زندگینامه مقالات کتاب ها درس ها و جزوات تالار گفتگو/انجمن یادداشتهای روزانه گالری عکس تماس با من صفحه نخست

از تهران تا لندن

مکان مقصد هیچ مسافری نیست. ما همیشه به شوق دیدن شیوه ای دیگر از زندگی سفر می کنیم.

آغاز سفر

سفرم به لندن از ساختمان سبز معاونت دانشجويي «وزارت فرهنگ آموزش و عالی» آن زمان يا «وزارت علوم، تحقيقات و فنآوری» اين زمان شروع شد. به اعضای هيات علمی دانشگاه ها برای اخذ دکتری و ادامه تحصيل بورس می دادند که قرعه فال به نام من هم افتاد. پيش از آن در سال 1371 در آزمون اعزام پذيرفته شده بودم که به دلايلی از آن کاروان عقب ماندم. اولين سفری بود که فراسوی مرزهای جغرافيايي و فرهنگی ايران می رفتم. همچنين اولين دکترايي بود که می گرفتم! از اينرو با چم و خم اداری اعزام آشنايي نداشتم. با وجود اين کارهای اداری تشکيل پرونده، امتحان زبان، اخذ پذيرش، اخذ ويزا و مخلفات ديگر به نحو معجزه آسايي پيش رفت و روی هم يک سال بيشتر طول نکشيد!

مکان مقصد هیچ مسافری نیست. ما همیشه به شوق دیدن شیوه ای دیگر از زندگی سفر می کنیم.

از تهران تا لندن

آغاز سفر

سفرم به لندن از ساختمان سبز معاونت دانشجويي «وزارت فرهنگ آموزش و عالی» آن زمان يا «وزارت علوم، تحقيقات و فنآوری» اين زمان شروع شد. به اعضای هيات علمی دانشگاه ها برای اخذ دکتری و ادامه تحصيل بورس می دادند که قرعه فال به نام من هم افتاد. پيش از آن در سال 1371 در آزمون اعزام پذيرفته شده بودم که به دلايلی از آن کاروان عقب ماندم. اولين سفری بود که فراسوی مرزهای جغرافيايي و فرهنگی ايران می رفتم. همچنين اولين دکترايي بود که می گرفتم! از اينرو با چم و خم اداری اعزام آشنايي نداشتم. با وجود اين کارهای اداری تشکيل پرونده، امتحان زبان، اخذ پذيرش، اخذ ويزا و مخلفات ديگر به نحو معجزه آسايي پيش رفت و روی هم يک سال بيشتر طول نکشيد! در نظام پيچيده و فشل ديوانسالاری ايران کار دشوار و پر پيچ و خمی مانند اخذ بورس را يک ساله به سرانجام رساندن معجزه ای درخور ستايش بود! اگرچه بعد از اعزام دريافتم نه همه دانشجويان به اين سرعت فرايند اعزام را طی کرده بودند! و بعضی حتی نقل می کردند که با موانع غير قابل عبور مواجه شده بودند. بهرحال گويا قصه من فرق داشت و جز مسئله موضوع رساله که در مقدمه داستان آن را به اشاره گفتم! انصافآ اداره بورس و اعزام دست انداز غير قابل عبور در جلو راهم نگذاشت اگرچه با محبت و سلام و عليک دوستی هم کارها را دنبال نکردند.

بزرگترين مشکل آن روز عدم اعتمادم به اداره اعزام بود، مشکلی که کم و بيش عمومی بود و وقتی با اعزامی ها درد و دل می کرديم می ديدم آنها هم گمان می کردند هدف اداره اعزام اساسآ جلوگيری از اعزام و مانع تراشی در راه آنهاست نه کمک و تسريع در روند اعزام! اين گمان سوء ريشه در دو چيز داشت. اول اينکه ما شناخت و آشنايي اصولی با اعزام و دانشگاه های خارج نداشتيم و فلسفه برخی قوانين و سخت گيری های اداره اعزام را هم نمی دانستيم. دوم اينکه اداره اعزام هم هيچ برنامه توجيه ای برای آشنا کردن دانشجويان اعزامی و اطلاع رسانی به آنها نداشت. تنها گفته می شد نمره زبان از فلان ميزان کمتر نباشد، اخذ پذيرش بايد از دانشگاه خارجی با فلان درجه باشد، موضوع رساله بايد مشخص شده و به تاييد دانشگاه محل تدريس دانشجو رسيده باشد و .....ولی هرگز نمی گفتند اين درخواست ها بر چه پايه ای است و برای پاسخگويي به کدام ضرورت است؟ و چه منافعی برای ما دارد.

علاوه بر اين اغلب دانشجويان بورسيه اعضای هيات علمی دانشگاه ها بودند و انتظار داشتند که اداره اعزام با آنها نه مانند دانشجو بلکه استاد دانشگاه رفتار کند. ما برای کارکنان اداره اعزام «ارباب رجوع» بوديم و نه چيزی بيشتر! اگر به اين نکات پيچ و تاب های نظام ديوانسالاری را اضافه کنيم علت عدم ارتباط و حُسن نظر دانشجو و اداره اعزام روشن تر و قابل فهم می شود. فقدان ارتباط اصولی ما با کارشناسان و کارکنان اداره بورس نتايج متعددی داشت. از جمله اينکه گاهی به نزاع لفظی ميان دانشجو و کارکنان می انجاميد. چنانکه برای من هم رخداد. ثانيآ دانشجو دوران پراضطراب و کشنده ای تا طی شدن مراحل اداری اعزام پشت سر می گذاشت و همين امر اشتياق کنده شدن از وطن را تشديد می کرد. ثالثآ از آنجا که دانشجو به کارهای اداره اعزام آگاهی و باور قلبی نداشت نسبتآ به انجام خواسته های آنها با ترديد می نگريست و اين امر فرايند اعزام را طولانی تر و در نتيجه زجرآورتر می ساخت. و در نهايت نهال بد بينی به اداره اعزام در دل دانشجو می کاشت و باعث آن می شد بعد از اعزام دانشجو تلاش کند خود را از نمايندگی علمی و سرپرستی دانشجويان و اداره اعزام دور نگهدارد!

