تبليغاتي بود! غبراق و چالاک بوديم و شوق ديدار کعبه آمال دنياي مدرن وجودمان را پُر کرده بود. نمي دانستيم با سر مي رويم يا پا! در راه اتفاقي نيفتاد. شايد هم افتاد و ما متوجه نشديم! تمام مسير دو ساعته را با حميد به ورز دادن چانه هايمان مشغول بوديم و در باره اينکه آمريکا چه جور جايي مي تواند باشد يا نمي تواند باشد صحبت کرديم. ورزش صبحگاهي مناسبي بود! به نتيجه اي نرسيديم جز اينکه هرچه باشد به ديدنش مي ارزد. متوجه نشديم چرا هر دو ما از اينکه به ديدار شيطان بزرگ مي رفتيم خوشحال و خرسند بوديم! خدا کند هنگام سفر آخرت هم همين احساس را داشته باشيم!
ساعت نه و پانزده دقيقه وارد هيترو شديم. از همان لحظه ورود انجام تشريفات پرواز را شروع کرديم. ساعتي بعد "کارت پرواز" را گرفتيم و فرصتي بود تا در سالن هاي فرودگاه قدم بزنيم. اين بار چندمي بود که به هيترو مي آمدم. اولين بار در اواخر سال 1999 هنگامي که مهرآباد را ترک کردم دست سرنوشت مرا به هيترو آورد. تا آن روز فرودگاه خارجي نديده بودم. از اينرو هيترو مثل ديگر چيزهاي خارجي برايم ديدني بود!
فرصتي بود تا از غرفه ها و فروشگاه هاي هيترو ديدني کنيم. با حميد سرگرم تعريف بوديم اما من مطابق معمول حواسم به افکار عجيب و غريب هميشگي پرت بود! به اين مي انديشيدم که فرودگاه استعاره ي زيبا و مناسبي براي توصيف جهاني است که اکنون در آن زندگي مي کنيم. تمام دنياي حاضر در آن منعکس شده است. حميد تعريف مي کردم و من با خودم درباره جهان معاصر و خصلت هايش بحث مي کردم! سوپر مارکت، کامپيوتر، و فرودگاه نمادهاي سه خصيصه اصلي جهان امروز يعني مصرف (سوپرماکت)، ارتباطات مجازي (کامپيوتر) و سفر (فرودگاه) هستند. اين سه اغلب در هم مي آميزند و کنار هم مي نشينند و "ديگ درهم جوش" فرهنگ ها و رنگ ها را مي سازند. در سوپرمارکت ها محصولات مادي و معنوي تمام ملت ها را مي توان ديد. از فرش و قاليچه ايراني تا سي دي تازه ترين خوانندگان پاپ هاليودي، از زيورآلات دست ساز قبايل بدوي آفريقا تا محصولات الکترونيکي سوني و فيليپس ژاپني هاي چشم بادامي، از اسپاگتي ايتاليايي و مکدونالد آمريکايي تا سنبوسه هندي و چلوکباب ايراني و ترکي. در يک کلام از شير آدميزاد تا جان مرغ! و هيترو مانند ديگر فرودگاه انباشته از سوپرمارکت ها بود!
اما مهمتر از همه اينها مسافرانند، مسافراني که هر کدام کوله باري از فرهنگ قوم و ملتي را بر دوش دارند و جهان خانه به دوش و کوچ زيست معاصر را به تصوير مي کشند. در فرودگاه آنچه جلب توجه مي کند هواپيماهاي غول پيکر و مدرن، حتي سوپرمارکت ها و فروشگاه هاي عظيم زنجيره اي و ايستگاه هاي رنگارنگ شکم نيست، بلکه همين انبوه جمعيت زائري است که دائم در آمدوشدند. هيچ هواپيماي غول پيکري شگفت انگيزتر و پيچيده تر از انسان نيست، و هيچ انساني شگفت انگيزتر از جمع انسان ها نخواهد بود.
هيترو به عنوان يکي از بزرگ ترين فرودگاه هاي جهان که روزانه نزديک به دويست هزار مسافر را جابجا مي کند از اين نظر بسيار ديدني است. هيترو يکي از "مکان هاي جهاني" است که فرهنگ ها و تمدن ها به طور شبانه روزي در آن با هم گفتگو و تعامل مي کنند. همين طور که به اين چيزها مي انديشيدم، به فکرم خطور کرد وقتي از سفر بازگشتم در اينترنت جستجويي کنم و ببينم داستان هيترو از چه قرار است. کي، چرا و چگونه ساخته شد. مطمئن بودم که انگليسي ها جايي تاريخچه اين فرودگاه را نوشته اند. و اگر نگوييم کتاب ها، دست کم مقالات بسيار در اين باره توليد کرده اند. انگليسي ها همه مي دانند چگونه تاريخ بسازند و گذشته لحظه ها را به کالايي پر بها تبديل کنند. اين بود که بعد از بازگشت به وب سايت هيترو سر زدم. حدسم درست بود. اطلاعات لازم درباره تاريخ و تحول هيترو در آن موجود بود که خلاصه آن براي شما نقل مي کنم. شايد به درد آنيايتان نخورد در آخرت از آن استفاده کنيد!
اين فرودگاه که در ابتدا به عنوان فرودگاهي براي پروازهاي آزمايشي توسط شرکت خصوصي «کمپاني فري»[40] در دهه 1930 براي هوانوردي[41] ساخته شد، توانست به سرعت به بزرگ ترين فرودگاه بين المللي بريتانيا تبديل شود. تا قبل از آن، پروازهاي بريتانيا در «هستون» انجام مي شد. مثل بسياري از چيزهاي ديگر که يادگار دوران سخت جنگ ها هستند، به يک معنا هيترو نيز از يادگارهاي جنگ جهاني دوم است. داستان از اين قرار است که در سال 1944 نيروي هوايي بريتانيا اين فرودگاه کوچک را از کمپاني فري براي پروازهاي نظامي خريد و گسترش داد. با توجه به اتمام جنگ جهاني دوم، ديگر نيروي هوايي بريتانيا نيازي به اين فرودگاه نداشت، از اينرو فرودگاه در خدمت اهداف غير نظامي قرار گرفت. از آنجا که بريتانيايي ها عادت ندارند هيچ امري را ابتر گذاشته و رها کنند، و از هر چيز تاريخ و پديده اي تاريخي مي سازند، هيترو نيز به تدريج گسترش يافت و به شکل امروزي اش رسيد.
داستان تکامل آن از اين قرار است که در سال 1955 ترمينال شماره دو آن را ملکه اليزابت افتتاح کرد. سال 1963 ترمينال شماره سه، و در 1968 ترمينال شماره يک، و در 1986 ترمينال شماره چهار آن افتتاح شد. ساخت ترمينال شماره پنج آن نيز از سال 2001 شروع شده است و تا 2005 افتتاح مي شود. در حال حاضر به عنوان يکي از بزرگ ترين فرودگاه هاي جهان است که 90 شرکت هواپيمايي بين المللي در آن فعاليت مي کنند، و با بيش از 170 شهر جهان پرواز دارد. اکنون سالانه 64 ميليون مسافر در اين فرودگاه جابجا مي شوند و هنگام افتتاح ترمينال شماره 5 اين رقم به نود ميليون نفر خواهد رسيد.
