راهرو باريک و تاريکی را پشت سر گذاشتم و از در چوبی رد شدم. به دخمه ها می مانست تا کانون فعاليت های فرهنگی! زنگ زدم و بعد از ربع ساعتی جوانی لاغر اندام، نحيف با محاسنی بلند و چهره ای درهم، در را باز کرد. سلامی کردم و گفتم فلانی هستم. وارد راهرو کوچکی شدم. سمت راست سرويس توالت و دستشويي- شبيه آنها که در «غذای خوری بين راهی» است- قرار داشت! و سمت راست پله های باريکی که به طبقه بالا راه می برد. روبرو دری بود که به محوطه گود بزرگی باز می شد. داخل محوطه شدم. دور تا دور محوطه را پتو چيده و گوشه ای قفسه کتاب پر از مفاتيح الجنان و قرآن و جعبه ای مهر نماز بود. سمت چپ هم سه اتاق خشک و خالی! حسينيه لشگر عاشور دزفول را تداعی می کرد و آن سال های سرخ جنگ خونين. طبقه بالا محل اجتماعات و کتابخانه کانون بود.
بعدها دیدم نمازجماعت و سخنرانی ها را در آن سالن انجام می دادند. سالن به مسجدی می مانست که بجای محراب سن آمفی تئاتر بعلاوه ميز و تريبون سخنرانی داشت! بالکن کوچکی در بالای آن مخصوصآ بانوان بود. سه شبی که آنجا بودم مجالی بود تا لابلای کتاب های کتابخانه حالی کنم! گويي عقربک ساعت کتابخانه در نيمه شب 1362 از کار افتاده و ديگر بجلو نياموده بود! قفسه ها انباشته از کتاب ها دهه پنجاه و شصت بود. بهرحال ياد ايام نوجواني ام و «کتابخانه دکتر علی شريعتی» روستايمان که خودم تاسيس کرده بودم افتادم. آن روزها عشق و علاقه ما اين بود که سری کامل کتاب های دستغيب، مطهری و شريعتی داشته باشيم. البته همه را هم جور کرده بوديم جز آثار شريعتی که روزی از طرف جهاد سازندگی آن زمان آمدند و بردند و گفتند اين کتاب ها روستاييان را منحرف می کند! کتابخانه کانون مجموعه ای از مکتوبات گفتمان و ادبيات فراموش شده انقلابی گری و مبارزه با طاغوت بود.
علاوه بر کتاب های دستغيب، مطهری، صحيف نور يا سخنرانی های امام خمينی، داستان های حکيمی، مجموعه از رمان های انقلابی چپ و يک دو قفسه کتاب های شريعتی و برخی جزوات تبليغات سپاه و مجموعه کتاب های لانه جاسوسی عمده آثاری بود که بيشتر بچشم می آمد. جز کتاب ها هيچ نشانی از روح بلند و پر شور، آگاهی بخش و نقاد شريعتی که می گفتند در آنجا غسل شده است وجود نداشت.
«کانون توحيد» ميراث روشنفکران دينی و دانشجويان مسلمان مبارزی است که در سال های ده پنجاه آن را تاسيس کرده بودند. چهره اصلی و شاخص رهبری کننده آن «حسين حاج فرج دباغ» آنروز يا دکترعبدالکريم سروش امروز بود. بعدها سروش در جلسه در سوآس گفت نخستين انديشه های فلسفی اش يعنی «نهاد نا آرام جهان» و «تضاد و ديالتيک» در اين مکان ارائه و تقرير شده است. اگرچه روزهايي که آنجا بودم دکتر سروش چهره صاحب نام و رهبر روشنفکران دينی بود که ديگر نه برای تحکيم مبانی حکومت بلکه برای نقد معرفت دينی تلاش می کرد و جايي در نهادهای حکومتی از جمله در کانون نداشت.
سه روز بعد در خوابگاه دانشگاه اقامت کردم و کانون را برای سه سال وداع گفتم. اما روزگاری دوباره به آن بازگشتم که داستان هايش را خواهم گفت. اما آن روزها گمان نمی کردم که ديگر به کانون بازگردم. احساس غريبی از کانون در وجودم لانه کرد. تنها شب ها در آنجا می ماندم و روزها را دنبال کارم می رفتم. منظورم ثبت نام در کلاس زبان و جور کردن خوابگاه است. جز من سه نفر ديگر شب ها در آنجا اقامت داشتند که يکی از آنها مهندسی در امپريال کالج می خواند؛ ديگری پزشکی بود که تلاش می کرد کاری در بيمارستان های لندن دست و پا کند. سومی هم همان سرايه دار درهم و کج خلقی بود که در را باز کرد!
حال و هوای کانون نه تنها نشانی از اروپا و جامعه غربی نداشت بلکه يک دهه از تحولات جامعه ايران هم عقب افتاده تر می نمود. شبهای شنبه سخنرانی و نماز جماعت داشتند. شب دوم که آنجا بودم شنبه بود و برنامه نمازجماعت سخنرانی داير بود. ده پانزده نفری دانشجو و چهل و چند نفری خانواده ها و ساکنان ايرانی محله و
کارکنان سازمان های ايرانی لندن آمده بودند. الگويي بود از مراسم سياسی مذهبی دوره ی انقلاب، اگرچه بعدها دريافتم کانون پويايي هم داشته است.