وقتی کارهای اعزام به خوبی و خوشی پايان يافت به اين نکته پی بردم که قضاوتم در باره اداره اعزام نادرست بوده است زيرا اگر هدف کارشکنی بود پرونده ام نبايد عاقبت بخير می شد! اما نگرش های افراد بيشتر متاثر از احساسی است که ديگران در دل و ضمير ما ايجاد می کنند تا منافع عقلانی که ما از ديگران بهره مند می شويم. مجموعه برخوردهای اداره اعزام احساس چندان دلنشينی در من ايجاد نکردند.

اقبال از همان ابتدا يارم بود و تا انتها هم يارم ماند. در تمام سال های اقامتم با هيچ مشکل مالی و اداری از ناحيه اداره بورس مواجه نشدم. این بر خلاف انتظارم بود. به من گفته شده بود ممکن است پرداخت شهريه ها با تاخيرهای طولانی همراه شود و دچار دست تنگی و مخمصه های مالی شوم. بعلاوه می گفتند وزارت اطلاعات خارج را از ماموران و خبرچين های مختلف انباشته است و اگر زبانم از دهانم درازتر شود بورسم را فوری قطع می کنند. از قضا اين طور هم نشد و در تمام سال های اقامتم هم در محافل سخنرانی می کردم و بی هيچ ترتيب و آدابی حرفم را می زدم و از قضا مسئولان وزارت علوم و خيلی آدم های ديگر هم می آمدند اما هرگز بورسم قطع نشد و از گل بالاتر حرفی نشنيدم!

از مقدمات سفر می گفتم. شايد سخت ترين و دلهره آورترين مرحله اعزام همان اخذ ويزا بود. از آن جهت دلهره آور که اختيار از کف دولت ايران و من خارج بود و به هزار دليل ناگفته ممکن بود ويزا برايم صادر نکنند. در آن صورت يک سال دوندگی و يک عمر آرزو همه بر باد فنا می رفت. کليه مدارک شامل پذيرش، پاسپورت و نامه وزارت خارجه تا ضمانت نامه دولت ايران که هزينه های تحصيل و زندگی مرا تامين می کند، همه را جمع و جور کردم و اول وقت خودم را به خيابان فردوسی مقابل سفارت دولت فخیمه انگلیس رساندم. اولين بار بود سر و کارم با سفارت خارجی می افتاد. آخر قرار نبود نسل ما خارج برود و با فرنگی دمخور شود! آداب رسوم نشست و برخاست با ديپلمات ها را نمی دانستم که بماند، سفارت را هم نمی شناختم. بعد کلی پرس و جو بالاخره يافتم. ديوارهای بلندی که بر روی آن سيم های خاردار بود را گذشتم. هول برم داشت. به پادگان يا زندان می مانست تا سفارتخانه! جلو در آهنی کوچکی که کنار آن ده دوازده نفری صف کشيده بودند، ايستادم. خانمی با پالتو بلند، عينک دودی، سگی پشمالو کوچولو و دوست داشتنی و ماشين سرمه ای داماد پسندی که به آن تکيه داد بود اشاره کرد که: «آقا جلو شما هستم.» عرض کردم «بله قربان!»

به نظرم توريست بود! بعد فهميدم از خودمان است! تعجب نکنيد. آن روزها هنوز توريست نديده بودم. خيال می کردم توريست آدم لوکسی است! گناهی نداشتم. توريستم کجا بود! از کجا می دانستم توريست را از کوله پشتی، دوربين، کفش های غبراق و نگاه کنجکاوشان می شناسند نه لباس سانتی مانتال! خيال می کردم توريست کلمه فرنگی است لابد فرنگی مآب ها هم توريست اند! سرزنشم نکنيد که چه مردم شناس مردم ناشناسی ام. اتفاقآ يک ترم هم مردم شناسی توريسم برای دانشجويان جهانگردی تدريس کرده بودم. تا دلتان بخواهد درباره صنعت توريسم و ابعاد فرهنگی آن نظريه ها و مفاهيم قلمبه سلمبه می دانستم. مشکلم اين بود که توريست را بايد در شهر و محيط زندگی ام می ديدم که آنهم تا آن زمان شدنی نبود!

هر کس برای طلب حاجتی از امامزاده انگليس در آن صف ايستاده بود! مرد افتاده شصت هفتاد ساله ای هن و هن کنان رسيد. «پسرم اينجا سفارت انگليسه؟» با خودش قر می زد.

گفتم «گمان می کنم!»

گفت: «بابا عجب ملتی اند اين انگليسا.»

گفتم: «چرا؟»

گفت: «می خواهم برای معالجه بروم لندن. چند ميليون پولم را بريزم تو گلوی شان. اما بايد پول بدهی منت هم بکشی؛ تازه معلوم نيست چه گلی به سر من بيچاره بزنند. شش ماه است ما را اسير کرده اند. هی می برند و می آورند. پسرم گفت ديگر خسته شدم. امروز ديگر خودت برو بابا.»