بگذريم. قبل از پرواز دست از جان شسته و پياله قهوه و مقداري شيريني نوش جان کرديم! و مطابق معمول همه ي قهوه خانه هاي سر راهي، حسابي سرکيسه شديم! هيترو نيز مانند ديگر مکان هايي که با مسافر سروکار دارند، از قاعده سرگردنه پيروي مي کند! سر گردنه نيز به اين دليل سرگردنه است که دزدان مي توانند مسافران بينوا و عاجز را چپاول کنند! البته با اين تفاوت مختصر که در سر گردنه به زور، زر و زيور آدمي را مي ستانند، اما در فرودگاه ها و هتل ها و محل هاي توريستي، ما يعني مسافران بينوا با رضايت به غارت شدن تن مي دهيم! جز اين يک فقره، مابقي امور تا اينجاي کار به خير و خوشي گذشت! شايد تنها اتفاق عجيبي که تا هنگام پرواز رخ داد، اين بود که براي اولين بار از خانه مان بيرون آمديم و در لندن ميان انبوه جمعيتي رفتيم، اما جز خودمان با ايراني و همولايتي ديگري برخورد نکرديم! شايد باورتان نشود اما بپذيرد که عين واقعيت را مي گويم!
جهاني از ماسه و مه
سوار هواپيما شديم. اما هنوز هم ترديد داشتيم! آيا شيطان بزرگ به دشمنان قسم خورده ايراني اش اجازه مي دهد که به اين سهولت وارد پايتخت و قلب آن شوند يا نه! رأس ساعت يازده و سي و پنج دقيقه و چند ثانيه هواپيما حرکت کرد، و من از بام لندن و رودخانه تيمز نازنين با اکرم و فرهنگ و لندن خدا حافظي کردم و گريستم! حيف که لندن احساس و گوش ندارد تا بداند چه مي گويم و الا به او مي گفتم
هنگام وداع تو زبس گريه که کردم
دور از رُخ تو چشم مرا نور نمانده است!
خوب، کمربندها را محکم بستيم. مهمانداران آداب و رسوم کليشه اي سلام و خوش آمد گويي، راهنمايي استفاده از کمربند ايمني، استفاده از چترنجات، استفاده از اکسيژن، و خروج از درهاي اضطراري را برخلاف معمول به جا نياوردند! در عوض اين کارها را به عهده تلويزيوني گذاشته شده بود که در مقابل هر صندلي وجود داشت! صفحه تلويزيون کوچکي بر روي هر صندلي نصب بود و نمايش انيميشن و کارتوني زيبايي توضيحات لازم در باره پرواز را ارائه مي کرد. اگرچه کارتون جاي مهامانداران عزير را نمي گيرند!
مهمانداران خانم هاي زيبا و جواني با دامن قرمز، پيراهن سفيد آستين کوتاه و بدون حجاب اسلامي بودند! و بدتر از آن دائماً چراغ لبخند حرفه ايي شان روشن بود! باي بسم الله، شُکلات آوردند، و بعد تمام هشت ساعت راه از مسافران غريب نوازي و پذيرايي جانانه کردند! ما که به رسم دانشجويي بليط ارزان خريده بوديم، ترديد کرديم که اين همه پذيرايي نمي تواند براي آن شندرغاز 272 پوند باشد! وقتي به آقا رضا که بيشتر از ما گرم و سرد محافل اشرافي را چشيده، ماجراي پذيرايي شاهانه را شرح داديم، گفت احتمالاً بخش اعيان نشين و بازاري هاي هواپيما خالي بوده و ما را ناگزير آنجا نشانده بودند! ما که باورمان نشد.
هر چه بود خير بود. تلويزيون مقابل صندلي ما نه تنها روش نجات به هنگام سقوط هواپيما را شرح مي داد بلکه همه جور چيز داشت! نمي دانم به اقيانوس سرگرمي و فيلم متصل بود يا از هاليوود تغذيه مي شد! تا دلتان بخواهد اسباب عيش و سرگرمي داشت. شبکه اي مخصوص بازي، شبکه اي مخصوص موسيقي، شبکه اي مخصوص فيلم، شبکه اي ديگر براي کارتون، چند شبکه تلويزيوني از جمله بي بي سي، و شبکه اي هم اطلاعات پرواز براي بيان اينکه بدانيم کجا هستيم، تا مقصد چقدر باقي است، ساعت به وقت محلي، و از اين حرف ها. من که به پروازهاي "ايران اير"عادت دارم، خيلي تعجب کردم! البته از آن همه چيزهاي جالب، جز يک فيلم چيزي نصيبم نمي توانست بشود. لابد مي پرسيد چرا؟ مي گويم.
چند سالي است که ظرفيتم براي سرگرمي پُر شده و حوصله تماشاي فيلم، کارتون، رقص و موسيقي هاليودي را ندارم. اصلاً معلوم نيست هيچ زماني حوصله کافي براي اين جور کارها را داشته ام. شايد پياز سرگرمي من هم مثل پياز بويايي ام به نحو مادرزادي کار نمي کند! از همان کودکي پدر خدا بيامرزم هيچگاه اجازه نمي داد به سينما، کافي نت، ورزشگاه، بار و کازينوي روستايمان بروم! اين بود که استعداد سرگرمي ام ناشکفته ماند که ماند! در فرهنگ روستاي ما گفته مي شد کار بهترين و سالم ترين سرگرمي است، و بهترين و سالم ترين سرگرمي هم کار است. يعني از هر طرف مي رفتيم را ه ها ناگزير به کار ختم مي شد! با اين حساب جايي براي شکوفا ساختن استعدادهاي سرگرمي ساز من نبود! و اما آن يک فيلم که جاي تمام سرگرمي هاي ديگر را پُر کرد «خانه اي از ماسه و مه» بود، که خواهم گفت. اين فيلم مقدمه اي انتقادي برشناخت ماهيت جامعه آمريکا بود که کارگرداني آمريکايي آن را نقل و روايت مي کرد. در واقع هنوز به آمريکا وارد نشده از پشت دوربين هاي سينما به تماشاي اين کشور بزرگ و شيوه زندگي مردم آن مي نشستم. علاوه بر اين، اين فيلم نحوه نگرش يک کارگردان و رمان نويس آمريکايي به جامعه ايران را نيز نشان مي داد. از اينرو لذت مضاعفي داشت. از اين نظر مناسبت دارد که با دقت بيشتري آن را مي ديدم. حال، اين بخش مشاهداتم از آمريکا را بازگو مي کنم.
«خانه اي از ماسه و مه»[42](2000) رماني به قلم آندره دابوس سوم[43] است. اين رمان را سوسن افشار با عنوان «خانه اي در مه» (1382) به زبان شيرين فارسي شکر است ترجمه و منتشر کرده است! دابوس که داستان هاي کوتاه مي نويسد با اين رمان "جايزه ملي کتاب سال" آمريکا در سال جاري (2004) را دريافت کرد. اين رمان با همين عنوان دستمايه فيلمي پر سروصدا و موفق در سال 2003 به کارگرداني جيمز هومر[44]
شد. در اين فيلم شهره آغداشلو نقش دوم فيلم را بازي کرد و کانديداي نقش دوم[45] زن اسکار شد. اگرچه جايزه را نربود اما باعث شد آوازه خودش و فيلم جهاني شود تا آنجا که شهرتش به گوش من ناآشنا با هنر سينما و اين حرف ها هم رسيد!