در اصل عمده فعاليت کانون همين برنامه سخنرانی اش بود. مديريت آن به عهده دانشجويان انجمن اسلامی انگلستان- که شاخه ای از «اتحاديه انحمن های اسلامی دانشجويان مسلمان در اروپا« است- بود. اين اتحاديه سابقه و سهم مهمی در واقعه انقلاب داشته است. علاوه بر شريعتی و سروش افرادی مانند ابراهيم يزدی، بهشتی، حسن حبيبی و بسياری از مديران فعلی حکومت ايران در اين نهاد فعاليت و عضويت داشته اند. اما بعد از وقوع انقلاب، اين نهاد مانند ديگر انجمن های دينی به پاره ای از بدنه حکومت تبديل می شود و در خدمت هدف های دولت در می آيد و فعاليت های آن به برگزاری «روز قدس» و عزاداری ها و جشن های دولتی مانند دهه فجر و ديگر خواسته های حکومتی محدود می شود. در يک عبارت، آن نهاد فکری و روشنفکری شور انگيز ميراث شريعتی و سروش به «پايگاه بسيج مسجد محله همراسميت لندن» تبديل شده بود!
اگرچه بعد از جنبش دوم خرداد و بازتر شدن فضای فرهنگی جامعه و قوت گرفتن نهادهای مدنی مستقل، تغييراتی در ساز و کار کانون هم بوجود آمده بود. روزگاری که من آمده بودم حال و هوای تازه ای در کانون شکل گرفته بود و آمادگی برای تغييرات بيشتر ايجاد شده بود. اما اين تغييرات را در فضای نمادين و نشانه های و عينی آن نمی شد ديد. همان بهتر که جاذبه ای برايم نداشت! تازه از راه رسيده بودم و بايد سرم را به زبان آموزی و مطالعه گرم می کردم. ديگر دوران بازی های سياسی ما به پايان رسيده بود و بايد در انديشه گام های بزرگ تر می بودم. روزهای نخست کانون مرا به ياد توصيه های امنيتی می انداخت که دوستان و آشنايان موکدآ گوشزد می کردند! «مواظب حرف زدنت باش. مبادا با سفارتی ها و ايرانی ها خيلی قاطی بشی ها! آنها اغلب کارشان پرونده درست کردن برای دانشجوهاست. يکدفعه ديدی که بورسيه ات را قطع کردند!» اگرچه در آخرين سال تحصيلم وقتی رساله ام تقريبآ به پايان رسيده بود رفت و آمدکی با کانون داشتم و شش هفت نوبت در آنجا سخنرانی کردم و در صحبت هايم سعی داشتم صادقانه نگرشی اصلاح طلبانه و انتقادی داشته باشم و از گفتن نکات انتقاد پرهيز نداشتم.
راستش هيچگاه اين باور را نداشته ام و ديگران را هم هيچگاه بخاطر اين تفکر سرزنش نکرده ام. در جامعه استبدادزده و استبدادی اين تلقی امر طبيعی است؛ اما در تمام سال های اقامتم می ديدم اغلب دانشجويان شديدآ توصيه مذکور را آويزه گوششان داشتند! از اينرو اکثريت دانشجويان نه تنها با «انجمن اسلامی دانشجويان» که ديگر در اختيار دانشجويان اصلاح طلب بود، رفت و آمد نداشتند بلکه نسبت به دفتر «سرپرستی دانشجويان» که شهريه و حقوق آنها را می پرداخت هم به نحو آشکاری بدبين و بی اعتماد بودند.
روزهای اول نگران بودم. نمی دانستم دانشگاه خوابگاه در اختيارم می گذارد يا نه. روز اول با جوان ايرانی آشنا شدم که برای پيدا کردن خوابگاه کمک کرد. ديلماجم شده بود! تا وقتی در جامعه ای زبان آن را ندانيم گرفتار نشويم قدر زبان مادری را نمی شناسيم. مثل بلبل حرف می زنيم بی آنکه بدانيم سخن گفتن چه سرمايه ای بزرگی است. و انسان اگر اين امکان را نداشت چيزی بيش از حيوانات ديگر نبود. رفتيم «ساختمان سنت هاوس»[1]جايي «اداره خوابگاه های دانشجويي» بود. سه چهار نفر کارمند و چند دستگاه تلفن و ده و پانزده نفر دانشجو دنبال خانه و کاشانه، مجموعه دارايي های «اداره خوابگاه ها» بود! دوستم قصه ام را برايش گفت. گفتند در اينجا تنها اتاق و خانه خصوصی برای دانشجويان تهيه می دهند نه خوابگاه های دانشگاهی؛ و بعد ليستی از خوابگاه های دانشگاهی دادند و گفتند مستقيمآ با خوابگاه تماس بگيريم. اما نحوه کارشان جالب بود. درست يک بنگاه مسکن بودند. ليست بلند و طولانی از انواع و اقسام خانه های مناسب دانشجويي داشتند. دانشجو يک يا چند مورد را انتخاب می کرد. با صاحبان آنها تماس می گرفتند و قرار ملاقات می گذاشتند. اگر دانشجو خانه را می پسنديد قرارداد می بستند و صاحبان خانه ها درصدی حق کمسيون به آنها می داد. تنها تفاوت آن با بنگاه خصوص اين بود که آنها صاحبان خانه را می شناختند و دانشجو از امنيت بيشتری برخوردار بود، ضمن اينکه حق کمسيون هم پرداخت نمی کرد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] Senate House
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 3:48 قبل از ظهر توسط نعمتالله فاضلی