اين مقاله بررسي است در باره تاريخ مدرنيته در ايران، و هدف آن ارائه ديدگاهي انسانشناختي از چگونگي مواجه ايران با دنيا مدرن از نيمه قرن نوزدهم تا به امروز است. در ابتداء به معرفي دو رويكرد غالب، يعني" نظريه مدرنيته ناقص" و نظريه نوسازي" يا غربي سازي، در باره مدرنيته در ايران پرداخته، و آنگاه با بررسي انتقادي اين دو رويكرد به ارائه "نظريه مدرنيته بومي" كه رهيافتي انسانشناختي به مدرن شدن و مدرنيته است مي پردازد. دو نظريه مذكور با ارائه رهيافتي راديكال از معناي مدرينته، مدرن شدن ايران را ناممكن يا به غربي شدن تقليل مي دهند.
برخلاف ديدگاه غالب، اين مقاله ايران را در مسير مدرن شدن كامياب و مؤفق دانسته و نشان مي دهد كه نوعي مدرنيته بومي ايراني در حال شكل گيري و توسعه است. البته نگارنده داعيه آن را ندارد كه مدرنيته ايراني به مرحله بلوغ و كمال خود رسيده است، بلكه صرفاً از اين فرضيه دفاع خواهد شد كه ايران در مسير مدرنيته است و بحران وضعيت برزخ سنتي و مدرن را پشت سر نهاده و به الگويي از مدرنيته دست يافته است. ايده اصلي نگارنده حول برداشتي خاص از مدرنيته سامان مي يابد كه قادر به توصيف و تبيين واقع گرايانه از وضعيت كنوني ايران است. در اين تعريف مدرنيته به منزله يك فرايند، و نه يك "محصول" ديده شده است، فرايندي كه منجر به خودآگاهي انتقادي يك ملت از تماميت هستي اجتماعي خود شده و امكان اصلاح و بهره بري از آن براي روزآمد و كارآمد ساختن فراهم مي سازد. در بخش دوم مقاله به بررسي ناسيوناليسم يا ملي گرايي و مدرنيزاسيون يا نوسازي ايراني در نيمه دوم قرن نوزدهم و دوره پهلوي پرداخته و سهم آن ها را در فرايند مدرنيته بررسي مي كنيم. بخش سوم مقاله به بررسي تاثير انقلاب اسلامي و تحولات اخير در مدرنيته ايراني اختصاص دارد.
قبل از پرداختن به اصل موضوع ذكر نكته اي مقدماتي را مفيد مي دانم. بررسي اين پرسش كه آيا در طي يك قرن و نيم تكاپو، ايران در نيل به مدرنيته تا چه ميزان كامياب يا ناكام بوده است؟ به عقيده نگارنده يكي از مسائل ضروري است كه هر كس در حد توان خود بايسته است آن را بررسي نمايد. اين بررسي نه تنها از حيث تئوريك و علمي مهم است، بلكه براي عامه مردم نيز اهميت اساسي دارد، زيرا در ميان عامه مردم نيز اين عقيده پذيرفته است كه ايران كشوري عقب مانده، و محروم از نعمت مدرنيته است، و سخت نگران آينده خود و فرزندانشان هستند. اين تلقي از ايران منجر به يأس شده، و سرخوردگي از دستيابي به الگويي از مدرنيته نيز مي تواند خود مانعي جدي براي مدرن شدن ايجاد كند براي مثال. شايد يكي از علل فرار نخبگان و مغزها نوميدي آنها از زيستن در جامعه اي مدرن است. در نتيجه نخبگان بجاي تلاش براي تحقق مدرنيته در وطن خود، مهاجرت مي كنند. ما نيازمند آن هستيم كه پيوسته ارزيابي خودمان را نه تنها انتقادي و واقع بينانه، بلكه با هدف ايجاد اميد و مبتني بر اين ايده كه مدرنيته دستيافتني است بنا كنيم.
1) مدرنيته ناقص
يكي از نظريه هاي غالب در باره مدرنيته در كشورهاي غير غربي، خاصه كشورهاي مسلمان، نظريه مدرنيته ناقص است. بر مبناي اين نظريه كشورهاي مسلمان در طي يك قرن گذشته تلاش هاي زيادي براي نوسازي و مدرن شدن كرده اند، اما حاصل كار آن ها بسيار اندك بوده و در نهايت همچنان در همان مرحله ماقبل مدرن هستند. بزاي مثال دكتر هشام شرابي جامعه شناس بر جسته عرب در كتاب "پدر شاهي جديد"در باره ناكامي جهان عرب در دستيابي به مدرنيته با استدلالهاي قانع كننده اي نشان مي دهد كه جهان عرب نمود هاي مسخ شده و ناقص مدرنيته را گزينش كرده اند، و هيچگاه نتوانسته اند به گوهر مدرنيته، كه به گمان شرابي انديشه انتقادي است، دست يابند (شرابي 2001). اين رويكرد نسبت به كشورهاي مسلمان امروزه موضوع عمومي شده و در مطبوعات و رسانه هاي جمعي به اشكال مختلف انعكاس مي يابد. براي مثال روزنامه ساندي تايمز در شماره 14 اكتبر 2001 در مقاله اي مبسوط با نام "ريشه هاي خشم" به تحليل حادثه 11 سپتامبر آمريكا پرداخته و آن را به بنيادگرايان اسلامي خاورميانه نسبت داده است. آنگاه در ريشه يابي اين حادثه، ناكامي كشور هاي اسلامي در دستيابي به مدرنيته را علت العلل اين حادثه دانسته و بر اين اساس معتقد است تمامي واكنش هاي بنياد گرا، كه انقلاب اسلامي ايران نيز آن را شدت بخشيد، نوعي سرخوردگي از رسيدن به مدرنيته است. نويسنده بر پايه اين مفروض، تنها راه ريشه كن كردن تروريسم