از اينرو پيش از تماشاي فيلم، با شهرت فيلم و شهرت آيدين آغداشلو پدر هنرپيشه زن نقش دوم آن آشنايي داشتم. همين امر باعث شد که اگرچه فيلم را نمي شناختم اما با علاقه آن را تماشا کنم. خوشبختانه سه چهار نوبت فيلم را نشان دادند و توانستم با دقت ريزه کاري هاي بيشتري از فيلم را دريابم. همان طور که گفتم اصولاً کمتر به تماشاي فيلم مي نشينم، و اغلب علاقه اي به دو بار ديدن يک فيلم ندارم. حتي آن يک بار را هم اغلب به زحمت به پايان مي برم! اما خانه اي از ماسه و مه را بيش از دو بار ديدم. نمي دانم از فرط بيکاري بود يا از فرط جذابيت فيلم، يا هر دو! فيلم شرح حال دو نفر يا شايد هم سه نفر است. نخست آقاي بهراني (بن کينگزلي) که سرهنگ ارتش ايران در زمان پهلوي است، دوم، دختر جواني به نام کتي نيکولو (جنيفر کانلي) است. و سوم، داستان نادي همسر بهراني. نقش اصلي[46] فيلم را بن کينگزلي[47] ايفا مي کند و براي چهارمين بار کانديداي دريافت جايزه اسکار بود. پيش از اين نقش مهاتما گاندي را در فيلم گاندي (1982) بازي کرده و اسکار را گرفته بود.
فيلم از تهران و شروع انقلاب 1357 ايران آغاز مي شود. سرهنگ بهراني در اوج قدرت است و امر و نهي مي کند، که ناگهان طوفان انقلاب او را از جا کنده و به خليج سانفرانسيسکو در آمريکا مي برد. در آمريکا جايگاه و پايگاهي ندارد. ناگزير تمام آن يال و کوپال ارتشي و نام و نشان هاي شير و خورشيد را کنار مي گذارد و کارگر ساختماني مي شود تا اموراتش را بگذراند. اين جاي داستان نشان دهنده ناآشنايي آندره دابوس با فرهنگ و روحيات ايراني هاست. افسران بلندپايه ايراني که مهاجرت کردند اولاً ثروتمندتر از آن بودند که براي امرار معاش کارگري کنند. ثانياً، روحيه ايراني تن دادن به کار سخت نيست مگر آنکه راه گريزي براي زندگي نباشد! به هر حال، بهراني دنبال ثروتمند شدن است که روزي بر حسب اتفاق در "روزنامه بوستون" با آگهي فروش حراجي[48] خانه اي برخورد مي کند، خانه اي که به علت اشتباه تايپي و تحريري توقيف و به فروش مي رسد. داستان اين است که بخشداري ناحيه سن ماتئو خانه اي را که به کتي تعلق دارد به علت نپرداختن ماليات، مصادره مي کند و به حراج مي گذارد.
شهره آغداشلو (نادي) همسر بهراني است و صاحب يک پسر نوجوان. نادي زني سنتي و توسرخور است که هرچه بهراني مي گويد اطاعت مي کند و در مقابل کتک هاي بهراني نيز مطيع است. نادي مادر دلسوز و با عاطفه اي است که نه تنها نسبت به خانواده اش حتي نسبت به کتي نيز فداکار و مهربان است. آغداشلو که از همان شروع انقلاب، ايران را به مقصد لندن ترک کرد و بعد هم راهي و ساکن آمريکا شد، و در تمام سال هاي کار فکري و فرهنگي اش فمنيستي دو آتشه بوده است، نمي دانم کجا تجربه "زن توسرخور" بودن را کسب کرده و مي شناخت که چنين ماهرانه نقش آن را ايفا مي کرد. البته مي توان گفت اگر خودش نخورده است نان گندم، لابد ديده است دست مردم!
کتي – مالک خانه - نيز دختري است که تنها زندگي مي کند و توسري خور نظام سرمايه داري و جامعه اش است! پدرش از دنيا رفته و مادرش نيز در جاي ديگري است. مادرش به او زنگ مي زند تا احوالش را بپرسد، که کتي بعد از چند دقيقه صحبت کردن مي گويد بايد بروم و کار دارم. يعني مادر بي مادر! در نتيجه خداحافظي نکرده، گوشي تلفن را قطع مي کند. با اين حساب فيلم حکايت زندگي سه انسان درمانده و غريب، و داستان ستيز با سرنوشت است. جدالي بين مرگ و زندگي، عشق و نفرت، و نوستالژي وطن و درد غربت. کتي در تلاش است تا به بخشداري سن ماتئو ثابت کند که اين خانه از آنِ اوست و اشتباهي رخ داده است؛ و سرهنگ بهراني در تلاش است خانه را بازسازي کرده و از اين راه زندگي اش در آمريکا را سروسامان دهد. روزي که مي آيند خانه را مصادره کنند، يکي از ماموران پليس با کتي پيوند دوستي برقرار مي کند و مي خواهد که کتي را در نجات دادن خانه اش کمک کند. اينجاي کار، کليشه اي از فيلم هاي آمريکايي است. يک پليس عاشق يک دختر مي شود. با او مي خوابد، وظيفه شناس است و فداکار!
بهراني سرهنگ آبديده و بسيار کار کشته ايي است که زير بار هيچ چيز نمي رود و به تقاضاي کتي براي بازگرداندن خانه اش توجهي نمي کند. نادي وقتي متوجه مي شود که بهراني خانه اين دختر بيچاره را گرفته است، از بهراني مي خواهد که خانه را به کتي بازگرداند اما با خشم بهراني مواجه مي شود. نادي مي گويد «از اين که مثل عرب هاي کثيف زندگي کند ناراضي است و به آمريکا آمده است تا زندگي شرافتمندانه اي داشته باشد.» بهراني نيز مي گويد «از اينکه مثل اعرب هاي کثيف، شب تا صبح جان بکند ناراضي است و مي خواهد به نان و نوايي برسد.»
کتي در ماشينش در مقابل منزل بهراني اقدام به خودکشي مي کند، بهراني او را داخل خانه اش مي برد که نجاتش دهد. در اين اثنا دوست پليس کتي از راه مي رسد. بهراني و خانواده اش را در حمام زنداني مي کند. کتي بعد از ساعت ها به هوش مي آيد. افسر پليس بعد از آنکه متوجه مي شود کتي خودش قصد خودکشي داشته، بهراني و خانواده اش را از حمام آزاد مي کند. بهراني مي پذيرد خانه را به کتي برگرداند و در مقابل پولش را از بخشداري بگيرد. افسر پليس آنها را به طرف بخشداري مي برد. در بخشداري پسر بهراني ناگهان تفنگ افسر را بر مي بردارد تا پدرش را از دست افسر آزاد کند. در اين لحظه پليس ديگري از راه مي رسد و به طرف نوجوان شليک مي کند. پسر بهراني مي ميمرد. بهراني نااميد از زندگي تصميم به خودکشي مي گيرد. ابتدا همسرش را با زهر مي کشد و بعد خودش را با کيسه خفه مي کند. کتي در آخرين لحظه مي رسد و تلاش مي کند آنها را نجات دهد اما ديگر کار از کار گذشته بود.
خوب، اين تمام ماجراي فيلم بود. منتقد سينمايي نيستم تا آن را نقد کنم اما از نظر انسان شناختي داراي ابعاد قابل تحليل است. همان طور که گفتيم اين فيلم، تراژدي "زندگي در غربت" و "زندگي در غرب" است. از يک نظر اين فيلم حاکميت روابط سرمايداري و کاپيتاليستي و همچنين بورکراتيک بر شهروندان آمريکايي را نشان مي دهد، حاکميتي که مجالي براي احساسات، پيوندهاي عاطفي و خانوادگي و اخلاق به جاي نگذاشته است. کتي با از دست خانه اش سرگردان مي شود و خود را بي پناه مي بينيد. حتي پليسي که به کمک او مي آيد جز همخوابگي و کامجويي، در نهايت نه تنها به او کمکي نمي کند بلکه ماجرا را آنقدر پيچيده مي سازد که به مرگ ناخواسته تمام خانواده بهراني و بحران عاطفي بيشتر کتي منجر مي شود.
