نمی دانم کی، اما خوابم برده بود. بيدار که شدم مسافران به طرف در خروجی ايستاده بودند و به ترتيب بيرون می رفتند. از مهماندار تشکر و خداحافظی کردم. خيال می کردم مهمانداران آخرين هموطنانی هستند که می بينم. دنباله جمعيت را گرفتم و رفتم. وارد سالنی شديم و در صف طولانی ايستادم. حالا ديگر روسری ها اغلب برداشته شده بود، اگرچه تک و توک محجبه ها هم بودند! ايرانی و خارجی درهم بود و تنها لهجه فارسی آدم ها بوی آشنايي می داد. صف تند و سريع جلو می رفت. ديدم برگه هايي را پر می کنند. يکی را برداشتم. مشخصات، مبداء و هدف سفر را نوشتم. مرد ميانسال تيره پوست با عمامه ای سفيد و ريش های بلند که رشته ای نخ زير آن بسته بود پاسپورت ها را چک می کرد. سيک بود و انگليسی اش لهجه هندی داشت. متوجه حرف هايش نشدم که بماند، زبان اشاره اش هم لهجه داشت! احساس بدی داشتم. سال ها يادگيری «زبان» در مدرسه و معلم و کلاس خصوصی نتيجه اش چهار کلمه حرف زدن و گليم از آب کشيدن هم نبود! پاک نوميد شدم. خودم و آموزش پرورش را با فحش ها آبدار شستم و کنار گذاشتم! آدم هم اينقدر خرفت می شود...!
بهرحال امور عالم معطل نمی ماند! فورآ مترجم آوردند. خانم جوانی بود با موهای مشگی و بلوز قرمز آستين کوتاه و صدای بلند! ايرانی بود. بلند بلند اما شمرده شمرده صحبت می کرد، طوری که نه تنها فارسی بلکه انگليسی اش را هم می فهميدم! کمی خوشحال و اميدوار شدم. انگار لهجه هندی آن بابا هم بهتر از انگليسی من نبود! فرض کنيد کارکنان فرودگاه مهرآباد با لهجه مصلح آبادی، مشهدی يا يزدی اصيل با مسافران خارجی صحبت کنند! نيکلسون و آربری هم بيايند کم می آورند!
اول تعجب کردم. سيک های هندی در فرودگاه هيترو لندن چکار می کنند؟! اما حيرتم طولی نکشيد. تا چشم کار می کرد هندی، پاکستانی، بنگلادشی، چينی، ژاپنی، کره ای و ايرانی می ديدم! فرودگاه در اشغال خارجی ها بود و جز انگليسی از هر مليتی در آن انبوه جمعيت ديده می شد! گمان نکنيد چون فرودگاه محل تردد مسافران از هر قشر و قماشی است پس بايد رنگارنگ باشد. ابتدا همين به فکرم رسيد. اما بعد که با لندن و بريتانيا آشناتر شدم پی به اشتباهم بردم. قصه اين است که لندن هشت ميليون نفری چهار راه فرهنگ ها و اقوام و ملل و نحلل است. تنوع آدم ها در فرودگاه به دليل فرودگاه بودنش نبود، اگر چنين بود مهرآباد هم بايست انباشته از آفريقايي ها و شبه قاره ايي ها و آمريکای لاتينی ها و اروپايي ها باشد، اما نيست. درست قضيه اين بود که چون لندن شهر «چند فرهنگی»[1] است، فرودگاه آن نيز مانند فروشگاه ها، دانشگاه ها، موزه ها، آدم ها و خيابان هايش چند فرهنگی است!
تا از محوطه تحويل گرفتن اثاثيه دور نشده بودم عده زياد ايرانی ها و همچنين کارکنان هواپيمايي- با بی سيم و کت و شلوار سرمه ای و پيراهن سفيد يقه آخوند مدل وزارت خارجه ای- در آنجا قوت قلبی بودند. هنوز احساس بودن در خارج نمی کردم، اگرچه ديگر خارجی بودم. اما به محض آنکه از محوطه دور شدم و راه بلند و طولانی به طرف خروجی را همراه با صدها مسافر خارجی ديگر طی کردم برای اولين بار احساس «خارجی بودن» را تجربه کردم. اگرچه از همان روز که روستايمان را به مقصد تبريز ترک کردم و بعد از تبريز راهی تهران شدم، همواره در «غربت» بودم، اما هيچگاه «خارجی» نبودم. در وطنم و در کنار هموطنانم بودم. نه من هموطنانم را و نه آنها مرا، هيچکدام يکديگر را خارجی نمی دانستيم. اما از آن لحظه که قطره ای از سيل جمعيت هزار رنگ راهرو هيترو شدم صاحب هويت تازه ای می شدم: «خارجی بودن». بله، از آن لحظه برای همه کسان دور و برم خارجی بودم همان طور که آنها برايم خارجی بودند. کم کم می بايست می آموختم که بيگانگی هم نوعی بودن است، همان طور که همشهری و هم ولايتی بودن، نوعی بودنند. و هر بودن نوعی شيوه زيستن است. پس می بايست می آموختم چگونه خارجی وار زندگی کنم. راه دشواری بود. برای من که در محيط «تک فرهنگی»[2] بزرگ شده و برآمده بودم، تبديل شدن به «شهروندی جهانی» راه دشواری بود.بايد «شهروندی منعطفی» می بودم تا با هنجارها و ارزش های فرهنگی دنيا يا دنياهای ديگر کنار می آمدم. بايد چيز ديگری می شدم.
