زندگینامه مقالات کتاب ها درس ها و جزوات تالار گفتگو/انجمن یادداشتهای روزانه گالری عکس تماس با من صفحه نخست

مدرنیته ایرانی

اين مقاله بررسي است در باره تاريخ مدرنيته در ايران، و هدف آن ارائه ديدگاهي انسانشناختي از چگونگي مواجه ايران با دنيا مدرن از نيمه قرن نوزدهم تا به امروز است. در ابتداء به معرفي دو رويكرد غالب، يعني" نظريه مدرنيته ناقص" و نظريه نوسازي" يا غربي سازي، در باره مدرنيته در ايران پرداخته، و آنگاه با بررسي انتقادي اين دو رويكرد به ارائه "نظريه مدرنيته بومي" كه رهيافتي انسانشناختي به مدرن شدن و مدرنيته است مي پردازد. دو نظريه مذكور با ارائه رهيافتي راديكال از معناي مدرينته، مدرن شدن ايران را ناممكن يا به غربي شدن تقليل مي دهند.

برخلاف ديدگاه غالب، اين مقاله ايران را در مسير مدرن شدن كامياب و مؤفق دانسته و نشان مي دهد كه نوعي مدرنيته بومي ايراني در حال شكل گيري و توسعه است. البته نگارنده داعيه آن را ندارد كه مدرنيته ايراني به مرحله بلوغ و كمال خود رسيده است، بلكه صرفاً از اين فرضيه دفاع خواهد شد كه ايران در مسير مدرنيته است و بحران وضعيت برزخ سنتي و مدرن را پشت سر نهاده و به الگويي از مدرنيته دست يافته است. ايده اصلي نگارنده حول برداشتي خاص از مدرنيته سامان مي يابد كه قادر به توصيف و تبيين واقع گرايانه از وضعيت كنوني ايران است. در اين تعريف مدرنيته به منزله يك فرايند، و نه يك "محصول" ديده شده است، فرايندي كه منجر به خودآگاهي انتقادي يك ملت از تماميت هستي اجتماعي خود شده و امكان اصلاح و بهره بري از آن براي روزآمد و كارآمد ساختن فراهم مي سازد. در بخش دوم مقاله به بررسي ناسيوناليسم يا ملي گرايي و مدرنيزاسيون يا نوسازي ايراني در نيمه دوم قرن نوزدهم و دوره پهلوي پرداخته و سهم آن ها را در فرايند مدرنيته بررسي مي كنيم. بخش سوم مقاله به بررسي تاثير انقلاب اسلامي و تحولات اخير در مدرنيته ايراني اختصاص دارد.

قبل از پرداختن به اصل موضوع ذكر نكته اي مقدماتي را مفيد مي دانم. بررسي اين پرسش كه آيا در طي يك قرن و نيم تكاپو، ايران در نيل به مدرنيته تا چه ميزان كامياب يا ناكام بوده است؟ به عقيده نگارنده يكي از مسائل ضروري است كه هر كس در حد توان خود بايسته است آن را بررسي نمايد. اين بررسي نه تنها از حيث تئوريك و علمي مهم است، بلكه براي عامه مردم نيز اهميت اساسي دارد، زيرا در ميان عامه مردم نيز اين عقيده پذيرفته است كه ايران كشوري عقب مانده، و محروم از نعمت مدرنيته است، و سخت نگران آينده خود و فرزندانشان هستند. اين تلقي از ايران منجر به يأس شده، و سرخوردگي از دستيابي به الگويي از مدرنيته نيز مي تواند خود مانعي جدي براي مدرن شدن ايجاد كند براي مثال. شايد يكي از علل فرار نخبگان و مغزها نوميدي آنها از زيستن در جامعه اي مدرن است. در نتيجه نخبگان بجاي تلاش براي تحقق مدرنيته در وطن خود، مهاجرت مي كنند. ما نيازمند آن هستيم كه پيوسته ارزيابي خودمان را نه تنها انتقادي و واقع بينانه، بلكه با هدف ايجاد اميد و مبتني بر اين ايده كه مدرنيته دستيافتني است بنا كنيم.