در عين حال، اين فيلم از شروع بحراني عميق در جامعه آمريکا حکايت مي کند. خانه مورد اختلاف نماد و تمثيلي از کليت خانه مشترک شهروندان آمريکائي است. اکنون نزاع بر سر اين است که صاحب واقعي آمريکا يعني همان خانه مشترک کتي و بهراني چه کسي است؟ آيا مهاجران يا آمريکايي ها؟ براي همين کتي اين سوال را دو مرتبه در فيلم مطرح مي کند که Is this your house?
يکي ديگر از ابعاد فيلم توجه به "تفاوت ها فرهنگي" دو جامعه ايران و آمريکا است، اگرچه در برخي موارد قادر به بيان درست روحيات ايراني نيست. بهراني و نادي مي خواهند ايراني بمانند. بهراني معتقد است «آمريکايي ها بي عرضه اند و دائم دنبال تفريح و سرگرمي مي گردند. آنها معناي کار و زندگي را نمي دانند.» کتي در حالي که از جامعه آمريکا مهر و محبتي نمي بيند، از محبت دشمنان و رقبايش، يعني خانواده بهراني در موقعيت هاي مختلف برخوردار مي شود. ترسيم دو فرهنگ شرقي و غربي بر مبناي عنصر عاطفه، البته تفاوت کليشه اي شناخته شده ميان آنهاست. اما شايد اين تفاوت بر واقعيت هايي مبتني است که سال هاست آن را تکرار مي کنند.
اما فيلم يک سويه ايراني و نقد به جامعه ايران هم داشت. بهراني نوستالژي عميقي از دوران گذشته اش را با خود حمل مي کند. حتي هنگام خودکشي لباس هاي سرهنگي اش را مي پوشد و مثل يک مأمور نظامي که وظيفه سازماني اش را به جا مي آورد خود را خفه مي کند! نادي نيز بدون کوچک ترين مقاومتي زهر را از دست بهراني مي گيرد و مي نوشد و تسليم اراده شوهرش مي شود. در اصل، سماجت بهراني باعث قتل فرزندش مي شود، اما به جاي اعتراض، مي پذيرد که با بهراني خودکشي کند! اين درجه از توسري خوردن و تسليم بودن هم از کليشه هايي است که فمينست هاي ايراني مقيم آمريکا از زن ايراني ساخته اند. من هم ايراني هستم و همه جور خانواده ايراني اعم از عشايري، روستايي، شهري و تهراني را مي شناسم! اما در هيچ کجا با چنين روحيه اي از تسليم بودگي محض زن ايراني مواجه نشده ام! لابد آندره دابوس سوم، از پدرش آندره دابوس دوم و او هم از دابوس شماره يک اين چيزها را شنيده است! خانم آغداشلو هم که حال شهره اش به آفاق رسيده، کاش يک نوک پا سرکي به ايران مي زد، هم بعد از بيست و پنج سال ديداري با فاميلش مي کرد، و هم با واقعيت هاي جامعه ايران از نزديک آشناتر مي شد. در آن صورت شايد کمتر به ايفاي نقش هايي از اين قماش رضايت مي داد.
نمي گويم ايران "بهشت زنان" است. صد البته که نيست. بفرماييد کجا هست؟! اما آن دوزخي که خانه اي از ماسه و مه نشان مي دهد هم نيست. فکر نکنيد با نقد اين فيلم مي خواهم با مدافعان حقوق زنان مخالفت کنم. ابداً. نه تنها جرآت اين کار را ندارم! بلکه اساساً از طرفداران پر و پا قرص حقوق زنان هستم زيرا مدت هاست که از جايي حقوقي دريافت نمي کنم و ما ناگزير تنها با حقوق اکرم همسرم نازنينم زندگي مي کنيم! از اينرو متوجه شده ام که هرچه حقوق زنان بيشتر شود، در نهايت سود آن به جيب مردان مي رود! اميدوارم بقيه آقايان محترم هم متوجه اين حقيقت شده باشند!
بگذريم. خيلي از سفر دور افتاديم! البته تقصيري ندارم. اولاً داشتم وارد آمريکا يا «خانه از ماسه اي و مه» مي شدم. ثانياً فاصله انگلستان تا آمريکا طولاني است. اولين بار بود که هشت ساعت در هواپيما مي نشستم. طبيعتاً شرح هشت ساعت عمر دو صفحه کاغذ را مي طلبد. برويد خدا را شکر کنيد که استعداد مارسل پروست را ندارم وگرنه مثل «در جستجوي زمان از دست شده» براي هر لحظه آن يک جلد کتاب مي نوشتم!
اين هم شيطان بزرگ!
حميد چنان در تماشاي فيلم ها و موسيقي غرق شده بود که ديگر هم صندلي کنار دستش را نمي شناخت! مانده بودم چکنم که ناگهان و شايد هم ناگزير خوابم برد! وقتي بيدار شدم، زير پايم جنگل سبزي ديده مي شد که تک و توک ساختمان هايي در آن کاشته بودند! به زمين که نزديک تر شديم، خيابان هاي عريض و طويل و سقف هاي شيرواني هم ديده مي شد. کم کم رنگ و بوي واشنگتن و حومه آن ظاهر شد. از آن بالا، شهري که مي ديديم مجموعه اي از خيابان ها صاف و بي انحنا بود که به خانه هاي شطرنج مي مانست. کنار خيابان ها خط زردي ديده مي شد که وسط آنها انباشته از آسفالت و اتومبيل بود! گويي خيابان ها را با خط کش بر روي صفحه اي سبز و سياه و زرد، به طور مرتب ترسيم کرده باشند. اگر آدمي در خيابان يا گنجشگي روي شاخه هاي درختان حرکت مي دهد به چشم نمي آمد!
حوالي دو بعد از ظهر وارد فرودگاه «واشنگتن دالاس»[49] در 26 مايلي شهر واشنگتن شديم. بايد سپاسگزار ژنرال آيزنهاور، - همان که روزگاري "خيابان آزادي" تهران ما را اشغال کرده بود! - رييس جمهور آمريکا باشيم که در 1958 کلنگ احداث اين فرودگاه را بر زمين زد. والا ما اکنون کجا فرود مي آمديم! البته اين جان اف کندي مرحوم بود که در 1962 فرودگاه را افتتاح کرد و آن را به نام "جان فوستر دالاس" وزير کابينه اش نامگذاري کرد. بخشي از فضاي سبزي که ما از بالا مي ديدم يک و نيم ميليون درخت"کمر بند سبزي" بود که جان کندي گردا گرد اين فروگاه ايجاد کرد. اين فرودگاه که بعد از "فرودگاه رونالد ريگان" دومين فرودگاه واشنگتن است، و سالانه 20 ميليون مسافر را جابجا مي کند. اين فرودگاه از سال 2000 تاکنون در دست توسعه است و به زودي به فرودگاه بزرگي با ظرفيت جابجايي 55 ميليون نفر خواهد شد.[50]
بگذريم. اکنون وارد آمريکا شديم. روياي ما به تحقق پيوست! از ماه مي 1502 که کريستف کلمب (همان دريانورد و جهانگردي که در ايران به "کريم پوست کلفت" هم شهرت دارد!) به قصد هندوستان، اشتباهاً از آمريکاي مرکزي سر در آورد و آمريکايي هاي بومي او را کشف کردند! تا امروز که پانصد و دو سال و چند روز از آن واقعه مي گذرد، مردم اين سرزمين نام ميلياردها انسان ديگر را که به آنجا مهاجرت و سفر کرده اند در دفتر کشفيات شان (بخوانيد اداره مهاجرت) نوشته اند! امروز هم لاجرم مثل روزهاي ديگر کشفيات تازه اي در دفتر فرودگاه دالس ثبت خواهد شد! البته بوميان آمريکا قبل از کريستف کلمب، عده ي زيادي از "وايکينگ ها" را ديده بودند و مي شناختند. اما از آنجا که کلمب از ماجرا مطلع نبود، گمان مي کرد که او نخستين کشف آمريکايي هاي بومي از انسان هاي غير آمريکايي است. خوشبختانه من اين اشتباه را مرتکب نمي شوم! نمي دانم اگر پاي کريستف کلمب و بعد به دنبال او ارتش اسپانيا به ميان سرخپوستان پابل، کوآکيوتل، ساموآ، و هوپي ها باز نمي شد، آيا آمريکاي شمالي امروز امپراتور بزرگ و يکه تاز عالم مي شد؟! اگرچه بومي هاي ستم ديده آمريکا قصد نداشتند بعد از کشف کريستف کلمب امپراتوري آمريکاي شمالي امروز را تأسيس کنند! و پاي کريستف کلمب هم صرفاً براي طلا به اين سرزمين کشانده شده بود نه چيز ديگر.
