گزارش حاضر شرحي از سفر نگارنده به آمريکاست که خرداد 1383 (ماه مي 2004) براي شرکت در پنجمين همايش دوسالانه «انجمن بين المللى مطالعات ايرانى» [1] معروف به ISIS انجام شد. اين کنفرانس از بيست هشتم تا سي ام ماه ي (هشتم تا دهم خرداد) در محل دائمي برگزاري آن يعني "هتل هايت ريجنسى" در شهر بتزدا در ايالت مريلند در نزديک واشنگتن برگزار شد. انجمن مطالعات ايراني به دليل قدمت آن (1967) و مجله علمي انگليسي آن (مطالعات ايراني)، انجمني شناخته شده است. از طرف ديگر برگزاري اين کنفرانس مصادف بود با اتمام رساله دکتري من، و بسيار مايل بودم تا بخشي از تحقيقم را که حکم نان تنوري تازه را داشت در جايي ارائه کنم. و البته دلايل و انگيزه هاي بسيار ديگر براي ديدار آمريکا داشتم که خواهم گفت.
نامه سفر به سرزمين سرخپوستان
خلاصه
گزارش حاضر شرحي از سفر نگارنده به آمريکاست که خرداد 1383 (ماه مي 2004) براي شرکت در پنجمين همايش دوسالانه «انجمن بين المللى مطالعات ايرانى» [2] معروف به ISIS انجام شد. اين کنفرانس از بيست هشتم تا سي ام ماه ي (هشتم تا دهم خرداد) در محل دائمي برگزاري آن يعني "هتل هايت ريجنسى" در شهر بتزدا در ايالت مريلند در نزديک واشنگتن برگزار شد. انجمن مطالعات ايراني به دليل قدمت آن (1967) و مجله علمي انگليسي آن (مطالعات ايراني)، انجمني شناخته شده است. از طرف ديگر برگزاري اين کنفرانس مصادف بود با اتمام رساله دکتري من، و بسيار مايل بودم تا بخشي از تحقيقم را که حکم نان تنوري تازه را داشت در جايي ارائه کنم. و البته دلايل و انگيزه هاي بسيار ديگر براي ديدار آمريکا داشتم که خواهم گفت.
اين گزارش از سه بخش تشکيل شده است. بخش اول مقدمه اي است درباره آمريکا و اينکه چرا اين گزارش را مي نويسم. بخش دوم شرح چگونگي اخذ ويزا و سفرم به سفارت آمريکا در لندن است. در اين قسمت برداشت هايم از آمريکا را قبل از ديدن اين کشور شرح داده ام. همچنين شرحي از سفارت آمريکا که نماد اين کشور در بريتانياست ارائه کرده ام. قسمت سوم گزارش به شرح مشاهداتم از آمريکا اختصاص دارد. اين بخش شامل نحوه سفر، اقامت در هتل، مشاهداتي از کنفرانس، خلاصه از مقاله ام، گفتگوهايم با ايرانيان در آمريکا، مشاهداتم از شهر بتزدا، بازديدهايم از موزه هاي واشنگتن، کاخ سفيد، کاخ کنگره، و مجموعه گسترده اي از مطالب مختلف است.
مقدمه
سفرنامه مقدمه و موخره نمي خواهد. سفرنامه، روايت خلاقه ي مشاهدات مسافر از مجموعه حوادث، رويدادها، گفتگوها و ارتباطاتش است. جايي شروع و در جايي پايان مي يابد. مقدمه اش همان مقدمات سفر است. اما از آنجا که نه اديب و داستانويسم و نه نيتم از نوشتن اين گزارش صرفاً تدارک سفرنامه ايي به رسم سفرنامه هاي موجود است، لازم دانستم که مقدمه کوتاهي بنويسم و بگويم چرا و چه چيزهايي باعث نوشتن اين گزارش شد. قول مي دهم زياده گويي نکنم و زود شما را در جريان اصل ماجرا بگذارم. لطفاً با کمي حوصله اين مقدمه را از نظر بگذرانيد.