گفتم: «اينجا ايران خودمان دکترهای مهمی دارد.»

گفت: «بله. دکترهای مهم و خيلی مهم زياد داريم، اما دکتر مفيد و بدرد بخور نه!»

خواستم چيزی بگويم که فورآ ادامه داد و گفت: اشکال مملکت ما اينست که همه می خواهند مهم باشند اما کسی نمی خواهد مفيد باشد. اين دعواها که هر روز می بينی برای مهم شدن است، والا تا حالا کار و بارمان طوری نبود که من پيرمرد برای مداوای خودم دست به دامان انگليسا و آلمان ها شوم.»

پرسيد: «شما برای چه به انگلستان می رويد؟»

قصه ام را گفتم. گفت: «عجب! دولت ما هم دارد سياست و كشور داري را كم كم از انگليسي ها ياد مي گيرد.»

گفتم: «چطور؟»

گفت: «از قديم انگليسي ها مردم شناس مي فرستادند تا رگ خواب مردم ايران بشناسند و از ما بيگاري بكشند و حالا مدتي هم ما مردم شناس بفرستيم تا ببينيم رگ خواب انگليسي ها كجاست. اميدوارم مردم انگليس را خوب بشناسي. مواظب باش سر از كارت در نيارند.»

گفتم: «نه برای درس خواندن می روم.»

گفت: «افتخار کن. چرا پنهان می کنی. چند صد سال آنها اموال ما را بردند و خوردند؛ حالا شما نسل جوان بايد جبران کنيد. لااقل اموال به تاراج رفته ما را از اين انگليسي ها پس بگيريد. می روی و مي بيني كه ميراث فرهنگي ما را دزديده اند و حالا با .. ما داماد شده اند!»

جوانی هم جويای کار بود. از مخترع ويزا دل خونی داشت و می گفت: «اين ويزا ديگه چيه. کی اين را اختراع کرد. بر پدرش لعنت!!» توپش پٌرِ پٌر بود، هر چند به ديوار سنگی و بتُنی بلند سفارت انگلستان اثر نمی کرد! تا باز شدن در آهنی، با هم اختلاط و درد و دل کرديم. گويا اقبال من از همه بلندتر بود که دنبال کار و درمان يا راهی برای فرار از مملکت نبودم!

اعلاميه ای روی در چسبانده بودند که برای اخذ ويزا مدراک زير الزامی است! چک کردم، همه را آورده بودم. پانزده شانزده قلم بود. بجز نامه های فدايت شوم، تمام اسناد شخصی و غير شخصی زندگی متقاضيان را خواسته بودند! احتياطآ هر چه داشتم با خودم برده بودم! اسناد را چک می کردم که دريچه ای باز شد. کله ای بيرون آمد. کروات داشت اما ايرانی بود! شرح احوالم را برای صورتش گفتم! دستش بيرون آمد و مدارکم را ستاند. گفت گوش بزنگ دعوت برای مصاحبه باشم. مدتی گذشت تا روز مصاحبه رسيد. دوباره به زيارت سفارت کبری رفتم. ساعتی پشت در ماندم. بعد از طی تشريفات اذن دخول دادند. گويي قصر بکينگهام و دربار ملک اليزابت می آمدم. خانم جوانی با موهای بلوند کوتاه، بدون روسری آنطرف شيشه نشسته بود. احساس غريبی داشتم. تصوری از زن بدون حجاب در مکانی عمومی نداشتم. مقصر نبودم. هيچگاه زنی را بدون حجاب در مکان عمومی نديده بودم! پيدا بود آن قطعه خاک تهران به ايران تعلق ندارد!

چهار ماه بعد ويزا رسيد! در اين چهار ماه جز اينکه به استاد راهنمايم متوسل شوم دستم بجايي نمی رسيد! و او دستش بجایی نمی رسید. اداره بورس هم می گفت از عهده ما کاری ساخته نيست. اين بود که وقتی چشمم به جمال ويزا افتاد، رنج انتظار را فراموش کردم و به آينده رويايي که در خيالم پرورانده بودم انديشيدم. چند روزی باورم نمی شد که راهی آنسوی آب ها هستم، اما واقعيت داشت. خودم هم نمی دانستم چرا بايد تا آن ميزان از جدا شدن از وطنم شاد و مسرور باشم! چطور ممکن است انسان از جدا شدن از مادر و برادر و خواهر و همسر و فرزند و زادگاه شاد شود؟ بخصوص آنکه من مشکلی در راه زندگیم نبود و خانواده ای گرم و نان تازه ای داشتيم و هر روز بام تا شام به خوبی و خوشی می گذرانديم.

البته چندان رفتار غير قابل تبيينی هم نبود. برای هر شهروند ايرانی تحصيل در غرب و اروپا می تواند تحولی و تولدی باشد و برای بسياری چنين بوده است. از اينرو از 1814 که «اولين کاروان معرفت» ايرانی برای تحصيل علوم جديد عازم انگلستان شد تا امروز که صد و نود سال می گذرد هنوز هم اخذ دکتری و سفر به خارج «رخداد» منحصربفرد و کم نظيری در زندگی هر شهروند ايرانی است زيرا تحصيل در خارج «آموزش بين فرهنگی»[1]است که علاوه بر کسب دانش تخصصی روزآمد و مهارت های علمی و دانشگاهی، می تواند به «تجربه» و «دانش فرهنگی» تحول آفرين در زندگی و شخصيت دانشجو و تحولات بزرگ اجتماعی و سياسی در جامعه منجر شود.