لابد خودتان شرح قصه را مي دانيد. قضيه اين بود که کلمب پيش از ورورد به آمريکاي شمالي و مرکزي در 1498 به آمريکايي جنوبي و چند جاي ديگر رفته بود. هدف اين سفرها هم گردآوري طلا و چيزهاي گرانبها براي خاندان سلطنتي اسپانيا بود که آن روزگار يکي از قدرت هاي جهاني و بزرگ بود و جهانگردان را به اين منظور حمايت مي کرد. اگر حمايت هاي پادشاه نبود، کريستف کلمب از کجا مي توانست يک کشتي و صدها خدم و حشم را ماه ها در اقيانوس ها بچرخاند و نان و آب دهد! بله هدف کلمب از ماجراجويي بيشتر جستجوي طلا و اين جور چيزها براي پادشاه نازنين مملکتش بود! اما هدايا و چيزهايي که در بازگشت از آن سفرها با خود به اسپانيا برده بود رضايت خاطر پادشاه اسپانيا را فراهم نکرد. کريستف کلمب رقباي زيادي براي اين جهانگردي در دربار داشت و آنها بدگويي اش را نزد پادشاه مي کردند. کريستف کلمب رخصت خواست تا يک سفر ديگر برود و گذشته را جبران کند. اين بود که پادشاه و ملكه اسپانيا به اميد آنکه کلمب بتواند "باغ هاي بهشت" - يعني جايي را که همه آن با طلا پوشانده شده و مملو از گنجينه هاى فراوان باشد - پيدا کند، هزينه سفر چهارم جهانگردي او را تقبل كردند. او نيز متعهد شد سفرهاي ناموفق گذشته اش را جبران کند. الحق و الانصاف که جبران هم کرد!
بگذريم. تاريخ و اين جور چيزها به ما چه ارتباطي دارد! گذشته ها گذشته و پشت سر مرده حرف زدن هم خوبيت ندارد! اجازه دهيد خودمان وارد آمريکا شويم تا از ميراث کريم پوست کلفت ديدن کنيم!
انگشت نگاري دوستانه
وسايل را تحويل گرفتيم و به "اداره مهاجرت" هدايت شديم. از اين لحظه صف ما از بقيه جدا شد، يعني جدا کردند! گفتند شما از نژاد آريايي و فرزند کوروش کبير هستيد، درست نيست با "اروپايي هاي سوسمارخور" در يک صف قرار بگيريد! اتاقي بود بزرگ که يک سوي آن را ميز بلند و طويلي پوشانده و چند کارمند آمريکايي درشت هيکل پشت ميز نشانده بودند! عرض ادب کرديم و پاسپورت را تحويل داديم. برگه کاغذي دادند که پُر کنيم. طبق دستور پر کرديم. از جمله شماره ويزا کارت بانکي را خواسته بودند. حميد با ترديد به من نگاهي کرد. يعني قضيه چيست و ويزا کارت بانکي ما را ديگر بابت چه چيزي مي خواهند! نکند شيطان بزرگ مي خواهد ما را گول بزند! اعتراضي نکرديم. گفتيم لابد حکمتي دارد که ما نمي دانيم. برگه را تحويل داديم و گفتند منتظر باشيد تا حساب تان را برسيم!
سمعاً و طاعتا گوشه اي نشستيم! انسان وقتي تازه عضو گروه و جامعه ايي مي شود به قانون و نظم احترام مي گذارد و مطابق صلاح جامعه رفتار مي کند تا برادري اش را ثابت کند و او را به عضويت در آن جامعه بپذيرند. اما به محض آنکه مدتي گذشت و راه و بيراهه را شناخت و عضو جامعه شد، آن وقت "جامعه را از آنِ خودش مي داند" و "هر طور که صلاح خودش بداند" رفتار مي کند! ما هم معصومانه از همان بدو ورود پيدا بود که سخت بچه هاي سر به راهي هستيم و به هيچ چيز و هيچ کس اعتراض نمي کنيم. آخر، کسي نبود بپرسد که اداره مهاجرت را سننه که جزييات ويزا کارت بانکي ما را بستاند؟! اگر فردا روزي يکي از افسران شريف آن اداره هوس شيطاني به سرش زد و حساب ما را خالي کرد، تکليف ما چيست؟ بگو زبانم لال!
بگذريم! حال ما بند را آب داده ايم و اين روضه خواني ها براي فاطي زير شلوري نمي شود! با دلهره منتظر نتايج حسابرسي برگه ها بوديم. هر لحظه گمان مي کرديم که بگويند ياالله، بلند شويد برويد مملکت خودتان! ما اينجا به قدر کافي مردم شناس و از اين حرف ها داريم! برويد اگر بيل زن هستيد، زمين خودتان را شخم کنيد و بکاريد که محتاج ما نباشيد! محقق تاريخ هنر معاصر ايران و مردم شناس متخصص فرهنگ معاصر ايران آمده است به يگنه دنيا دنبال چي؟ با اين سفر مي خواهيد چه گُلي سر ملت ايران يا مردم ايالات متحده آمريکا بزنيد؟
دقايقي بعد هر يک از ما را به اتاقي احضار کردند. يک افسر نظامي - مانند ديگر آمريکايي ها درشت و سفيد پوست - پشت ميز و مقابل مونيتوري نشسته بود. به زبان انگليسي آمريکايي تودماغي! احوالپرسي نمود و آنچه در برگه نوشته بودم را وارد کامپيوتر کرد. پرسيد از کجا مي آيم، چرا مي آيم، حرفه ام چيست، و از اين حرف ها! تا رسيد به اسم مادرم. گفتم «ايران خانم». مکثي کرد و گفت پس ايران کشور شما مونث است! گفتم بله قربان! زني چندين هزار ساله، اما زيبا و جوان با خواستگارهاي زياد! خنده اي کرد و متوجه منظورم شد! مرد با صفا و شيريني بود! پرسيدم کشور شما چطور؟ شما هم نام آمريکا را روي آدميزاد مي گذاريد؟! گفت قديم مرسوم بوده است اما حالا فکر نمي کنم. ديدم حق با اوست. امروزه روز کدام آدميزادي به آمريکا شبيه است؟! جويا شدم بدانم آمريکا مرد است يا زن. اگرچه حدس مي زدم. موجودي به اين گردن کلفتي و قلدري، ظرافت زنانه اش کجا بود! گفت: «آمريکا برگرفته از نام مرد ايتاليايي است به اسم «امريگا»، کسي که اولين بار نقشه جعرافيايي اين منطقه را ترسيم مي کند و نام خودش را روي اين منطقه مي گذارد.»