1) مدرنيته ناقص

يكي از نظريه هاي غالب در باره مدرنيته در كشورهاي غير غربي، خاصه كشورهاي مسلمان، نظريه مدرنيته ناقص است. بر مبناي اين نظريه كشورهاي مسلمان در طي يك قرن گذشته تلاش هاي زيادي براي نوسازي و مدرن شدن كرده اند، اما حاصل كار آن ها بسيار اندك بوده و در نهايت همچنان در همان مرحله ماقبل مدرن هستند. بزاي مثال دكتر هشام شرابي جامعه شناس بر جسته عرب در كتاب "پدر شاهي جديد"در باره ناكامي جهان عرب در دستيابي به مدرنيته با استدلالهاي قانع كننده اي نشان مي دهد كه جهان عرب نمود هاي مسخ شده و ناقص مدرنيته را گزينش كرده اند، و هيچگاه نتوانسته اند به گوهر مدرنيته، كه به گمان شرابي انديشه انتقادي است، دست يابند (شرابي 2001). اين رويكرد نسبت به كشورهاي مسلمان امروزه موضوع عمومي شده و در مطبوعات و رسانه هاي جمعي به اشكال مختلف انعكاس مي يابد. براي مثال روزنامه ساندي تايمز در شماره 14 اكتبر 2001 در مقاله اي مبسوط با نام "ريشه هاي خشم" به تحليل حادثه 11 سپتامبر آمريكا پرداخته و آن را به بنيادگرايان اسلامي خاورميانه نسبت داده است. آنگاه در ريشه يابي اين حادثه، ناكامي كشور هاي اسلامي در دستيابي به مدرنيته را علت العلل اين حادثه دانسته و بر اين اساس معتقد است تمامي واكنش هاي بنياد گرا، كه انقلاب اسلامي ايران نيز آن را شدت بخشيد، نوعي سرخوردگي از رسيدن به مدرنيته است. نويسنده بر پايه اين مفروض، تنها راه ريشه كن كردن تروريسم و حركت هاي بنيادگرا در جهان اسلام را نيز توسعه مدرنيزاسيون و نوسازي دانسته و بخصوص بر حمايت كشورهاي غربي از روشنفكران و گروههاي مدرنيست تأ كيد مي نمايد. در مقاله مذكور به ايران نيز اشاره شده، و ايران نيز همچون ساير كشورهاي اسلامي، در صف واماندگان يا عقب مانده از كاروان مدرينته معرفي ميشود

اغلب روشنفكران ايران، نيز هما نند دكتر شرابي و مؤلف ريشه هاي خشم معتقدند ايران نيز از جمله كشورهايي است كه "در نيمه راه فرايند مدرنيته مانده اند"(جهانبگلو 1379: 10)، و"ما تنها نقابي مدرن به چهره زده ايم كه هر بار آن را از چهره بر مي داريم، فلاكت تفكر سياسي و فلسفي ما آشكار مي شود. پس همه چيز گواهي مي دهد كه عليرغم ظا هر قضايا وجدان سنتي هنوز مفهوم مدرنيته را در خود جذب نكرده است " (همان 24)

2) غربي سازي و نفي امكان مدرنيته

رهيافت ديگر به مدرنيته نظريه معروف به نوسازي يا غربي شدن است، زيرا از اين منظر مدرنيته محصول تحولات اروپا از رنسانس و به عبارتي روشن تر از قرن هيجدهم، عصر روشنگري، به اين سو است. گفته مي شود انچه در آمريكا و اروپا به نام مدرنيته تحقق يافته است تنها الكوي ممكن از مدرنيته است، بنابراين تمام جوامع براي رسيدن توسعه راهي جز پذيرش آنچه غرب تجربه كرده است ندارد. الگو مدرنيته غرب متشكل از چند عنصر اساسي عقلانيت (حاكميت عقل)، فرديت (حاكميت فرد)، دمكراسي (حاكميت مردم)، ليبراليسم (حاكميت آزادي)، كاپيتاليسم به معناي حاكميت قوانين اقتصاد آزاد (حاكميت سرمايه)، و سكولاريسم (نفي حاكميت دين در نظام سياسي) است.

از سوي ديگر گفته مي شود كشورهاي غير غربي پيش شرط هاي فرهنگي و اجتماعي لازم براي تحقق مدرنيته را ندارند. براي مثال، بسياري از محققان آمريكايي شكل گيري و تحقق دموكراسي و آزادي، مهمترين پايه هاي مدرنيته، در تمام كشورهاي غير غربي را ناممكن ميدانند. جيمز كيو ويلسون،يكي از عالمان علوم سياسي آمريكا، مي نويسد:«دموكراسي و آزادي را همه مطلوب مي دانند. اما نتايج دلخواه و مطلوبي كه آنها به بار مي آورند را هنگامي ميتوان درك كرد كه مردم آرام و تساهل پذير باشند. وي اظهار مي كند كه چنين وضعيتي در كشورهايي نظير چين، روسيه، اكثر كشور هاي آفريقايي، خاورميانه و آمريكاي لاتين وجود ندارد(مورادچيك 1380).