شاهد درستی اين گزاره، تاريخ تحولات دو قرن اخير ايران است. در تمام دو قرن گذشته، کسانی که تجربه زندگی در خارج را داشته اند نقش مهم رهبری و روشنگری در تحولات کلان اجتماعی ايران را عهده دار بوده اند. ميرزا صالح که سنت سفر بخارج برای تحصيل با او آغاز شد، با نوشتن «سفرنامه» بعلاوه آوردن دستگاه چاپ و نشر و راه اندازی اولين «کاغذ اخبار» ايران، از سلسله جنبانان تحولات مدرن ايران بود. بعد از او فهرست بلند روشنفکرانی مانند آخوندزاده، طالبوف، ملکم خان، تقی زاده، مراغه ای، ميرزا حبيب، و رهبران دينی چون سيد الدين اسدآبادی در قرن نوزدهم و انبوه نوخواهان، اصلاح گرايان و رهبران اجتماعی، فکری و سياسی قرن بيستم مانند مصدق، شريعتی، آل احمد، بازرگان، آيت الله خمينی، و چهره های متاخر مانند حسن حبيبی و محمد خاتمی و اصلاح طلبان و مديران بسيار ديگر جامعه، همگی به نوعی تجربه زندگی و تحصيل در خارج را داشته اند.

اين امر در کنار تصور غرب و اروپا به منزله الگو و سرمشق «جامعه مدرن» يا جامعه قابل قبول امروزی از نظر پيشرفت علم، فناوری، رفاه، امنيت، آزادی و حکومت داری، باعث شده است نه تنها شهروندان ايرانی بلکه همه ملل توسعه نيافته و در حال توسعه، زيستن و خصوصآ تحصيل دانش در جامعه ای غربی را به مثابه ايده آلی برای خود بپذيرند، اگرچه دو قرن از قصه اعزام دانشجو و تاسيس و گسترش دانشگاه مطابق الگوی خارجی آن در ايران و ديگر کشورهای توسعه نيافته می گذرد اما هنوز ميوه های دانش و فناوری و جامعه مدنی مورد انتظار آن در اين کشورها کال و نارس اند.

با چنين ذهنيتی که از «شعور جمعی» جامعه در کنه ضمير خودآگاه و ناخودآگاهم کشت و پرورش داده شده بود اعزام بخارج را بزرگ ترين «فرصت اجتماعی» می دانستم که جامعه ايران در اختيارم می نهاد تا بتوانم آرزوهای فردی و جمعی خودم و جامعه ايران برای «پيشرفت» را تحقق بخشم. از آن حيث «پيشرفت» را کليدواژه آرزوها دانستم که مبهم ترين، کلی ترين، تعريف ناپذيرترين و در عين حال مانند خوشبختی و عشق وازه ای با ظاهری دقيق و قابل فهم و دوست داشتنی برای همه است. يقين داشتم گامی بسوی پيشرفت خودم و جامعه ام خواهم برداشت. اگرچه تنها نيمی از اين آرزو تا حدودی تحقق می يافت و در هر شرايطی تحقق يافتنی بود. پيشرفت فردی و زندگی شخصی را می گويم! و نيمه ديگر مستلزم فراهم ساختن اسباب بزرگی و کمالی بود که صرف زيستن و داشتن تجربه زندگی فراسوی مرزها برای آن کفايت نمی کرد.

تجارب بعدی ام در خارج نشان داد که صرف بودن در دانشگاه و جامعه غربی نه تنها برای ايفای نقش های اجتماعی بزرگ بلکه حتی برای تحقق اهداف دانشگاهی و آموزشی نيز کفايت نمی کند؛ و به همين دليل است که از خيل انبوه جامعه تحصيلکردگان خارج تنها شمار اندکی در پيشبرد مرزهای دانش و تحولات اجتماعی ايران نقش داشته اند؛ هر چند همان طور که گفتيم اين عده معدود تاثير و سهم چشمگيری در تاريخ معاصر ايران ايفا کرده اند.

به تجربه دريافتم لازمه موفقيت در زندگی تحصيلی و اجتماعی در خارج برای من و تمام کسانی که در رشته های علوم انسانی و اجتماعی هستند، دستيافتن به حداقلی از بينش و دانش عميق و درست درباره سرشت جامعه و فرهنگ ايران از يک سو و جامعه و فرهنگ غرب از ديگر سو است، چيزی که نه تنها من بلکه بسياری از دانشجويانی که می شناختم از آن بهره لازم را نداشتند. هم انتخاب موضوع مطالعه و تحقيق برای رساله دکتری و هم استفاده از فرصت فراخ و گسترده آموزشی، پژوهشی و فرهنگی که به مدت حداقل چهار سال در اختيار ما بود، همگی مستلزم اين بود که نيازهای فکری و فرهنگی جامعه ايران را بشناسيم؛ و در عين حال قدرت تمييز يک موضوع به مثابه «مسئله تحقيق» که تحقيق پذير، بديع، مفيد برای جامعه ايران و قابل بررسی و ارائه در چارچوب رساله دکتری باشد داشته باشيم؛ و چنين شناختی مستلزم داشتن بينش و بصيرت تاريخی و فرهنگی عميقی بود که نه در من و نه در بسياری از دانشجويان ديگر - اگر نه اکثريت دانشجويان - وجود نداشت.