اطلاعات برگه را که وارد کامپيوتر کرد، از من خواست انگشت اشاره ام را روي دستگاه کوچکي که چراغ قرمزي در آن روشن بود بگذارم. اولين بار بود که بدون جوهري کردن انگشتان و لباس هايم، انگشت نگاري مي شدم! در حين انگشت نگاري گفت از سپتامبر آينده تمام غير آمريکايي هايي که وارد اين کشور شوند انگشت نگاري خواهند شد. مقصودش اين بود که از اين انگشت نگاري ها قصد اهانت به کسي را ندارند و اين تنها يک روند قانوني است که براي همه انجام مي شود. لابد اگر رفتاري عمومي باشد ديگر توهين نيست. يعني اينجا هم ظلم بالسويه عدل است! در آن صورت لابد اگر از کسي يا مليتي انگشت نگاري نکنند، آن ملت تحقير مي شود! پس خوشا به سعادت مان که از ديگر ملت ها گوي سبقت را ربوده ايم و در هنر انگشت نگاري شدن آوانگارديم!
سه نوبت اطلاعاتم را وارد سيستم کرد و موفق نشد. گفت کامپيوتر و سيستم درست کار نمي کند. ضمناً تأکيد کرد که درست و حسابي با سيستم آشنا نيست! هر بار شديداً عذر خواهي کرد و گفت دوستان ايراني زيادي دارد و اين خراب شدن سيستم را به پاي آزار و اذيت کردن نگذارم! هر دو نسبت به سياست و سياستمداران اظهار انزجار کامل کرديم و از اينکه اين همه تصاوير نادرست در رسانه ها از نگرش دو ملت بزرگ و رشيد آمريکا و ايران نسبت به هم به وجود آورده اند انتقاد کرديم! از همان لحظه اول با گفتن اين جمله که «بوش يک احمق است»، از دولت آمريکا و سياست هايش تبري جُست و من هم ارادتم به مردم آمريکا را صميمانه ابراز داشتم! مي خواستم بگويم اگر بوش احمق است
زاحمقان بگريز، چون عيسي گريخت
صحبت احمق بسي خون ها که ريخت
اما يادم آمد که آمريکايي ها در اين سال ها خيلي بيش از ما به مثنوي ارادت دارند چنانکه مي گويند فروش مثنوي در اين ديار بيش از انجيل است. از اينرو ديگر خواندن اشعار مولانا براي مردم آمريکا بردن زيره به کرمان و گفتن اندرز به لقمان است!
بگذريم. حميد در کمتر از ده دقيقه کارهايش را انجام داده و بيرون منتظرم بود، اما من آن قدر با افسر آمريکايي گرم گرفته بودم که متوجه گذشت زمان نمي شدم که بماند، علاقه اي هم به گذشت زمان نداشتم و مي خواستم ساعت ها با او گپ بزنم! به نظر مي آمد سوژه مناسبي براي يک گفتگو مردمنگارانه است! آخرين لحظه کارم بود که خانمي وارد اتاق شد و با صداي بلند گفت: «نعمت الله فاضلي». البته با همان لهجه شيرين ذکام گرفته آمريکايي! اول ترسيدم که نکند اتفاقي افتاده است. از جا پريدم و فوراً خودم را معرفي کردم! گفت «دوست تان بيرون منتظر و نگران شماست. فکر مي کند شما را رد کرده اند و به لندن بازگردانده شده ايد!» وقتي حميد را ديدم، وحشتزده بود. گفت «نگران شدم مبادا چون ايراني هستي، ترا بازگردانده اند!» لابد منظورش اين بود که خودش يزدي است و من ايراني! مي گفت از اين و آن پرسيدم. همه گفتند روزانه عده زيادي از مسافران را به همان جايي که آمده اند باز مي گردانند. گفتم درست است که ما از فرزندان کوروش هستيم و از قديم بين هخامنش ها و يوناني هاي غربي جنگ و جدل بوده است! اما نگران نباش. بلايي رسيده بود به خير گذشت!
به راستي از آمريکايي ها اين قدر ادب و مهرباني - لااقل با ما را - انتظار نداشتيم! خودمان را براي سردي ها و نامهرباني هاي روزگار کژ رفتار آماده کرده بوديم! مثلاً براي اينکه جسم سختي توي سرمان بخورد، يا سرمان را با جسم سختي بخورانند، و چه مي دانم از اين حرف ها! (خدا پدر آنهايي را بيامرزد که "جسم سخت" را وارد زبان فارسي کردند!) ماجرا را با ديگران در ميان گذاشتيم. همه مي گفتند نحوه برخورد و رفتار افسران اداره مهاجرت آمريکا قاعده ندارد. برخي را حسابي تحويل مي گيرند! و به حساب برخي نيز حسابي مي رسند! در واقع موضوع بستگي به خُلقيات افسر رسيدگي کننده و ابري يا آفتابي بودن هوا دارد! يکي از خانم هاي ايراني شرکت کننده در کنفرانس که از بريتانيا آمده بود، مي گفت افسر اداره مهاجرت نه تنها در نهايت ادب با او رفتار کرده، بلکه اسباب و اثاثيه اش را نيز تا جايگاه تاکسي برده است. در عين حال، خانم دکتر نسرين رحيميه دبير کنفرانس، که استاد دانشگاه در کاناداست، در مراسم افتتاحيه از رفتار بد آمريکايي ها براي دادن ويزا به او اشگ مي ريخت و گلايه مي کرد! حتي مي خواسته اند به او ويزا ندهند. يعني کسي که رييس کنفرانس و در عين حال شهروند کانادا و استاد دانشگاه در همسايگي آمريکاست، براي اخذ ويزا از هفت خوان رستم گذشته است! با اين اوصاف بفرماييد فقط مملکت گُل و بلبل خودمان شير تو شير است! باور بفرماييد آسمان همه جا همين طور صاف تا کمي ابري است!
هر چه بود به خير و خوشي گذشت. تازه وارد بوديم و ناآشنا. آدرس هتل را دست مان گرفته و به دفتر تاکسي فرودگاه مراجعه کرديم. 32 دلار گرفت و شماره اي داد و گفت روي صندلي مثل بچه هاي با ادب منتظر بنشينيد تا نوبت تان برسد! جز زن فروشنده بليط، همه چيز سرويس تاکسي فرودگاه به سرويس تاکسي هاي ترمينال هاي ايران مي مانست! لابد از ما اقتباس کرده اند؟!
انعام يادتان نرود!
20 دقيقه اي گذشت و خانم سياهپوستي شماره ما را صدا زد. گفت دنبالش راه بيفتيم و هر جا رفت برويم. اطاعت کرديم. بيرون فرودگاه، در جايگاه مسافران سوار ماشين شديم. اتومبيل سواريي بود که هفت نفر گنجايش داشت. راننده سواري به اهل هر سرزميني مي مانست جز آمريکا! بيشترش به خودمان شبيه بود! هنوز چند قدمي نرفته بود که صداي بلندگوي موسيقي ماشين که پشت صندلي عقب آن نصب بود بلند شد. همان کاري که راننده هاي محترم خودمان انجام مي دهند. يکي از مسافران سياهپوست، محترمانه تقاضا کرد صداي موسيقي را کم کند. کمي تعجب کردم. اول از اينکه چرا در تاکسي موسيقي گذاشته بود متعجب شدم. در لندن نديده ام از تاکسي هاي عمومي صداي موسيقي و راديو بيرون به طراود! دوم از اينکه سياهپوستي به صداي بلند اعتراض کند تعجب کردم! در لندن سياهان در اتومبيل هاي شخصي شان گاهي صداي موسيقي را چنان بلند مي کنند که زمين بي زبان زير چرخ هاي ماشين شان مي لرزد و گوش زمان را کر مي کند!