تمرين و ممارست در مردمنگاري و کاربست دانش انسان شناسي در زندگي روزمره اولين انگيزه من براي نوشتن اين سفرنامه است. انسان شناسي مانند ديگر دانش هاي اجتماعي، در کنار کاربردهاي مختلف معرفتي و کاربستي، داراي نوعي "کاربرد شخصي" نيز هست. منظور از "کاربرد شخصي" استفاده از روش ها (به خصوص مردمنگاري)، نظريه ها و رهيافت هاي اين دانش در شناخت و تحليل مسائل روزمره و تجارب و مشاهداتي که فرد در زندگي خود آنها را لاجرم به دست مي آورد است. از اين منظر، سفر که پاره اي از تجارب همه افراد است، بيشترين استعداد براي کاربرد روش ها و تحليل ها انسان شناختي را دارد.
انگيزه ديگرم به اهميت و جايگاه آمريکا در جهان امروز و به خصوص فضاي فکري و فرهنگي ايران مربوط است. سفر به آمريکا، يعني تعاطي و تلاقي دو موضوع از نظر انسان شناختي مهم هستند که تأمل درباره آنها مي تواند نتايج بسياري داشته باشد. در زير رهيافت و درکم از اين موضوع يعني آمريکا و سفر و پيوند آنها در اين گزارش را بيان مي کنم. شايد اين تمام درونمايه چيزي باشد که بعد از آن مطالعه مي فرماييد.
مانند ديگر سفرنامه هايم[3]، در اينجا نيز سعي داشته ام "تجربه فرهنگي" از سفرم را بيان کنم. در سفر انسان تنها به ديدن مکان ها، يا صرفاً براي تجارت، سياحت و شرکت در کنفرانس ها و اهدافي از اين نوع نمي رود، بلکه سفر در ماهيت خود نوعي زيستن است، زيستني پويا، سيال و آکنده از تجربه هاي مختلف. اين تمام آن نکته ايي است که هزاران نفر از هرودت تا ناصر خسرو، و از ناصر خسرو تا نگارنده را به نوشتن واداشته است. بله، سفر، زيستني همراه با آموختن مداوم است، "آموختني فرهنگي" که در آن توانايي ما براي انديشيدن از راه تطبيق "خود" با "ديگري" لحظه به لحظه افزايش مي يابد. سفر، شيوه اي از بودن است، بودني انتقادي و فعال و رشديابنده که ديگر نمي تواند گذشته و هستي اش را تنها در چهارچوب محل و زادبومش ارزيابي کند يا بشناسد. بودني که زادگاهش را به مرزهاي وسيع تر امتداد و لاجرم سرزمين هاي پهناورتري را در درون خود جاي مي دهد. وقتي به سرزميني سفر مي کنيم، آن را مي شناسيم و از اين راه آن را مالک مي شويم. اين آموزه هايدگر است که آنچه را مي شناسيم، آن چيز از آنِ ما مي شود.
و وقتي سفر مي کنيم انسان مي شويم، يا انسان بودن ما بيشتر مي شود. آراسم مي گويد: «بشر هنگامي که زاده مي شود انسان نيست، بلکه بعدا انسان مي شود». در حقيقت طبيعت تمامي اطلاعات لازم را براي بارآوردن عضوي از نوع بشر در اختيار ما مي گذارد، اما براي دستيابي به آگاهي از وجود خويش، مبنع ديگري نياز است. اين منبع غيربيولوژيک چيزي نيست مگر تماس با انسانهاي ديگر. وقتي که از "من" سخن مي رود، مقصود خود متکلم نيست، بلکه شخصي است برآمده از تمام پيوندهاي حاصل از تماسهاي او با ديگران. ويژگي ما، آن دستاوردي که وجه تمايز بنيادين ما با ديگر موجوات زنده را تشکيل مي دهد، غناي ارتباط ماست. اگر در انزوا بمانيم، بشر اوليه ايم، تماس ما با ديگران از ما انسان مي سازد. و سفر يعني تلاش ما براي ارتباط با ديگران. ديگران را ديدن، شنيدن، حس کردن و بوييدن. براي همين است که همه اديان هجرت را راهي براي انسان شدن انسان دانسته اند و بر انجام آن چون فريضه اي مقدس تأکيد کرده اند.