حتی يادگيری درست و عميق زبان انگليسی در حدی که بتوان متون علمی را خواند و نوشت، مستلزم داشتن آشنايي عميق و درست از زبان مادری است. اما در اين زمينه نيز اگرچه من به دليل انتشار چند مقاله، اندک وضع بهتری داشتم، اما بسياری از دانشجويان را می ديدم که هنوز کمترين تجربه نگارش و آشنايي درست با زبان فارسی را نداشتند. از نظر تجربه آموزشی نيز با توجه به «آموزش سرسری» که در دانشگاه ها ديده بوديم، اغلب ما زمينه های لازم برای فراگيری و توليد دانش و ايده های تازه را نداشتيم. حداقل شرط موفقيت در دوره دکتری اين است که دانشجو آمادگی و جسارت لازم برای به چالش کشيدن و نقد ايده ها و نظريه ها موجود در زمينه تخصصی اش را داشته باشد، اما از آنجا که «تفکر انتقادی»[2] جاي چندانی در نظام آموزشی ما ندارد، دانشجويان ايرانی در خارج نيز توانايي رويايي و چالش با دانش را نداشتند. همچنين حس «استقلال» و عدم وابستگی به استاد، يکی ديگر از شروط پيشرفت تحصيلی در نظام آموزشی غرب است، امری که دقيقآ در تقابل با «نظام آموزش ايرانی» قرار دارد. نظام آموزش استاد-محور ايرانی نمی تواند دانشجويي برای تحصيل در نظام دانشجو-محور غربی تربيت کند، از اينرو اغلب حداکثر موفقيت دانشجويان ايرانی محدود به اخذ مدرک دکتری می شود نه توليد دانشی نوين.

بعد از اخذ ويزا و خريد بليط و اطمينان از قطعی شدن پرواز نوبت خدا حافظی و حلاليت طلبيدن ها بود. برخی می آمدند و برخی هم بايد می رفتم. در گذشته های دورتر، دور شدن از ايران و حتی از خانه و کاشانه خود چنان نادر و دشوار بود که بازی مرگ و زندگی دانسته می شد و راهيان سفر و زائران از آشنايان و بستگان «حلاليت می طلبيدند» و مراسم وداع آخر بجا می آوردند. هنوز هم برای کسانی که اولين تجربه سفر خارج را دارند، همان آيين ها و باورها جاری و معتبر است. تجربه سفر خارجی برای ايرانيان در آن روزگار که من عازم «اروپ» شدم تجربه بزرگ و منحصربفردی بود، همان طور که امروز هم کم و بيش آن اهميت را دارد اگرچه سفر کردن به دشواری و کميابی گذشته نيست.

اولی تر از همه مادرم و هم ولايتی ها بود. قصه ای شد که می گويم. دور از چشم آفتاب بيرون آمدم تا از طوفان ترافيک در امان باشم. چند صد کيلومتر بزرگراه هموارِ کشيده در دل کوير و هزاران ساعت فکر و خيال را پيش رو داشتم. تا چشم کار می کرد خلوت خشکی و برهوت بود. تا بخود آمدم راه به نيمه رسيد. «حاج حسين سوهانی و پسران» مسافران را به «دستشويي، توالت، سوهان اعلا، حلوا و باقلوای يزد، چای داغ با آب شيرين، ساندويچ و سوغات قم» دعوت می کرد! راهم را ادامه دادم. آن دورتر اشاره گنبد و بارگاه حضرت معصومه (س) به ملکوت پيدا بود. سلامی دادم. راهم را بطرفش کج کردم. ترافيک امان شهر را برانده بود. «پل آهنی» انباشته از زائرانی بود که رو به گنبد آرام آرام تعظيم کنان عقب عقب می آمدند. وداع می کردند. ايستادم نفسی تازه کردم. انبوه مسافران خروجی شهر را پر کرده بود. مسافرکٌش ها و مينی بوس ها مسافر شکار می کردند! اراک، اراک، نبود! آقا بدو اصفهان پر شد! دشت های خشک و کويری زير چرخ هايم قرار و آرام نداشت. دکل ها تند و تند می گذشتند. دانه های درشت انار ساوه، سلفچگان را رنگ شادی بخشيده بود. سه راهی را گذشتم. عطر گندم فراهان و صابون آشتيان در صحرا پيچيده بود.

ابراهيم آباد را که گذشتم ميدان بزرگ و بی قواره ای ظاهر شد! «به زادگاه ميرزا تقی خان امير کبير خوش آمديد» تابلو زائد بود. اراک پيشانی سفيدترين شهرهای ايران است! قدم بقدم آهن، دود، آهن! اول مجتمع »آذر آب«، و بعد يکی بعد از ديگری «آلومرول»، «هپکو»، «واگن پارس»، «ماشين سازی»... «دروازه تهران» و بعد هم خانه های پانصد هزار انسان بی گناه! سهم اراک از صنتعتی شدن و مدرنيزاسيون ايران، ترافيک، دود، کارگران فقير، شهری بی قواره و بی سامان و مجموعه ای از بيماری های عروق، کليه، تنگ نفس و گرانی و تراکم جمعيت است. سلطان آباد جديدترين شهر بزرگ و تنها شهر قاجارساز ايران، با احداث خط آهن و ملقب شدن به «اراک»، دار و ندارش را بر باد صنعتی شدن داد! از نقشه شطرنجی اوليه شهر، ارک سلطنتی و برج شيشه ای سپهدار و ديگر بناهای تاريخی تنها «راسته بازار» و «حمام حاج وکيل» يا همان «موزه مردم شناسی» باقی مانده است. که از آنها نيز، بافت تاريخی بازار و اطراف آن بهيمن پل هوايي بزرگ علم شده در ميانه خيابان محسنی، در حال تخريب شدن است! يعنی ماشين که آمد تاريخ و فرهنگ بايد برود!