اولين چيزي که داخل ماشين جلب توجهمان کرد نوشته نارنجي رنگي بر روي در و ديوار آن بود: اينکه «کرايه شامل انعام نمي شود.» حميد اشاره اي کرد که از قرار معلوم بايد انعام بدهيم! حسابي تب و لرز کرده بود!
هوا شرجي بود و ماشين به سرعت از بزرگراه هايي که گويي از دل جنگل کشيده شده اند عبور مي کرد. ياد جاده چالوس افتادم و علي آباد کتول! دقايق اول از ديدن آمريکا خوشحال بوديم و شرجي بودن هوا تأثيري روي ما نمي گذاشت. اما به تدريج که راننده شروع کرد به رساندن تک تک مسافرها به جلو در خانه هاي شان، سخت کلافه شديم. از قرار معلوم، چون مسافران انعام مي دهند، راننده ها نيز دندان روي جگر مي گذارند و براي سرکيسه کردن مسافران محترم، لحظاتي غلامانه حلقه به گوش مسافران مي شوند! يکي از مسافران آدرس مقصدش را درست نمي دانست. ناگزير راننده محترم نيم ساعتي ما را در کوچه پس کوچه هاي جايي که گمانم واشنگتن بود چرخ داد! ما آخرين سرنشينان کشتي تايتانيک بوديم! از اينرو دو ساعتي در ماشين مانديم. البته به گمانم حميد جايش نرم تر بود چرا که در کنار دختر خانم بور و بلند و بلوندي لميده بود! کنار من در عوض جوان رشيدي، از آنها که سبيل هاي دم اسبي دارند قرار داشت!
از همان بدو ورود با ارلينگتون و خيلي جاهاي ديگر آمريکا آشنا شديم! گفتم حميد جان انعام ما همين دو ساعت عذابي است که توي اين هواي شرجي و بدن خسته کشيده ايم. بهتر است طوري رفتار کنيم که فکر انعام گرفتن از ما به ذهنش خطور نکند. به خصوص اينکه مسافران قبل از ما رعايت حال فقرا را نمي کردند و بيش از مقدار کرايه اصلي انعام مي دادند! عاقبت کاري نکرديم، و تا آخر راه، مودب و مرتب روي صندلي نشستيم! اما وقتي پياده شديم نمي دانم راننده چطور بو برده بود که ما اهل انعام و پول چايي و اين حرف ها نيستيم! براي همين ما را تا جلو درب هتل نياورد! ما را سر چهار راهي در چند قدمي هتل پياده کرد و هتل را نشان داد و زد به چاک! نمي دانم. نکند بنده خدا ايراني، افغاني يا تاجيکستاني بود و متوجه گفتگوهاي من و حميد شده بود؟! در اين صورت چطور تحمل کرد و دم بر نياورد! اللهُ اعلم!
بگذريم. بعد متوجه شديم "انعام دادن" يا به قول خودشان "تيپ"[51]، بخشي از فرهنگ روزانه آمريکايي هاست و راننده بنده خدا مقصر نبود! بابت هر چيز، از کارکنان هتل، رستوران ها، و فروشندگان مغازه ها گرفته تا خدم و حشم فرودگاه بايد انعام داد. به يکي از ايراني هاي مقيم آمريکا تعجب خودم را از اين رسم انعام دادن گفتم. گفت: «در آمريکا يک سوم درآمدهاي ما را بابت ماليات، دولت مي ستاند؛ يک سوم ديگر را صرف مخارج زندگي مي کنيم، و بقيه را هم داوطلبانه انعام بگيران مي ستانند!»
علي از امارات!
وارد هتل شديم. براي ثبت نام و گرفتن اتاق به پذيرش مراجعه کرديم. طبق معمول خيرمقدم و چند لبخند حرفه اي تحويل مان دادند! يک دقيقه نگذشته بود که هتلدار گفت، من هم ايراني هستم و از امارات آماده ام. بعد هم اضافه کرد به خاطر رعايت حال همکاران آمريکايي اش انگليسي حرف مي زند. اين بود که فوراً تغيير کانال داد! ضمناً گفت هر چيزي احتياج داشته باشيم در خدمت اند! ويزا کارت بانکي را هم گرفتند و مبالغ ناقابلي از پول ما را بلوکه کردند که هنگام خروج از حساب ما بردارند!
ايراني بودنش مايه تعجب نبود. گويي انتظار داشتيم اصولاً هتلدار ايراني باشد! بريتانيا که کمتر از صد هزار ايراني سکنه دارد، هر جا پا بگذاري يک همولايتي مي بيني، حال در آمريکا که شمار ايرانيان به ميليون ها مي رسد حسابش روشن است! در واقع ما بايد از ديدن يک آمريکايي در اين کشور که سي ميليون عرب، صد ميليون چيني، هزار ميليون هندي و هزاران ميليون غيره دارد تعجب کنيم! حتي از اهالي محترم مصلح آباد ما هم چندين نفر سال هاست که در اين غربتکده زندگي مي کنند! پسر ماهرخ خانم خدا بيامرز همسايه مان - همان همسايه ايي که وسواس شديد داشت و عاقبت ديوانه و شد و مرد - سال ها قبل از انقلاب ساکن يگنه دنيا شده و تاکنون بازنگشته است. محسن پسر حاج حسين نوه "کل ممد حسن جان" هم همين حوالي مُتل و پمپ بنزين و از اين حرف ها دارد. دايي زاده هاي عزيزم به نمايندگي از اهالي محترم حاتم آباد زادگاه مادرم اينجا در گوشه اي نيمچه کاخي سر هم کرده اند. بچه هاي محمد پسر ملا محمود خدا بيامرز هم سال هاست در دانشگاه هاي اينجا بچه هاي بزرگ تربيت مي کنند! از قرار معلوم از اهالي روستاي ما فقط من مانده ام که تا به حال سنگر ايران زمين را خالي نکرده ام! البته دير نشده است! چه ديده اي، آمريکايي ها در فراري دادن مغزها و اين جور حرف ها مهارت دارند. شايد اگر مغزي در سر من باشد آن را هم فراري دادند! اصولاً بسياري از مردمان دنيا اينجا مي آيند تا کسي پيدا شود مغزشان را بدزد! درست است که افراد مراقب جيب شان هستند که به آن دستبرد نزنند، اما اغلب افراد از دستبرد زدن آمريکايي ها به مغزشان استقبال و حتي به آن افتخار مي کنند!
اينجا بتزداست
وارد اتاق 109 شديم. اتاق بزرگي بود و دو تختخواب داشت. ما سه نفر بوديم و آقا رضا قرار بود دو سه ساعت بعد به ما ملحق شود. تخت ها را که به هم چسبانديم، به راحتي گنجايش چهل پنجاه نفر را داشت! اتاق شيکي بود و پنجره هايش به درختان سبز و بلندي باز مي شد. بيرون اتاق سر سبز بود اما درون آن جز مقداري قهوه خشک چيزي براي خوردن نبود! به صحراي کربلا مي مانست. حتي يخچال رسوا را که همه هتل ها –لااقل هتل هاي لندن- دارند، نداشت! البته خداوند چيزي را بدون حکمت نيافريده است. حکمت عرياني آشپزخانه اتاق هم اين بود که براي نوشيدن آب و خوردن غذا، يک نوک پا قدم رنجه کنيم به رستوران و کافه هتل برويم تا هم کمي چربي بدن مان و هم وزن جيب مان کم شود! يا اگر نخواستيم وزن کنيم، تلفن بزنيم و سفارش بدهيم. نوشته بودند اگر تلفن بزنيم در چشم به هم زدني همه چيز را فوراً مهيا مي کنند. هر چيزي را! هر دو حالت خوب بود اما يک اما کوچک و مختصر داشت. اينکه دار و ندارمان غارت مي شد! به هر حال، مشدي گري خرج دارد جانم!