اما دانستن آمريکا و سفر به آن براي انسان امروز بيش از انسان شدن، چيزي واجب تر از نان شب شده است! از اينرو همه و همه جا سخن از آمريکاست. کمتر روزنامه يا سايت اينترنتي است که هر روز و هر لحظه آمريکا را به زبان نياورد. گويي ما محکوم به سخن گفتن، انديشيدن و شنيدن اين کشور پر اسرار شده ايم! عده اي از فرط اشتياق و عده اي ديگر از حدت بغض و کينه، عده اي به اميد بهشت و برخي براي رهايي و پرهيز از دوزخ، و برخي نيز در عالم برزخ غرب و شرق، يا شمال و جنوب، همه ناگزير به آمريکا خيره شده ايم! اما همچنان حقيقت در پشت ابرهاي تيره غرض ها و مرض ها پنهان است. هنوز دانش ما درباره اين امپراتوري حاکم جهان اندک است. در حاليکه برخي چون فوکوياما، هانتينگتون و جورج ريتزر از غلبه نهايي ليبرال دموکراسي آمريکايي و جهاني شدن ارزش هاي آن بر جهان دم مي زنند، برخي ديگر از افول و سقوط آن خبر مي دهند. حتي برژينسکي، که از "رهبران معنوي" سياست خارجي آمريکاست هم اعتراف مي کند که: «در همان حالي که قدرت آمريکا در اوج قرار گرفته، وضعيت سياسي آن در جهان در نقطه ي حضيض است.»[4] و در حاليکه نخبگان عالم در جستجوي آزادي و امنيت و دموکراسي به آمريکا پناه مي برند، جيمي کارتر آمريکا رييس جمهور اسق آمريکا مي نويسد: «براى تحقق ارزش هاى والايى همچون امنيت و آزادى، نياز به ايجاد اصلاحات بنيادين در ايالات متحده و هر جاى ديگر دنيا به شدت احساس مى شود؛ اين اصلاحات بايد شامل مواردى از قبيل ايجاد محدوديت هاى شديد بر روى توان نظارتى بى حد و حصر حكومت ها، التزام مجدد به حق عامه براى آگاهى از مسائل روز، بازنگرى دقيق قضايى و تقنينى در امر بازداشت ها و ساير مسئوليت ها و وظايف اجرايى و همچنين پايبندى به رعايت استانداردهاى بين المللى در زمينه قانون و اجراى عدالت باشد. ايالات متحده بايد يك بار ديگر خود را به عنوان قهرمان آزادى خواهى و رعايت حقوق بشر به جهانيان بشناساند.»[5]
اما ما نمي دانيم آيا برژينسکي و کارتر راست مي گويند يا اينکه همچنان کاسه اي زير نيم کاسه است! نمي دانيم آيا فرانسوي ها که مي گويند: «شبه جزيره منهتن - اين نماد فرهنگ رقابت، اقتصاد پيروزمند و سرمايه داري بي رحم - مطمئنا جاي مناسبي براي ديدارهايي که تجليگاه نگراني ها و اميدهاي همه مردمان باشد، نيست،»[6] حقيقت را مي گويند يا خير. نمي دانيم اگر آن طور که ماريا رمارک مي گفت واقعاً «در غرب خبري نيست»؟[7]پس چرا تمام خبرها را آسوشيتدپرس و يونايتدپرس به جهان مخابره مي کنند؟ ما همچنان متحريم که اگر حق با چسترتون[8] است که مي گويد «خود آمريكايي ها ايرادي ندارند ايده آل هاي آنها مشكل دارد. آمريكايي واقع گرا موردي ندارد، هر چه عيب هست در آمريكايي آرمان گرا است»؟ پس چرا گفته مي شود مشکل آمريکايي ها فقدان آرمان و نهيليسم است؟