دوستم آقای سعيدی در محل خروجی مسافران با چهره ای خندان ايستاده بود. سال ها پيش در کلاس های سروش همکلاسی بوديم. سابقآ سلام و عليکی با هم نداشتيم تنها اشتراکمان ارادت و توجه مان به افکار و درس های سروش بود. چند بار او را در کنار جلايي پور و شارع پور ديده بودم. برای گرفتن پذيرش هم زحمت های زيادی کشيده بود و با صدای تلفنی اش آشنا بودم. چهره اش تغيير کرده بود؛ اما چنان با صميميت و روی گشاده رفتار می کرد که گويي هم محله ای سابق و يار دبستانی بوديم. وسايل را توی ماشين گذاشتم و خواستم بنشينم که سعيدی گفت: «اينجا راننده سمت چپ می نشيند.» وقتی روی صندلی آرام گرفتم زير چشمی فرمان ماشين را نگاه می کردم: «چرا فرمان ماشين های اينجا سمت چپ است؟» کمی برايم شگفت انگيز بود، گويي فرمان سر جايش نبود! بعدها دريافتم نظام جهت يابی جغرافيايي «فرهنگ انگليسی» از چپ به راست است. خط و نوشتن انگليسی و مقرارات راهنمايي و رانندگی و اصول پياده روی و سبقت گرفتن همه از چپ به راست است. اين اولين تفاوت فرهنگی بود که با آن مواجه می شدم. سازگاری با آن دشوار نبود اما تفاوت اساسی و مهمی بود که مدت ها وجودش را احساس و لمس می کردم. بدن و ذهنم بر مبنای الگوی راست به چپ کوک شده بود. از آنجا که شهر را هم نمی شناختم و جهت های جغرافيايي شمال و جنوب را نمی دانستم، يک دو ماهی احساس سرگشتگی و معلق بودن داشتم. هم بايد برخلاف عادت سمت راست نمی رفتم، هم نمی دانستم به کدام سوی می روم. گاهی با عابران تصادف می کردم! تازه وقتی به سر و صورت يکی می خوردم شستم خبردار می شد که مسير را اشتباه می روم! هر چند از موضوع راضی بودم. اينها نشان می داد که به شهر و «فرهنگ ديگری» آمده ام و با دنيای تازه ای روبرو هستم. همه اينها نمادی از «متفاوت بودن» بود. تفاوت هم منبع سرشار لذت بخش فرهنگ هاست.
بعد از محوطه فرودگاه به شهر لندن وارد شديم. اولين مواجه ام با لندن تاثيری شگرف بر ذهن و ضميرم نهاد و حس کنجکاويم را برای دانستن بيشتر برانگيخت. ساعت يازده صبح بود، لندن هواي زمستاني سوزناك و سردي داشت. خيابان ها خيس بود و گُله هاي پراكنده برفِ تازه در گوشه و كنار شهر خبر از ديشبِ برفي و سردي مي داد. هوا بارانی نبود اما مردان و زنان پالتو هاي بلند به تن و چترهاي رنگی بزرگ عصايي در دست داشتند. مسير هيترو تا ”كانون توحيد“ را -جايي كه قرار بود تا استقرار يافتن در خوابگاه دانشگاه در آن اقامت كنم- با اتوموبيل دوستم[3] پيموديم. كانون توحيد در منطقه «همر اسميت»[4] در مركز شهر قرار داشت و هيترو در غربي ترين نقطه آن. از اينرو مسير طولاني را در دل شهر عبور مي كرديم. اين باعث شد از همان لحظه ورود خيابان هاي زيادي را ديدن كنم. با كنجكاوي تازه واردان همه جا و همه چيز را زير نطر داشتم. چشمم که به ساختمان های قديمی و دوده گرفته اش افتاد شوکه شدم. آهی کشيدم و گفتم عجب! راستی اينجا همان لندنی است که صدای بنگاه سخن پراکنی اش را از بام تا شام در تهران و دوشنبه و کابل و عشق آباد می شنويم؟ پيرزنِ فرتوتي می مانست که در جوانیِ اش زيبا بوده است. تا پايان اقامتم هر روز با قدی خميده تر و صورتی پر چين تر مي ديدمش و با احترام شرقی وار سلامش می دادم. سلام لندن. او هم جنتلمن وار با صدايي آرام و نحيف جوابم می داد. و اين قصه ای بود که چند سال هر روز تکرار شد.