"تئوري مشهور به "پايان تاريخ" فوكوياما راديكالترين قرائت از نظريه غربي سازي است. اين نظريه تحقق مدرنيته را براي كشور هاي غير غربي محال نمي داند، اما هرگونه مدرنيه غير غربي را نفي مي كند. فرانسيس فوكوياما در مقاله "مدرنيته پيروز است" در روزنامه گاردين يازدهم اكتبر، تئوري پايان تاريخ را اينگونه خلاصه ميكند: "منظور من از تاريخ پروسه پيشرفت بشر به سوي مدرنيته است، و مشخصا از طريق نهادهايي مانند دموكراسي و سرمايه داري. اين برداشت كه در سال 1989و بدنبال سقوط كمونيسم صورت گرفت بر آن بود كه اين پروسه بتدريج بخش هاي هرچه بزرگتري از جهان را به سمت مدرنيته رهنمون خواهد كرد، و هر آينه فراتر از دموكراسي ليبرال و بازار بنگريم چشمانداز ديگري براي تكامل موجود نيست، يعني همانا پايان تاريخ." فوكوياياما براي ارائه شاهد تجربي در اثبات نظريه خودبه ايران اشاره ميكند، و مي نويسد: "ايران هم به سوي مدرنيته در حركت است و با اسلام بنيادگرا در ستيز است، زيرا مردم خواهان زندگي در محيطي ليبرال هستند .

با توجه به اين نكات، اين مقا له امكان پاسخي متفاوت از نظريه "مدرنيته ناقص" را در زمينه ايران بررسي و پيشنهاد مي كند. به عقيده نگارنده ايران در صد و پنجاه سال گذشته نوع خاصي از مدرنيته را تجربه و تثبيت كرده است، مدرنيته اي كه البته گرته بر داري و كپي صرف از آنچه غرب تجربه كرده نيست، چرا كه تحقق تام و تمام الگوي غربي مدرنيته در كشورهاي غير غربي نه تنها ناممكن، بلكه در تعارض با روح مدرن بودن است. مدرنيته ايراني، مدرنيته اي محلي يا بومي است كه مختصات ايراني را داراست، و فهم آن نيز در پرتو دركي انسانشناختي از فرهنگ ايراني ميسر است.

3 ) مدرنيته بومي

مدرن شدن از منظر انسانشناسي نوعي فرايند كسب آگاهي، باز شناسي و ارزيابي انتقادي مداوم از خود به منظور ايجاد بهترين الگوي تطابق با مجموع شرايط محيطي، تاريخي، فرهنگي و اجتماعي است. در اين ديدگاه هر جامعه اي متناسب وضعيت خاص خود فرايندي منحصر به خود از مدرن شدن را طي مي كند، فرايندي كه ممكن است با جوامع مشابه خود وجوهي مشترك، و با جوامع ديگر اشتراكات كمتري داشته باشد، اما در هر صورت، كليت مدرينته هر جامعه اي منحصر به فرد است. بنابر اين فرايند مدرن شدن همواره در ماهيت خود نوعي انطباق با بومي سازي مداوم همراه است. از اينرو، همانطور كه جيمز كليفورد اشاره مي كند، هر جامعه اي ناگزيراست براي نيل به مدرنيته "تفاوت آن را از ديگر مدرنيته ها ابداع و بازشناسي كند (1988: 15). از اين منظر ميزان كاميابي جوامع در فرايند مدرنيته تابع ميزان آگاهي انتقادي آنها از امكانات، متن اجتماعي خود، و به طور خلاصه آنچه سازنده هستي فرهنگي آنها به منزله وجودي متفاوت از ديگران، مي باشد، است.