از يک طرف گفته مي شود آمريکا را ?? ميليون مسيحي بنيادگرا مديريت مي کنند که درصدد تحقق آموزه هاي قرون وسطايي خود در باره "رجعت دوباره حضرت مسيح به سرزمين مقدس[9] اند».[10] از طرف ديگر کوس سکولاريسم و لايتيسيم غرب به رهبري آمريکا همه جا پيچيده است! در اين ميان در حاليکه عدد ميليونرها و ثروتمندان روز به روز افزايش مي يابد، "زندگي آمريکايي" همچنان پر هزينه و دردناک مي شود تا آنجا که مدونا سوپر ستاره موسيقي و سينماي آمريکا به صدا در آمده مي گويد:
زندگي آمريکايي، زندگي آمريکايي
من در روياي آمريکايي زندگي مي کنم، روياي آمريکايي
تو بهترين چيزي هستي که من مي توانم تصور کنم
تو فقط يک رويا نيستي، زندگي آمريکايي
آيا اين نوع زندگي مدرن
متعلق به من است؟
آيا اين نوع زندگي مدرن
بدون هزينه است؟
گفتنش خيلي آسانتر است
هميشه همينطور بوده
اين نوع زندگي مدرن
به درد من نمي خورد
اين نوع زندگي مدرن
بدون هزينه نيست[11]
نمي دانيم سخنان مدونا را چگونه باور کنيم وقتي که نه تنها ثروت از سر و کول آمريکا بالا مي رود بلکه تايمز خبر مي دهد اکنون که سطح توليد علم و فناوري آمريکا به کمترين ميزان خود در يک قرن اخير تنزل يافته، همچنان 51 درصد کل توليدات علمي و نوآوري هاي فناوري از آن اين کشور است.[12] اينها و ده ها تناقض و معماي ديگر، مسئله هايي هستند که نه تنها يک ذهن کنجکاو بلکه حتي هر انسان کُند ذهني را به تأمل وا مي دارد و ديدار از آمريکا را براي او جذاب مي کند!
اما براي مردمنگاري مثل من که حرفه اش شناخت فرهنگ و جامعه امروز است، سفر به آمريکا معناي ديگري هم دارد. اين معنا را فردريک جيمسون در عبارتي کوتاه اما دقيق چنين مي گويد: «براي ديدن برخي رنگ ها و فهميدن بعضي حرف ها از نگريستن و انديشيدن کاري ساخته نيست. بايد از آنجا که نشسته ايم برخيزيم. قرار گاهمان را در جهان عوض کنيم.[13]» بدون ترديد آمريکا يکي از همان حرف ها و رنگ هاست. اگرچه سفر چند روزه به معناي سفري اتنوگرافيک نيست تا بتوان با آن قاره آمريکا را شناخت، اما براي پژوهشگر جهان سومي که امکان برخورداري از بورس هاي مطالعاتي بلندمدت محروم است، اين لحظات مي تواند روزنه اي هر چند کوچک براي شناختي ملموس تر از واقعيت پيچيده و دنيا بي نهايت بزرگ آمريکا باشد. به هر حال با انباني پر از پرسش ها و معماها سفرم را به آمريکا انجام دادم و در پايان راه نه تنها پرسش هايم بي پاسخ ماند بلکه بر معماهايم افزوده گشت.