بعد از دقايقي كه از خيابان ها گذر كرديم با لبخندی به دوستم گفتم ”خانم هاي اينجا حجاب اسلامي را بهتر از تهراني ها رعايت مي كنند!“ اتفاقآ با نظر دوستم- كه تجربه چهار سال زندگي در اينجا را داشت- سازگار افتاد. لبخندي زد و با زيركي به نكته ايي اشاره كرد كه از درونم خبر مي داد. گفت:”بله، اينجا آن خبرها نيست كه برخي گمان مي كنند!“ البته او توضيحي نداد كه ”آن خبر ها“ چيست، اما در آن لحظه پذيرفتم كه درست مي گويد. اگرچه بخشی از پوشيدگی لباس زنان به دليل زمستان بود، اما سادگی لباس ها، ساختار کهن شهر و بناها و معماری ويکتوريايي و فضای سنتی آن با تصور کليشه ای و قالبی من ناسازگار بود. از اين لحظه بود که باورها و «برداشت های قالبی» که بنام « فرهنگ غرب» در من شکل گرفته بود با چالش مواجه می شد و در معرض مشاهدات عينی و آزمون تجربی قرار می گرفت. هر بار اين چالش ها رخ می نمود، به استقبالشان می رفتم و به منزله لحظات طلايي تجربه های فرهنگی و مردم شناختی ام آنها را در کنج خاطرم ضبط می کردم.
جلو ساختمان قديمی نگهداشت و مقداری سکه پول خرد داد و گفت: «اينجا کانون توحيد است. تا خوابگاه دانشگاه درست شود جای مناسب و ارزانی است. اين پول خردها را داشته باش تا دلارهايت را به پوند تبديل کنی.» سعيدی خداحافظی کرد و رفت.
سنگينی سکه ها توجهم را جلب کرد، گويي تکه های سرب اند. اولين بار بود پوند و پنس را در دستانم لمس می کردم. هر پوند صد پنس و به قيمت امروز ايران هزار و چهارصد تومامن است! معادل ريالی پوندها سی و چند هزار تومان می شد که سکه آن بار يک الاغ هم بيشتر بود! يک، دو، پنج، ده، بيست و پنجاه پنسی پول های خرد رايج انگلستان است، اما در گذشته نيم پنسی هم رايج بوده است! با اين قيمتی که انگليسی ها برای پوند گذاشته اند، نيم پنسی که سهل است، يک دهم پنس هم جا دارد که داد و ستد شود! ريال نيست که دو کيلوی آن يک کيلو کاهو نيرزد! ياد روزگاری افتادم که در ايران يک عباسی و ده شاهی رايج بود. زمان چندان دوری نيست بچه که بودم ده شاهی تازه از رواج افتاده بود اما من يک دو مشت سکه ده شاهی داشتم.
يک روی سکه ها تمثال مبارک ملکه اليزابت دوم و روی ديگر آن دو شير شاخدار[5]است! شير نماد قدرت و عظمت امپراتوری بريتانياست و شاخ های آنهم لابد برای «متمايز ساختن» شير انگليسی از شيرهای جنگل است! پرچم بريتانيا هم مزين به سه شير است. اگرچه امروز ممکن است آن امپراتوری بزرگ عهد ويکتوريا شير بی يال و دم و اشکم شده باشد اما هنوز هر گوشه لندن شيری خفته است! خصوصآ در گوشه و کنار بناهای عهد ويکتوريايي خيابان وايت هال و ساختمان شماره 10 «داونينيگ استريت» که مزين به شير های کوچک و بزرگ نر و ماده است!
--------------------------------------------------------------------------------
[1] Multicultural
[2] monocultural
[3] دکتر علی اصغر سعيدی دوست فرهيخته و فرزانه ام در تمام سال های اقامتم در لندن هم صحبت و همکار عزيز من بود و چيزهای بسياری از آموخته ام و کمک های بسياری به من کرده است که از تمام الطاف او سپاسگزاری می کنم.
[4] Hammersmith
[5] Unicorn
+ نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط نعمتالله فاضلی