تفاوت اين ديدگاه با ديگر تئوري هاي مدرينته در دو نكته اساسي نهفته است: نخست آنكه در تئوري هاي جامعه شناختي و فلسفي، مدرن بودن مستلزم نفي و انكار سنت يا تقابل و تضاد ماهوي سنتي و مدرن است. در نتيجه اين تقابل و تضاد فصل تمايز مدرنيته مي شود. در حاليكه رويكرد انسانشناختي مدرنيته بومي، بجاي تقابل و تضاد، تعامل و همبستگي دروني ميان اين دو را مبناي دستيابي مدرن شدن مي شناسد، زيرا مدرن شدن در اين منظر اساسا نوعي تطابق تازه و مداوم با سنت اسنت، تطابقي كه با ايجاد تغير در فرم يا محتوي سنت را روزآمد و كارآمد مي كند، نه آنكه در حركتي شتابان انقطاع يا گسست هميشگي تاريخي بوجود آورد. به تعبير ديگر مدرن شدن به معناي بيرون آمدن مطلق از كليت اجتماعي و سنتي كه فرد را احاكرده است نيست، بلكه به معناي نوشدن سنت ها است. همان طور كه هابزبام در كتاب مشهور "ابداع مجدد سنت" نشان مي دهد اروپا نيز هرگز سنت هاي خود را نفي نكرد و يا ان را به دور نريخت، بلكه به اشكال مختلف سنت هاي گذشته در قالب جديد قرار گرفته و اروپا به نوزايي سنت ها پرداخت.

تفاوت دوم به تلقي مدرنيته به منزله امري مختلف و متكثر در نگاه انسان شناختي مربوط مي شود. همانطور كه ذكر شد اغلب مدرنته را صرفا پديده اي يكتا و يگانه كه فقط در غرب تحقق يافته است تلقي مي كنند، در انسانشناسي گفته ميشود كه در واقعيت تجربي جهان ما با "مدرنيته ها" مواجه هستيم نه يك الگوي جهاني و فرا گير از آن، و بنابر اين مي توان مدرنته هاي ايراني، افريقايي، عربي، آمريكاي لاتين و آسيايي را در كنار مدرنته اروپايي اشكال متفاوتي از مدرنيته دانست. البته اين سخن به معناي نفي شباهت ميان الگو هاي مختلف مدرنيته نيست. انسان شناسان به علت وجود اشتراكات عام و جهاني انسان از يك سو، و تبادل و ارتباط مداوم ميان جوامع از ديگر سو، كه موجب وجود برخي شباهت هاي كلي در فرم و محتواي فرايند مدرن يا نو سازي مي شود، بر شباهت ها به همان اندازه تفاوت ها تاكيد مي نمايند.

سيماي مدرنيته ايراني

همانطور كه گفته شد مي توان مدرنيته را فرايند آگاهي انتقادي از خود براي تطابق يك جامعه با مجموعه شرايط محيطي، تاريخي، و اجتماعي كه آن را فرا گرفته است تعريف كرد. بنابراين مي توان تاريخ مدرن شدن معاصر ايرانيان را مساوي تاريخ خودآگاهي انتقادي نسبت به هويت و فرهنگ آنها دانست. از طرف ديگر از منظر انسان شناسي هويت پديده اي مركب، ارتباطي و ابداعي است (كليفورد 1988: 10). يعني هر جامعه اي در جريان ارتباطاتش با جوامع ديگر به ابداع يا باز تعريف خود مي پردازد. و از آنجا كه در سطح اجتماعات كلان يا ملي فرهنگ ناب كه تمام عناصر آن خاستگاه واحد داشته باشد وجود ندارد، هويت فرهنگي ملت ها نيز مركب از عناصر گوناگون و اغلب نامتجانس است. جريان بازشناسي و خودآگاهي فرهنگي نيز متناسب با شرايط همواره وجوه خاصي از فرهنگ برجسته و وجوه ديگر محو يا كم رنگ مي شود .اما به تدرج در نتيجه انباشت آگاهي ها، خود جلوه پيچيده تر و در عين حال كارآمد تري پيدا مي كند.