ميرزا تقی خان را با آن قامت بلند و شنل صدر اعظمی برازنده اش در آخرين نقطه شهر طوافی کردم و از شهر خارج شدم. مجسمه را سياه، بد هيبت و در غايت زشتی ساخته اند، اما روح بلند و باشکوه اعظم ترين صدر اعظم ايران همچنان بزرگ و بزرگوار می نمود. آرزوهای ميرزا برای ساختن ايرانی بزرگ، آباد و آزاد را ياد آوردم. سال ها پيش از «خاندان مه ايجی» در ژاپن، کوس اصلاحات سر داد. اما اقبال چشم بادامی های کوتاه قد، مثل هميشه بلندتر بود. دارالفنون ساخت. گروه گروه معلم اتريشی، فرانسوی و انگليسی آورد؛ گروه گروه جوانان را به خارج فرستاد؛ دارالترجمه راه اندازی کرد؛ روزنامه منتشر کرد؛ با فساد درباری ها در افتاد؛ هنر را قدر نهاد و دانش را صدر نشاند؛ و به هر آب و آتشی برای درمان درد لاعلاج عقب ماندگی ما زد. عاقبت استبداد رگش را زد و خون اصلاحات در حمام خودکامگی و جهل حکام زمانه جاری شد تا ملعون شاه شهيد سلطان صاحبقران بماند و نام ايران از فهرست ملل عقب مانده حذف نشود که نشود!

«مشهد ميقان» جوان بلند قامت، سرخ رنگ و درشت اندامی همراهم شد. هنوز گرد و غبار و رنج دهقانی بر پيشانی اش بود. از آنها بود که سر خود رويده و بزرگ شده بود. با صدای بلند گفت: «آهنگران، آهنگران». سوارش کردم. بيست و هفت سال سن، کارت پايان خدمت و جواز لوکس ليسانس تاريخ از دانشگاه تهران دار و ندارش بود! از خوانندگان پر و پا قرص کتاب های باستانی پاريزی بود. می گفت: «از تاريخ چيز مفيدی نيافتم مگر نوشته های باستانی پاريزی. آنرا هم استادانم خيلی علمی نمی دانستند!» راهی ساروق و ديدن خانواده اش بود. آرزوهای ساده اش را برايم تعريف کرد. دو بار عاشق شده بود اما درآمد و شغل معشوق پسندی نداشت! می گفت: «جز کلاشی هر کاری می کنم. از کاه کشی و کٌمشی گرفته تا تاريخ نگاری و خوشنويسی! هر طور شده بايد آلونکی رهن و دايره و دنبکی بپا کنم!... به دوگوله ای و چهار تا نان «قرصه» راضی ام ...اگر عاقبت کاری پيدا نکنم کتابفروش می شوم. اول از دستفروشی شروع می کنم و ....راستی کجا می رويد؟

گفتم عازم خارج هستم و برای خداحافظی با مادرم و زادگاهم به مصلح آباد می روم. هيجان زده شد! باورش نمی شد. »خوش به سعادتت. بگو چکار کردی که خدا دری به اين بزرگی را به رويت باز کرده است؟»

گفتم: «خيلی هم مهم نيست. هر کس هر جا باشد می تواند موفق باشد. اگر دنبال ياد گرفتن باشيد، ايران هم امکانات هست.»

گفت: «زندگی فقط مدرسه و دانشگاه نيست. برای ما جوان ها زندگی در ايران مرگ تدريجی است. در اين دنيا چيزی نيست تا به آن دلخوش باشيم. برای من سفر به خارج آنقدر دست نيافتنی است که آرزوی آن را هم نمی کنم. چه رسد چند سال زيستن در لندن و درس خواندن در دانشگاه های آن.» بعد هم تصوراتش از خارج و شنيده هايش را نقل کرد. گفت: «يكي از روزنامه هاي زمان شاه نوشته بود امروز مردم انگليس مرگ آخرين گداي كشورشان را جشن گرفتند.» پرسيدم يعني نوشته بود انگلستان ديگر تمام آدم نيازمند ندارد يا اينكه دولت گدايي را ممنوع كرد؟ گفت: «نه، آخرين گدا در انگليس مٌرد و مردم هم جشن گرفتند. والا گدايي آزاد است. در انگليس مردم آزادند هرجور خواستند زندگي كنند.توي لندن بعضي ها بدون لباس و لخت مادر زاد توي خيابان مي آيند و كسي هم نمي تواند به آنها بگويد بالاچشم شما ابروست. چه برسد به گدايي كردن!» گفتم: « اگر مردم لخت مادر زاد توي خيابان بيايند، شهر مي شود طويله بزرگ!». خنديد گفت: « البته انگليسی ها خيلي با ادب اند. آزادند هركاري بكنند، ولي كسي از اين کارها نمی کند.»

گفتم: »تجربه و شناخت نزديک از انگلستان ندارم. اما بعيد می دانم اينطور باشد.»

گفت: »تلويزيون فيلمی نشان می داد اروپايي ها تمام كارهاي خانه را با ربوت انجام می دهند. خانواده اي را نشان مي داد كه چهار پنج تا ربوت داشت. يکی برای ماساژ، يكي برای آشپزي، يكي اتو و واكس مي زد و يکی هم خانه را تميز مي كرد. چطور مردمی که اينهمه امکانات دارند، عده ای باز گدايي کنند.»