اولين چيزي که در اتاق جلب توجه مان کرد تلويزيون بزرگي بود که مثل تلويزيون هاي قديم کمد بزرگي داشت. واقعاً تلويزيون هم بود تلوزيون هاي قديم! چه هيبت و عظمتي داشتند. مثل اينکه در آمريکا هنوز هم تلويزيون هاي کمدي از مُد نيفتاده است. بهتر است از شرکت پارس خودمان بخواهيم تلوزيون هاي پيشرفته و شيک توليد وطن را به آمريکا صادر کند! بايد صادقانه اعتراف کنم که تلويزيون جالبي بود و آن بزرگي برازنده اش مي نمود! جعبه جادويي بود مملو از همه نوع تنقلات سرگرم کننده! علاوه بر شبکه هاي عمومي آمريکا و چندين شبکه ماهواره ايي، چند شبکه خاص مخصوص هتل داشت که موسيقي، فيلم، بازي و سرگرمي از اين حرف ها پخش مي کرد. البته بايد مواظب مي بوديم که زياد سرمان گرم نشود چرا که حکايت خر برفت و خر برفت مي شد! يادتان باشد اگر اين جور هتل ها رفتيد، اول قيمت فيلم ها و برنامه ها را چک کنيد و بعد جلو تلويزيون لم داده و تماشا کنيد! اين توصيه حميد بود که دوستان دنيا ديده اش قبلاً به او سفارش کرده بودند! براي استفاده از فيلم ها و برنامه هاي خاص هتل، علاوه بر باد دادن دين و ايمان، البته اگر قبلاً طوفان حوادث چيزي از آن باقي گذاشته بود! بايد مبالغ هنگفتي مي پرداختيم. بابت تماشاي هر فيلم 13 دلار، يا اگر 29 دلار مي پرداختيم دسترسي نامحدود داشتيم! گويند از بزرگان معنوي ايران، يکي که صاحب کرامات و معجزات است، روزي سروکارش به اين هتل ها فتاد. براي حفظ تقوي و پرهيز از ديدن پري رويان شهر ناگزير روزها و شب ها را به تماشاي فيلم ها و برنامه هاي هتل به سختي گذراند! هنگام خروج و تسويه حساب مي بيند اي دل غافل مبلغ "بيل" هتل خدا دلار شده است! گويند آن بزرگ، در دم جيغي کشيد و از هتل بيرون پريد!
چيز قابل توجه ديگر، وان حمام بود که به استخر انفرادي مي مانست! و بعد سوفاهاي اتاق که حکم تختخواب را داشت! و رضا ترجيح داد براي مصون ماندن از باد کولر روي سوفاها بخوابد. کم کم يکي از ويژگي هاي اصلي فرهنگ، جامعه، جغرافيا و آدم هاي آمريکايي خودش را آشکار مي کرد. بله، بزرگي و درشتي را مي گويم! در آمريکا همه چيز بزرگ است. اين را قبلاً شنيده بودم. حتي شنيده بودم که برخي مردم آن به جاي سگ و گربه، ببر و پلنگ در خانه هاي شان نگهداري مي کنند! به هر حال، شنيدن کي بود مانند ديدن!
چهارشنبه بعد از ظهر را به اتفاق حميد در شهر بتزدا گشت و گذار مختصري کرديم. دو سه ساعت بعد از ما، رضا نيز به بتزدا آمد و جمع ما کامل شد. روز اول را به استقرار خودمان در شهر و سر وسامان دادن به خودمان اختصاص داديم. اگرچه آمريکا بوديم اما ياد خدا از ياد نبرديم. اما درباره نحوه برگزاري آن اختلاف ها بين ما بود. من بر اين باور بودم و هنوز نيز هستم که آمريکا اصولاً قبله ندارد! فتوا دادم اگر سرزميني را قبله نباشد نماز هم نيست. گفتم به فتواي من نماز کنيد! اما به تقليدم تن ندادند. حميد و رضا را اصولاً عقيده اي ديگر بود. بالاخص حميد که به نماز سر وقت حساسيت داشت. اين بود که لاجرم تسليم شدم و قرار بر اين شد رضا با شاغول معماري قبله اتاق را کشف و ثبت کند. به همين ترتيب تا پايان رضا شاغولدار تيم ما بود.
به اطلاعات هتل مراجعه کرديم تا وسيله اي پيدا کنيم و خبر سلامتي مان را به خانواده هايمان برسانيم. اتاق تلفن داشت، اما قيمت هر بار مکالمه آن از کرايه يک شب اقامت گران تر بود! عرض کردم که اينجا همه چيز بزرگ است. قيمت ها را هم به آن اضافه کنيد! هشت دلار براي هر بار برقراري اتصال و يک دلار براي هر دقيقه مکالمه دريافت مي کردند! يعني يک احوالپرسي و چاق سلامتي مي شد ده دلار که به پول خودمان هشت هزار و اندي تومان است! ما هم که اهل اين عياشي ها نبوديم! لاجرم به فکرمان خطور کرد ايميل بزنيم. ايميل نازنين! جوياي اينترنت شديم. مسئول پذيرش هتل - همان دوست ايراني مان که از امارات آمده بود - گفت اگر لب تاپ داريد، اتصال رايگان است، در غير اين صورت بايد از کتابخانه عمومي استفاده کنيد، که آن نيز رايگان است. ما هم تصميم عاقلانه و خداپسندانه گرفتيم!
کتابخانه عمومي شهر بتزدا نزديک هتل بود. مراجعه کرديم. کتابخانه شيک، جالب و مجهزي بود اما حيف که اشکال جزئي داشت، اينکه تنها اگر ده دلار مي داديم رايگان مي شد! گفتند آن هم بابت "کارت عضويت موقت" است والاٌ اتصال اينترنت که قابل شما را ندارد رايگان است! البته عضويت موقت هم براي همان روز بود. اگر فردا مي رفتيم بايد ده دلار مي داديم و سر از نو سامان از نو! اين طورها بود که ديديم ما اهل اين مشديگري ها نبوده و نيستيم! دست از پا کوتاه تر به خانه بازگشتيم. به نظرمان رسيد در آمريکا فقط اعيان و اشراف به اينترنت دسترسي دارند! انسان وقتي شهري را نشناسد همين طور است. چه بسا از تشنگي هلاک شود! خوشبختانه اکرم از لندن تماس گرفت و من خبر سلامتيم را به سمع و نظر ايشان رساندم و سفارش کردم به خانواده حميد بگويند نگران نباشد. حميد در معيت من و صحيح و سالم است! فرداي آن روز در يک کتابفروشي نزديک هتل خدمات اينترنت پيدا کرديم. هر ده دقيقه يک دلار بود و با شش دلار مي شد يک ساعت به شبکه متصل شد. لااقل نسبت به تلفن و کتابخانه عمومي ارزان تر به نظر مي رسيد. لابد اغلب آمريکايي ها در منزل و محل کار به اينترنت دسترسي دارند که کافي نت و موسسات ارائه خدمات اينترنت در شهر کم است. شايد هم کشور جهان سومي است و از اين بهتر نمي شود! آمريکا اينترنتش کجا بود!
+ نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط نعمتالله فاضلي