در قرن حاضر محيطي كه ايران را فراگرفته و ما ناگزير از تطابق خود با آن بوده ايم از دو بخش عمده تشكيل شده است: اول، فضاي تاريخي و سنتي كه ميراث چندين هزار سال تجربه و فراز و نشيب است، دوم تمدن غرب كه به صورت تمدن غالب جهاني ناگزير از سازگاري و انطباق با آن بوده ايم. بنابراين مدرنيته ايراني برآيند چگونگي تلفيق سنت ها ي تاريخي ايراني با ويژگي هاي برخاسته از تمدن نوين غرب است. به عبارت ديگر مدرنيته ايراني عبارت است از نوعي بازانديشي و تعريف مجدد از سنت و تاريخ ايران در پرتو تمدن غرب، و يا ايراني سازي غرب در متن تاريخي و سنتي ايران. اين امر را نبايد مساوي با غربي سازي صرف دانست، زيرا در اين فرايند هم سنت و هم غرب در يك فرايند طولاني و پيچيده تفسير شده و عناصري از هر دو حذف، عناصري تلفيقي جديد خلق و ابداع، و دسته اي از عناصر از هر دو گروه انتخاب مي شوند. بنابر اين مدرنيته ايراني هويت تازه اي براي انسلن ايراني ابداع مي كند كه نه غربي است و نه تاريخي يا سنتي بلكه ايراني مدرن است.

براي ارائه تصويري از ايراني مدرن، يا مدرنيته ايراني بايد بر طبق آنچه گفته شد به بررسي چگونگي تلفيق ويژگي هاي تمدن غرب يا آنچه كه به منزله غربي شناخته شده و آنچه كه سازنده هويت تاريخي ايراني است بپردازيم. عناصر سازنده هويت تاريخي ايران را مي توان در چند ويژگي خلاصه كرد، ويژگي هايي كه امروز براي هر ايراني آشنا و بي نياز از چون و چرا است عبارتند از: زبان فارسي، بقاياي تاريخي و فرهنگي ايران قبل از اسلام مانند آيين ها و رسوم ملي، تشيع، ميراث فرهنگي ايران شامل هنرها، صنايع، و دانش هاي ملي و بومي، خانواده، و بلاخره پدرشاهي و استبداد. ويژگي هاي غرب مدرن نيز عبارت است از: سرمايه داري و اقتصاد ازاد، ليبراليسم و آزادي هاي فردي و اجتماعي، ناسيو ناليسم و حاكميت دولت-ملت، دموكراسي و حاكميت مردم، عقلانيت ( علم و تكنولوژي مدرن)، فردگرايي، و سكولاريسم و لاتيسيسم (عدم حاكميت سياسي دين ).

در ادامه اين مقاله تلاش شده است تا نشان دهيم كه چگونه بتدريج در طي 150 سال گذشته جامعه ايران به جذب ويژگي هاي تمدن غربي امروز پرداخته و آنها را متناسب ويژگي هاي خود ايراني و بومي كرده است.

ناسيو ناليسم و مدرنيزاسيون

شكست هاي غم انگيز ايران از روس و امضاء دو معاهده ي تحقيرآميز گلستان(1813)، و تركمانچاي (1828) عباس ميرزا و نخبگان آيران را برانگيخت تا در پي يافتن علل واقعي برتري نظامي غرب برآيند و جريان مدرن سازي ايران را به راه اندازند. اعزام گروهي از ايرانيان به لندن براي يادگيري علوم نوين و اقداماتي كه اين گروه در بازگشت به ايران انجام دادند سرآغاز شكل گيري نوسازي در ايران است. در سال 1859/1275 بزرگترين گروه ايرانيان شامل 42 نفر براي تحصيل به فرانسه اعزام شدند (محبوبي اردكاني، 1370: ج 1،ص 320). در سال 1849/1265 اميركبير دارالفنون را تأسيس كرد. اين مدرسه با تربيت بيش از 7000 تحصليكرده علوم نوين گام مؤثري در انتقال علم و تكنولوژي و مهمتر از آن انديشه مدرن در ايران ايفا كرد. سفرهاي ناصرالدين شاه(1873، 1879، 1889) و بعد مظفرالدين شاه (1900) به فرنگ چشم رهبران سياسي ايران را به غرب گشود و آنان را پذيراي تحولات جديد نمود. شايد نقش نويسندگان و روشنفكران عصر مشروطه مانند ميرزا ملكم خان (1832-1906)، عبدالرحيم طالبوف تبريزي (1834-1911)، زين العابدين مراغه اي، مؤلف "سياحت نامه ابراهيم بيگ" بيش از عوامل ديگر در تعيين و تعريف ماهيت نظري مدرن سازي در ايران مؤثر بوده اند. ماحصل تلاش هاي مذكور انقلاب مشروطه (1906) و شكل گيري ناسيو ناليسم ايراني بر پايه كوشش هاي طبقه جديد روشنفكران است.