آغاز
ترديد داشتم. هنوز هم دارم. آيا سفارت آمريکا در لندن به ايراني ها ويزا مي دهد؟ پاسخش را نمي دانستم. اين ترديد باعث مي شد که دست و دلم براي شرکت در «پنجمين کنفرانس بين المللي مطالعات ايراني» که در آمريکا برگزار مي شود به کار نيفتد. اول بار پروفسور يار شاطر در "راوننا" ايتاليا من و دوستان ايراني ديگر را به شرکت در اين کنفرانس تشويق کرد. همانجا گفتيم اميد نداريم که ويزا دريافت کنيم. اما يار شاطر تأکيد کرد که اگرچه اوضاع روابط بين ايران و آمريکا طبيعي نيست اما رفتار آمريکايي ها در زمينه ويزا دادن پيش بيني پذير نيست. گاهي که انتظار نيست، به سهولت مي پذيرند و گاهي نيز با شدت تمام سخت مي گيرند! درست مي گفت. دوستي مي گفت اخيراً يکي از دانشگاه هاي معتبر آمريکا از يکي از استادان ايراني براي تدريس و تحقيق در آمريکا دعوت کرده بود. متعاقباً استاد مذکور براي خودش و همسرش تقاضاي رواديد مي کند. بعد از مدتي با درخواست همسرش موافقت شده اما تقاضاي او را رد کرده بودند! نامه اي نوشته بود که همسرم به خاطر من به آمريکا مي آيد و من هم به دعوت دانشگاه شما مي آيم. اين ديگر چه کاري است که با تقاضاي همسرم موافقت و با تقاضاي من مخالفت مي کنيد؟!
به هرحال، ترديد را کنار زدم. ترديد مانع موفقيت و انجام کارها مي شود. اين را به تجربه مي دانستم. مطلبي با عنوان «انسان شناسي در ايران بعد از انقلاب اسلامي» فراهم کردم و براي کنفرانس فرستادم. هدف مقاله عمدتاً تحولات تازه در مطالعات انسان شناسي ايران در يک دهه اخير بود. مقاله ام پذيرفته شد و مدتي بعد دعوتنامه شرکت در کنفرانس به دستم رسيد. اواسط ماه ژانويه بود و تا 28 ماه مي هنگام برگزاري کنفرانس پنج ماهي فرصت داشتم. به سايت آن لاين سفارت آمريکا در لندن مراجعه کردم تا در باره نحوه درخواست و شرايط آن کسب اطلاع کنم. شرط اولش پرداخت 65 پوند (صد هزار توامن) و دو قطعه عکس مخصوص پاسپورت آمريکا به قيمت 7 پوند (ده هزار توامن) بود و تلفن زدن به سفارت و تعيين وقت براي ارائه مدارک که آن هم دقيقه يک و نيم پوند هزينه تلفن داشت. ضمناً تاکيد شده بود که در صورت رد شدن تقاضا پولي که پرداخت مي کنيم بازگشت داده نمي شود.
اگرچه تمام سفارتخانه ها هزينه اي براي صدور ويزا دريافت مي کنند اما ميزان اين هزينه و روش آن بستگي به نحوه رويکرد هر سفارتخانه به متقاضي دارد. فهم من از نحوه برخورد سفارت آمريکا اين بود که من براي او يک سوژه اقتصادي بودم که درصدد کسب منابع بيشتر از من بود بي آنکه بتوانم توجيهي براي اين مقدار پرداخت هزينه داشته باشم. زيرا اولاً هيچکدام از سفارتخانه ها عکس مخصوص ندارند. همه همان عکس سه در چهار سه پوندي را مي خواهند جز سفارت آمريکا که هفت پوند مي ستاند. ثانياً سفارتخانه ها معمولاً بعد از پذيرش مدارک و انجام مصاحبه حق کنسولي صدور ويزا را مي ستانند تا اگر امکاني براي صدور نيست اساساً متقاضي نيز هزينه اي نپردازد. اما شرط اول تقاضا ويزا براي آمريکا پرداخت برگشت ناپذير 65 پوند است. ثالثاً پرداخت دقيقه اي يک و نيم پوند بابت تعيين وقت اجحافي است که آشکارا به متقاضي مي شود زيرا معمولاً سه تا چهار دقيقه اين مکالمه به طول مي انجامد و پنج شش پوند نيز در اينجا متقاضي بايد بپردازد. نتيجتاً، اين پول دادن ها اين احساس را در من ايجاد کرد که دولت آمريکا خشت اول روابطش را با افراد از همان ابتدا بر مبناي کسب درآمد و منفعت تنظيم مي کند و لاغير! دقيقاً اين نکته را در سطح ملي يعني روابط بين المللي اش با دولت ها تحت عنوان مفهوم تامين "منافع ملي" دنبال مي کند.