قبل از اينکه دو راهی آهنگران-ساروق پياده شود از «شانس بزرگ» همراهی با من ابراز خوشحالی کرد و گفت:

«شانس بزرگی امروز نصيبم شد که با يک مردم شناس برخورد کردم. من از شما که مردم شناس هستيد مي خواهم به مردم بگوييد كه آهای مردم ترا بخدا از غرب تقليد كنيد. گول شعارهای تو حالی اين و آن نخوريد. خوب ما مي توانيم راه انگليس، فرانسه و آلمان را دنبال كنيم. از آلمان تقليد كنيم چه اشكال دارد. سالها مقلد چيزهاي ديگر بوديم جز عقب مانده گي نتيجه ايي نگرفتيم. مگر آنها که از غرب تقليد كردن ببرهاي آسيا نشدند. چرا از غرب تقليد نكنيم. اينكه غرب دشمن ماست. دليل نشد. چرا غرب دشمن سنگاپور نيست؟ كرم از درخت خودش است! ترا بخدا اين موضوع را برای مردم بيچاره ما جا بينداز!»

روی سکوی خاکی بلند و باريک مسجد «محل بالا» به رديف نشسته بودند و تنور گفتگوی شان گرم گرم بود. سلامی کردم و همگی بلند شدند و با احترام: «بفرماييد آقا....بفرماييد خدمت باشيم....مبارک است. بسلامتی راهی فرنگستان هستيد؟»

گفتم بله و احوالپرسی کردم. غروب آفتاب بود و روستايي ها مطابق معمول جمع بودند. با شوخ طبعی و مهربانی هر کس چيزی می گفت. يکی گفت « پسر حاجی سلام مرا به بی بی سی برسان و بگو مشتری برنامه هاشون هستيم!»

ديگری گفت: «اگر شد يک دوکارد انگليسی بياور پولش را همين حالا می دهم.»

خواستم بگويم چشم که يکی گفت: «فرنگی ها ديگر با دوکارد پشم گوسفندان را نمی چينند.»

گفت:«پس چکار می کنند؟»

گفت:« دوکارد مال ما بيچاره بدبخت هاست که هنوز در عهد بوق زندگی می کنيم. اروپايي ها قبلآ با برق و حالا هم با کامپيوتر پشم گوسفندان را می چينند!»

فکری کرد و در حاليکه کله و ذکاوت فرنگی ها را تحسين می کرد گفت: «پس يکی از همان برقی های قديمی اش را بياور. گوسفندهای ما هنوز به کامپيوتر عادت ندارند!»

مجال زيادی برای ماندن در روستا نداشتم. يک روز بعد بستگان و دوستان را بدرود گفتم. مادرم با قامت بلندش که از فرط کهولت خميده بود قرآن را بالای سرم گرفت و آب جو را پشت سرم ريخت. در آخرين لحظه کنار شيشه ماشين ايستاد و در حاليکه خويشتنداری می کرد تا اشک هايش پنهان بماند گفت: «ننه جون از اينكه مي روی به خارج درس بخواني خوشحالم. توی غربت مواظب خودت باش. انشاء الله سلامت بروی و دست پر برگردي. توي بلاد كفر خدا همراهت باشد.» بعد هم رو به آسمان کرد و گفت: »خدايا خودت پسرم را از شر شيطان محفاظت كن.»

زود به تهران بازگشتم تا سامانی به کارها بدهم و مهيا سفر شوم؛ اما حلاليت طلبيدن ها تا آخرين وداع و روز پرواز ادامه داشت. دوستان و آشنايان برای خداحافظی می آمدند و هر کدام با توجه به دانش و تجربه ای که از زندگی در غرب و بريتانيا داشتند چيزی می گفتند و با توجه به نياز و اشتياق من به دانستن بيشتر گاه برای مدت طولانی گفتگو می کرديم.

آن روزها به طور طبيعی با اين پرسش مواجه بودم که شهری که عازم آن هستم چگونه جايي است؟ چه چيزهايي بايد همراهم ببرم؟ زندگی در لندن چگونه است؟ در اين مرحله بود که دريافتم در حاليکه مالينفسکی و رادکليف براون و گيدنز و پوپر و نظريه ها مدرنيسم و پست مدرنيسم و مکاتب فکری مختلف را می شناسم اما هيچ تصور و تجسم عينی از دانشگاه و کشور خارجی ندارم! برای کسب اطلاعات ابتدا به کتابخانه اداره بورس و اعزام مراجعه کردم. آنجا هم هر چه بود کاتولگ هاي پر زرق و برق دانشگاه ها بود که محوطه های سر سبز، موهای بولوند، چشم ها آبی، کامپيوترهای «دل» و کتابخانه ها و آزمايشگاه های رنگارنگ را نشان می داد! و اطلاعات اداره کل بورس و اعزام درباره دانشگاه لندن و مدرسه ای که می رفتم هم به اين خلاصه می شد که دانشگاه لندن رتبه اش پنج ستاره است. لابد اينهمه اطلاعات برای راهنمايي چند سال زندگی يک دانشجو در انگلستان کفايت می کرد!

وقتی با دوستان و آشنايان درباره زندگی در لندن صحبت می کردم اغلب بيش از کليشه ها و عقايد قالبی معمول در باره غرب نمی دانستند. آنچه بيش از همه تاکيد می شد وقت شناسی غربی ها بود. باور عمومی مردم اين بود که انگلستان ايران نيست. در آنجا وقت حساب و كتاب دارد. بايد دقيق مثل عقربه ساعت زندگي كرد زيرا اروپايي ها با ثانيه قول و قرار هايشان را تنظيم مي كنند و وقت برای آنها طلاست؛ برخلاف ما که وقث پر كاه هم نيست. تجربه سال های بعد نشانم داد اين کليشه از زندگی غربی اگر هر جايي از عالم درست باشد حداقل درباره لندن نادرست است. برخلاف تلقی عمومی که مي گويند در انگلستان قطارها و اتوبوس ها سر ثانيه مقرر وارد ايستگاه مي شوند و اگر تاخيری باشد به مسافرينی كه ادعاي خسارت كنند پول مي دهند، بارها شاهد تاخير قطارها بودم و هرگز خسارتی هم پرداخت نشد. اگرچه در مقايسه با ايران توجه بريتانيايي ها به وقت بيشتر است.