ناسيوناليسم عصر مشروطه بر پايه دو عنصر اساسي استوار بود: نخست انديشه دستيابي به ترقي و پيشرفت مطابق آنچه اروپا تا آن زمان حاصل كرده بود، دوم احياء فرهنگ ايران پيش از اسلام به منزله بديلي براي فرهنگ اسلامي. از منظر ملي گرايان آن عصر، علت عقب ماندگي ايران غلبه فرهنگ عربي اسلام و خرافات و موهوم انديشي حاكم بر ذهن و زبان ايرانيان بود. بنابر اين آنان مدرن شدن را با غير ديني شدن همراه مي دانستند. از زمره پيشگامان ناسيوناليسم ايراني بايد از جلاالدين ميرزاي قاجار و ميرزا فتحعلي آخوندزاده (1812-1878) نام برد. علاوه بر اين دو، از ميرزا آقا خان كرماني و مستشارالدوله (1895) نيز مي توان ياد كرد.

ناسيو ناليسم ايراني از كاستي هاي فراواني رنج مي برد و در عين حال پيامدها مثبت فراواني نيز براي شكل گيري مدرنيته ايراني به دنبال داشت. مهمترين كاستي ناسيوناليسم ايراني رمانيتك و غير واقع گرا يي بودن آن بود. احياء فرهنگ ايران باستان، كه اجزاء ناچيزي از آن براي امروز به شكل اصيل آن باقيمانده، تنها رويايي نوستالژيك بود كه هرگز تحقق پذير نخواهد بود. نکته ديگر آنكه، ناديده گرفتن فرهنگ شيعي از فرهنگ ايرانی در اصل ناديده گرفتن پاره اي از هويت ايراني است. همچنین مشكل ديگر ناسيوناليسم ايراني تكيه بر انديشه هاي نژادپرستانه ضد سامي گري و عرب ستيزي است، كه با روح دموكراسي و مدرنيته در تعارض است.

اما عليرغم كاستي هايش، ناسيوناليسم در شكل گيري و پي ريزي مدرنيته ايراني سهم بسزايي داشته است. شكل گيري نخستين دولت-ملت به معناي مدرن آن پس از مشروطه و روي كار آمدن رضا شاه كه توانست ساختار عشيره اي و قبيله اي حاكم بر ايران را برچيند و ساخت سياسي ملي را جايگزين كند، از پيامدهاي همان ناسيوناليسم بود. ما امروز از دولت مركزي مقتدر مبتني بر انديشه حاكميت كليتي به نام ملت بهرمند هستيم، و منافع ملي نه منافع قبايل تعيين كننده سرنوشت ماست. چنين وضعيتي يعني خودمختاري سياسي در چارچوب انديشه ملت، يكي از مهمترين اركان مدرنيته شناخته مي شود. در اروپا نيز پيدايش و توسعه دولت-ملت مدرن از اركان مدرنيته بوده است كه پس از انقلاب فرانسه به تدريج تمام اروپا را فراگرفت.

نگاهي به وضعيت كشور هايي كه در آن ساختار قبيله اي حاكم است، مانند افغانستان، يا كشور هايي كه معناي وحدت ملي در آن استحكام نيافته و گروه هاي قومي در آن داعيه استقلال طلبي دارند، مانند كردها در عراق و تركيه، اهميت و ميزان توسعه حاكميت ملي در ايران را آشكار سازد.

دومين پيامد ناسيو ناليسم ايراني براي بسط مدرنيته در ايران، شكل گيري و بسط گفتمان مليت در قالب نماد هاي عيني ملي بوده است، گفتماني كه رشته پيوند ميان تمام ايرانيان از هر قشر، قوم و قبيله بوده است. اين گفتمان با سياست همسان سازي فرهنگي از طريق مدرسه و آموزش و پرورش نوين، آموزش عالي، رسانه هاي ارتباط جمعي و مطبوعات و ... توانسته است بنيان فرهنگي ملت را تثبيت نمايد. امروز ما زبان فارسي، بنا هاي تاريخي، آثار باستانشناسي، رسوم و آيين هاي ملي مانند نوروز، هنر هاي و صنايع ملي مانند ميناتور، منبت كاري و قلمزني و قليبافي را همانند مرزهاي جغرافيايي و منابع و معادن پارهاي از سرزمين ايران مي شناسيم.
+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی

نظرات و یادداشت ها

تقدیر وتشکر

با تشکر مقاله جالب توجه حضرتعالی