به هر حال اين اولين بار بود که سر و کارم با دولت آمريکا مي افتاد. احساسم اين بود که گُدار پوست به دباغخانه افتاده است! آن شعارهاي ضد استکباري را که سال هاي متمادي در روز 13 آبادان به دستور مدير مدرسه و آقا معلم هاي مان داده بودم به خاطرم آمد. قرار بود به ديدار "شيطان بزرگ" بروم؛ شيطاني که بر خلاف ابليس، دنبال آدمي نمي آيد که بماناد، براي ديدارش بايد منت ها کشيد و پول ها داد! آن هم معلوم نيست بعد از کشيدن آن منت ها به درگاهش مقبول افتي يا نه! اينها باعث شد غده ترديدم براي شرکت در کنفرانس چرکين شود و سر باز کند. چنين مبلغ سنگيني بدهم براي هيچ! خير، ارزش ريسک کردن ندارد. اين بود که يک هفته اي اي تأخير انداختم. در اين ايام دائماً در فکر بودم. دغدغه رفتن به آمريکا مثل کک به تنم افتاده بود. با خودم حرف مي زدم: اگر از لندن نتوانم به آمريکا بروم از ايران ديگر محال است. اگر اين فرصت را از دست بدهم شايد براي هميشه از ديدار آمريکا محروم شوم. از کجا معلوم تقاضاي مرا رد کنند. من که به عمرم کسي را ترور نکرده ام و حتي هيچ تروريستي را نديده ام چرا بايد تقاضايم را نپذيرند؟ و از اين حرف ها!
اين بود که دو باره پروژه رفتن به سرزمين سرخپوستان را کليد زدم. دندان صد پوند را کندم! ما که ساليان سال چاه هاي نفت مان را به رايگان به شرکت هاي نفتي آمريکايي داده ايم، يعني از ما گرفته اند، صد پوند بيشتر! گذشته از اينها
در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست كه مجنون باشى!
اکرم زحمت نوبت سفارت رفتن را کشيد. چهارشنبه دوم مارس ساعت يک بعد از ظهر نوبتم بود. اکرم تأکيد کرد فراموش نکنم که اگر ديرتر از يک به سفارت برسم ممکن است نوبتم را از دست بدهم. آدرس کنسولي هم "ميدان گراسونر"[14] بود جايي که تا آنروز به گوشم نخورده بود اما با اندکي جستجو فهميدم در مرکز لندن و همان حوالي "مدرسه سوآس" است. از اينکه مسير آشنا بود خوشحال شدم. انسان اغلب از اينکه به آدرس ناآشنا برود دچار دلهره مي شود اگرچه بعد از رفتن از کشف محيطي تازه خشنود و خرسند به خانه بر مي گردد. لااقل من اين طورم.
دو روز بعد پُست پاکتي حاوي چند فرم و برگه هاي اطلاعات آورد. همان فرم هايي که در وب سايت سفارت آمريکا دسترس بود و قبلاً آنها را با کمک اکرم پر کرده بودم. نکته اصلي در باره چيزهايي که خواسته بودند ارائه مدارکي مانند اشتغال همسرم، مدرسه فرزندان، اشتغال خودم، حساب بانکي ام در لندن و امثال اينها، دال بر اينکه قصد ماندن در آمريکا را ندارم و بعد از کنفرانس به لندن باز مي گردم. از قضا من هم تنها نامه دانشگاه را مبني بر اينکه دانشجوي آنها هستم برده بودم و لاغير!