کسانی که تجربه زندگی در غرب را نداشتند اغلب تحليل ها و برداشت های شان از غرب و بريتانيا مبتنی بر شناخت تاريخی آنها از سياست خارجی و جايگاه اين کشور در سطح جهانی بود. اين گروه اغلب اين عقيده را مطرح می ساختند که انگليسی ها مثل بقيه اروپايي ها نان زورگويي و غارت کشورهای جهان سوم را می خورند. مخصوصآ انگلستان که پير استعمار است. سرزمين های زيادی هست که از نظر طبيعت بمراتب بهتر از انگلستان بوده اند اما امروز عقب مانده اند برای اين گروه مسئله غرب و استعمار نوعی تبيين علل عقب ماندگی و توسعه نيافتگی ايران است. در واقع اينان معتقدند اگر بريتانيا و سياست های استعماری اش نبود ما امروز ملت توسعه يافته ای بوديم.

در مقابل اين رويکرد بسياری نيز نگرش انتقادی به جامعه ايران داشتند و اين پرسش را مطرح می کردند که بهرحال ملت های توسعه يافته مانند بريتانيا ويژگی هايي داشته اند و دارند که به آنها قدرت و امکان برتری و سلطه بر ديگران را می دهد و توسعه يافتگی موجد مجموعه ای از خصايص اجتماعی و فردی است که در روابط خرد بين فردی و روابط کلان اجتماعی آشکار می شود. انگلستان جامعه ی توسعه يافته ای است و از اين منظر نظم، روحيه تسامح، صبوری، قانون پذيری و پايبندی آنها به قانون و مقرارت اجتماعی و چيزهای ديگر آن قابل تبيين است.

در مجموع آنچه اغلب دوستان دانشگاهی ام – بخصوص آنها که مثل من بودند و تا آن زمان هنوز هيچ شناخت و تجربه عينی و نزديکی از هيچ کشور غربی نداشتند- بيشتر ستايش و تحسين غرب و سرزنش و نکوهش جامعه ايران بود. اساس و منطق عموميت يافته نگرش آنها اين بود که اروپايي ها در دوره رنسانس و بعد از آن «نقد خود» را آغاز کردند و امروز نان آن نقادی را می خورند. در عوض ايرانيان به روحيه «خود ستايي» که به نحو تناقض آميزی با «خود گريزی» همراه است، خو کرده اند. به اعتقاد اين گروه ما ايراني ها عادت كرده ايم خودمان را هنرمند، با استعداد و نابغه بدانيم؛ و بر اين باوريم که هنر نزد ايرانيان است و بس. اما پرسشی که امروز با آن مواجهيم اينست که كدام جزء ارزشمند تمدن امروزی را ايراني ها ساخته اند؟ کدام صنعت و هنر فيلم، يا موسيقي و تئاتر، يا نظريه هاي علمي و فلسفي جديد حاصل تلاش فکری و نوآوری ايرانيان است؟ کدام فيلسوف ايراني معاصر صاحب نظريه و گفتمان ساز داريم؟ چرا ايرانيان نتوانسته اند سهمی از جوايز علمی يا ادبی نوبل را ببرند؟

برای عامه مردم اين پرسش مطرح بود که اگر غربي ها فاسدند چگونه از انديشه فاسد نوآوری و علم و صنعت صادر می شود؟ و اگر ما بهتر از غربي ها هستيم و به اخلاق و فكر و انسانيت توجه داريم چرا ذهن ما نمی تواند موجد آن خلاقيت ها شود؟ اگر جامعه غرب فاسد است چگونه آنها دارای نظم و قانونی و امنيتی بالاتر از جامعه دينی و اخلاقی ما هستند؟ استناد مردم به مصرف مواد مخدر و تصادفات رانندگی و رعايت نکردن قانون و گسترش رشوه و رفتارهای دوگانه در جامعه ايران بود.

برخی نيز تقليد از غرب را که بواسطه نوشته های روشنفکران مذهبی و انقلابی مانند آل احمد و شريعتی و روشنفکران چپ و گفتمان انقلاب به يکی از «تابو های فکری» جامعه ايران مبدل ساخته بودند، امری جايز و حتی لازم می شمردند. برای اين گروه منطق اجتماعی نفی تقليد از غرب روشن نبود و می پرسيدند که چرا نبايد از غرب تقليد کرد؟ آيا جزء الگوپذيری از فرايند پيشرفت و توسعه در کشورهای اروپايي راه ديگری وجود دارد؟ آنانکه اين راه رفته اند چه آسيبی ديده اند؟ آيا علت عقب ماندگی ايران نفی الگوپذيری از غرب نيست؟ اين پرسش ها و مسائل نه تنها قبل از اعزام بلکه هر گاه در طول تحصيل به ايران سفر می کردم يا ارتباطی با دوستان و آشنايان داشتم مطرح می شد.

--------------------------------------------------------------------------------

[1] Cross cultural education

[2] critical thinking

+ نوشته شده در جمعه 15 دی1385ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی