زندگینامه مقالات کتاب ها درس ها و جزوات تالار گفتگو/انجمن یادداشتهای روزانه گالری عکس تماس با من صفحه نخست

سفر سوم راه های جنگلی

راه های جنگلیراه های جنگلیوقتی از بازدید جبهه ها بازگشتم در نتيجه گرما زدگی بيمار شدم. سه روز بعد از بازگشت آزمون کنکور تشريحی داشتم که در تهران برگزار می شد. آن سال کنکور دو مرحله ای بود و کسانی که در آزمون تستی پذيرفته شده بودند در آزمون تشريحی و انتخاب رشته شرکت می کردند. چنان گرمازدگی و «عرق خشک شدن» از پايم در آورد که ناگزير برادرم در سفر تهران همراهم شد. و اين تنها سفری بود که کسی مرا همراهی می کرد. ساعت دو و سه بعد از ظهر اينطورها وارد تهران شديم. سفر سوم : راه های جنگلی نخستین ديدار من با تهران وقتی از بازدید جبهه ها بازگشتم در نتيجه گرما زدگی بيمار شدم. سه روز بعد از بازگشت آزمون کنکور تشريحی داشتم که در تهران برگزار می شد. آن سال کنکور دو مرحله ای بود و کسانی که در آزمون تستی پذيرفته شده بودند در آزمون تشريحی و انتخاب رشته شرکت می کردند. چنان گرمازدگی و «عرق خشک شدن» از پايم در آورد که ناگزير برادرم در سفر تهران همراهم شد. و اين تنها سفری بود که کسی مرا همراهی می کرد. ساعت دو و سه بعد از ظهر اينطورها وارد تهران شديم. آنقدر اشتياق ديدن تهران را داشتم که وقتی به آن رسيدم شفا پيدا کردم و تب و لرزم نشست و دردهايم را فراموش کردم، طوری که برادرم احساس کرد راه را بيهوده آمده است! همانجا در «ترمينال جنوب» اتوبوس بازگشت به اراک گرفت و رفت تا فردا صبح به اداره اش برسد. اولين بار بود تهران می آمدم يا بهتر است بگويم اولين بار بود که با پای خودم به تهران می آمدم. پيش از آن در کودکی در معيت خانواده چند بار دستم ضريح تهران را لمس کرده بود! ترمينال جنوب آن روزها سن و سالی نداشت و جوان و تر و تازه می نمود. از اينرو بنای نوساز و معماری باشکوه ديدنی داشت طوری که هاله سنگين و سياه دود هم نتوانسته بود از زيبايي آن بکاهد. از دور امامزاده ای می مانست که بر بام آن چراغ پر نور قرمز رنگی می درخشید. نزدیک تر که می شدیم زیباتر می نمود. اتوبوس قبل از ورود به ترمينال توقفی کرد و عده ای پياده شدند. باز حرکت کرد اما انبوه ماشين ها ده دقيقه ای حرکتش را سد کردند و از شيشه نگاهی به محوطه بيرون ترمينال انداختم. مسافرکش ها بين شهری داد می زدند و مسافر قم، اراک، اصفهان و ... سوار می کردند. عاقبت اتوبوس از زيرگذر ورودی ترمينال بداخل سرازير شد و بوق بلندی زد و صدا همه جا را پر کرد، گويي لحظه تحويل سال است و دهل می زنند! لحظه ای تهران را در درونم احساس کردم؛ و بعد از آن بود که وارد پايتخت ايران شدم. اتوبوس داخل محوطه جلو تعاونی يک مسافران را پياده کرد. از اتوبوس که پایم را روی زمین گذاشتم اولین چیزی که وجودش را احساس کردم هوا بود. تا آن روز متوجه سنگینی و بد طعم بودن هوا نشده بودم. حتی هوای دم کرده و بد بوی حمام ده مان هم آن طور نبود. صرفه ای کردم و چشم های تنگ و ریزه ام را مالش دادم و صورتم را کشیدم تا گشاده تر شوند. چیزی نگذشت که همه چیز برایم عادی شد. در عین حال سه چهار نفر جلو آمدن و گفتند ونک، تجريش، آزادی و ...که برادرم گفت نه آقا جايي نمی رويم! راننده های تاکسی بودند و در پی شکار مسافر و لقمه ای نان! با برادرم بداخل ساختمان رفتيم تا بليط بازگشت بگيرد. زرق و برق مغازه های سوغات و آجيل فروشی، البسه، اسباب بازی، لوازم آرايش، کيف و کفش و چيزهای رنگارنگ ديگر نگاه ها را تحريک می کرد تا مسافران و زائران تهران سخاوتمندانه جيب ها را در اختيار بازار بگذارند! و اين همه هيچ شباهتی با آنچه در مصلح آباد تجربه کرده بودم نداشت. از طرف ديگر گيشه های فروش بليط و تلفن، کتابفروشی، صندلی های استراحت مسافران، تلويزيون ها، رستوران، سطل های زباله، بلندگوها، سنگ های مرمر براق کف محوطه سالن، سالن های آرايش، دفاتر خدمات پليس، بانک، صندوق های صدقات و چيزهای ديگر حکايت از نظم و نسق يک شهر بزرگ بزرگ و کاملآ متفاوت از آنچه در اراک ديده بودم می کرد. و البته همچنین حکایت از این می کرد آدم های عاقلی بوده اند که نیازهای شهر را درست تشخیص داده اند و برای آن انبوه بی شمار جمعیت و اتوبوس در حاشیه ورودی شهر تاسیساتی به آن بزرگی و زیبایی درست کرده اند. این بود که به رسم آن روز روستایی ها با خودم گفتم خدا پدر بانی این بنای بزرگ و قشنگ را بیامرزد! در آن ميان آنچه به سالن روح می داد و فضا را مهيج می کرد انبوه مسافران کيف و ساک بدست خانه بدوش بود که من و برادرم هم جزئی از آن خيل بزرگ بوديم. در عين حال سيل گداها، افغانی ها، معتادان، کولی ها، معلول ها و معلول نماها (منظور معلولان جنگی نیست) در چهره شهر مثل لکه های بزرگ روغن آغشته به لجن بر روی کت و شلوار سفيد جنتلمنی با کروات قرمز يا يکی از همان جعفرخان های از فرنگ برگشته می مانست! قدم بقدم يکی فطير های کهنه و کپک زده می فروخت، ديگر بچه ای را به کول بسته و با گردنی کج و صورتی از فقر و گرسنگی رنگ پريده دست بدامان اين و آن می شد، ديگری اسفند دود می کرد و چشم بد را از عابران دور می کرد، آن يکی بنّايي بود که از طبقه هشتم ساختمانی در حين کار افتاده و فلج شده بود و همين طور صفی از درماندگان و واماندگان جلويت را می گرفتند. هيچيک از اين چهره ها را در خبرها و سريال ها نديده بودم و با تصوير و تصور تلويزيونی که از تهران بزرگ در ذهنم داشتم جور در نمی آمد. اينها تمام برايم نماهای بديع و تازه ای بود؛ سيمای شهری بزرگ و باشکوه انباشته از آدم های غريبه، آدم های سير سير و آدم های گرسنه گرسنه که در حصاری از کالاها، مقرارت و فضاهای بزک دوزک شده گم يا پنهان شده اند. اين نخستين عکسی بود که با لنزهای چشمم از فاصله ای کاملآ نزديک از تهران گرفتم. و بعد وارد شهر شدم. اولين ديدار با تهران برای هر ايرانی روز باشکوهی خواهد بود. پايتخت و بزرگترين شهر کشور و نماد و مظهر تمدن مدرن را ديدن، واقعآ هيجان انگيز است. بعد از ترمينال، ترافيک دومين چيزی است که تازه واردان به تهران با آن روبرو می شوند! هر دو محصول و واژه ی فرنگی هستند که تا آن روز معادل فارسی برای شان شناخته نبود. امروز يکی را پايانه و ديگری را ترافيک می گويند! تا آن روز ترافيک برای من فرنگی تر و ناشناخته تر از پايانه بود. برخلاف شهروندانی که دود و آلودگی و ترافيک را هر روز با گلو و بينی و رگ های عصب شان تجربه می کنند، شهرستانی ها و بخصوص ما روستايي ها تنها تصاوير و خبرهای آن را از راديو و پشت شيشه تلويزيون می شنويم و می بينيم. از اينرو تا آن روز هيچ تجربه و احساسی از معنای آلودگی هوا و ترافيک نداشتم. وقتی چند جای شهر تاکسی پشت چراغ قرمز و انبوه ماشين ها توقف کرد و گرما و دود کم کم به درونم راه يافت، غول ترافيک را نه با چشم بلکه با بينی هايم ديدم! اما در نهايت ناباوری از ديدن آن به هراس نيفتادم و دوده ها و بوق ها و شلوغی نه تنها آزارم نمی داد بلکه کمی مهيج هم بود. هر چيز را برای اولين بار ديدن و تجربه کردن لذت بخش و تماشايي است. آنقدر شوق تماشای خيابان ها و مغازه ها و بلوارها را داشتم که از غر و لند سرنشين های ديگر که نزديکی های «ميدان امام حسين» از طولانی شدن راه به تنگ آمده بودند، تعجب کردم! صادقانه تر بگويم، اصلآ نمی دانستم به چه چيز و حالتی ترافيک می گويند. فقط می دانستم انبوه ماشين ها که يک طوری شوند، آن را ترافيک می گويند ولی آن طور چه چيزی بود برايم نامعلوم بود. می دانستم تهران با مشکل ترافیک مواجه است و سعی داشتم آن را ببينم. اما نمی دانستم کجا و چطور. اول گمان کردم از شدت تراکم ماشين ها نمی توانم ترافيک را ببينم! البته سال های بعد که ساکن تهران شدم، مثل بقیه تهرانی ها چنان گوش و حلق و بینی ام به دود ودم ماشین ها و شلوغی شهر عادت کردم که هرگز متوجه ترافیک نشدم! راه که باز می شد، ماشین ها مثل شیری که از قفس بیرون بجهد ناگهان چنان شتاب می گرفتند که در چشم بهم زدنی به راه بندان یا چراغ قرمز بعدی می رسیدند. گویی مسابقه دو صد متر است و نباید لحظه ای مکث و تامل کرد. راننده ما امتیاز دیگری هم داشت. هر گاه به چراغ زرد می رسید سرعتش را چنان بیشتر می کرد که خودش هم متوجه نشود چراغ زرد به معنای احتیاط و عدم عبور است! سابقآ از مصلح آبادی های ساکن اراک شنیده بودم راننده های اراکی خطرناک رانندگی می کنند و خیلی با راننده های تهرانی فرق دارند، اما من آن روز متوجه تفاوت آنها نشدم! البته وقتی دیدم عابرین و موتور سوارها و ماشن ها یک جا هایی در هم قاطی می شوند و گره های کوری از کلاف آدم ها، ماشین ها و موتورها درست می شد، لذت می بردم. صحنه ها برایم هیجان انگیز بود. خیابان ها و کوچه های متعددی را پشت سر گذاردیم. هیچکدام را نمی شناختم. گاهی از کوچه های تنگی عبور می کردیم که آدم ها هم بسختی از آن می گذشتند. راننده می گفت اینها راه میانبر است. از دیوارهای دودزده و کثیف و خیابان های تنگ شهر، تعجب می کردم. انتظار نداشتم تهران آن طور چیزها داشته باشد. تاکسی اول خيابان دماوند پياده ام کرد. اول چشمم به گودی ميدان امام حسين افتاد و بعد مغازه های دور تا دور ميدان. از خدا پنهان نیست از شما چرا پنهان کنم، راستش خیلی ترس و اضطراب داشتم. شنیده بودم در تهران جیب بُر زیاد هست. با آنکه صد تومان پول بیشتر نداشتم (البته آن روزگار صد تومان مثل امروز بی ارزش نبود) اما دائمآ سایه های دستی را در جیب کتم که دنبال چیزی می گردد احساس می کردم! بزرگی شهر هم رعب آور بود. تهران خیلی بزرگتر از مصلح آباد ما بود! چشمم نای دویدن تا انتهای هیچیک از خیابان هایی را که در برابرم بودند نداشت. احساس غوطه ور شدن در دريا را داشتم. گويي آگاهانه گم می شدم! شمال و جنوب را نمی دانستم و جهت يابی جغرافيايي ام از کار افتاده بود. انبوه ماشين ها و سر و صدا درهم و برهم هم اجازه انديشيدن و لحظه ای تامل کردن نمی داد. خيابان دماوند را ورانداز کردم؛ انتهای آن پيدا نبود. روبرویم خيابان بزرگی بود که مثل اژدها دهان باز کرده بود و فوج فوج ماشين ها را بدرون خودش می کشيد و می بلعيد. سينمای کنار ايستگاه خط واحد را که ديدم دريافتم مطابق نقشه داداشم راه را تا اينجا درست آمده ام. ساعت حدود چهار عصر بود و گرما تن شهر را می سوزاند؛ و دهانه های ميدان از غلغله جمعيت می جوشيد. به نظرم می رسيد آدم ها سريع تر و بلندتر قدم بر می دارند. نمی دانم چرا آدم ها آنقدر سريع می رفتند. بکجا چنان شتابان، خدا عالم بود. گويي در آن نزديکی ها جايي از شهر در آتش می سوزد و عده ای فرياد کنان از آن دور می شوند و عده ای ديگر با شتاب برای اطفا حريق و کمک به سوختگان بسوی محل آتش سوزی شتابانند! اين همان آتشی بود که سال ها بعد که ساکن تهران شدم شعله ورتر شد و هرگز خاموش نشد. آتش نان درآوردن در کلان شهری مثل تهران را می گويم! جلو سينما اتوبوس ها و مينی بوس ها توی ايستگاه خط واحد و کنار آنها صف های جمعيت ايستاده بودند. مطابق نقشه ای که برادرم ترسيم کرده بود بايد تاکسی های خواجه نظام الملک يا خيابان نظام آباد را آن حوالی می يافتم. جلو مسجدی نبش ميدان که آنطرفش هم سينما بود ايستگاه شربت صلواتی گذاشته بودند و مراسم اعزام عده ای از داوطلبان بسيجی بود. چند ليوان شربت خنک جنگی نوشيدم و همراه بسيجی ها کمی سينه زدم و راهم را بطرف نظام آباد ادامه دادم. نوحه گو صدای قشنگی داشت و به دل می نشست. از آنهايي بود که از راديو و تلويزيون شنيده بودم. سواری ها و مينی بوس های نظام آباد داد می زدند و مسافر سبلان و ميدان رسالت سوار می کردند. دست فروش ها و خرت و پرت فروش ها هم کم نبودند. صف نامعقول بود و پرسش انگیز، هر چند صدایی بر نمی خواست. از یک سو صف طویل مسافران و از ديگر سو صف مینی بوس بودند که مردم در کنار و سایه آنها آرام گرفته بودند. نمی دانم چرا در مینی بوس ها را باز نمی کردند تا مردم سوار شوند و آن گرما هلاک آور را بجان نخرند؟ هر طور بود عاقبت نوبت رسید و مينی بوس ميدان رسالت را سوار شدم. مينی بوس لبريز بود و جای سوزن انداختن نداشت اما نه راننده پشت فرمان می نشست و نه مردم از ورود به مينی بوس دست می کشيدند! حمام زنانه ای بود پر از همهمه و هلهله و راديو هم مارش عمليات نظامی و سرودهای مهيج جنگی می نواخت. راه افتاد. اول کمی تعجب کردم و انتظار نداشتم مينی بوس های تهران را بدتر از مينی بوس های خيابان رازان و مشهد اراک ببينم! اينجا بود که رمز و راز حکایت آن صف های نامعقول برایم گشوده شد! بله آن صف رنج آور برای کشتن گربه مسافران جلو در مینی بوس بود تا بعد از سوار شدن بی هيچ حرف و حديثی با رفتار حاکمانه راننده و شرایط تنگ و خفه کننده درون مینی بوس و هر خوب و بد ديگری بسازند و دم بر نياورند! تا رسيدن به سر وحيديه فرصتی بود تا از دل نظام آباد نگاهی به درون تهران بزرگ بياندازم. خيابانی باريک و شلوغ و کثيف که جز «بيمارستان امام حسين» در ابتدای آن - که آن روزها تازه ساخته می شد - هيچ چيز ديگری برای ديدن نداشت. قيافه ها و طرز حرف زدن سرنشين ها را از نظر گذراندم و ديدم انگار تنها نيستم، همه مثل من مسافر يا مهاجرند و تنها فرق شان اين است که آنها چند روز يا چند سال زودتر از من ساکن يا وارد تهران شده اند. هيچ کس در تهران غريبه يا بومی نيست. هر کس سوغات شهر و دياری بود. بعضی ترکی حرف می زدند، بعضی کردی، بعضی لهجه اصفهانی داشتند و بعضی گيلکی و شمالی و بعضی هم فارسی با لهجه ی سرخپوستی داشتند! لباس ها هم اگرچه يکدست تر می نمود اما پيدا بود بعضی روستايي، بعضی کارگری، بعضی ها هم کولی وار و تک و توکی هم خط اتو و آب و رنگ تهرانی داشتند! اينها همه تنها رنگ تنوع نبود که توی صورت شهر پاشيده شده بود بلکه رنگ تهران بود. رنگ تهران، شهری چل تکه با فرهنگ های مختلف. تا آن روز آنهمه آدم های متفاوت و جور واجور نديده بودم. با آنکه هيچ يک از مسافران را نمی شناختم احساس غربت نمی کردم و گويي در ميان جمع فاميل و آشنايان نشسته ام. همين احساس بود که باعث شد چشم هايم سريع با شهر انس پيدا کنند و با اعتماد بنفس و اطمينان بيشتری از مينی بوس پياده شوم. با آنکه منزل عمو مرتضی سر راست بود اما هر چه بيشتر جستم کمتر يافتم! پرسان پرسان از کوچه پس کوچه ها خودم را به خيابان حواجه نظام الملک رساندم. از بعد حادثه خانه «دايي شيخ» کسی نبود و کتابفروشی او را هم که به سختی پيدا کرده بودم بسته بود. از خيابانگردی در شهر لذت می بردم، اين بود که از نيافتن دايي دلگير نشدم. حالا فرصت داشتم تا دنبال آدرس ديگر شهر را گشت و گذاری کنم. ناگهان خودم را کنار ديوارهای بلندی ديدم که سرتاسر خيابانی کشيده شده بود. بايد جای مهم و خطرناکی می بود که ديوارهايي به آن بلندی داشت. کنجکاو شدم بدانم چيست. آنقدر رفتم تا درب آن را پيدا کردم. بله زندان قصر بود! کمی وحشت زده شدم. از اينکه از جلو زندان سر در آورده بودم خودم را کمی سرزنش کردم و زود از آنجا دور شدم. هوا کم کم تاريک شده بود و از اينکه دير وقت منزل کسی برسم نگران بودم. بايد تا قبل از رسيدن نيمه های شب جايي را می يافتم. چندين عمو و عمه و خاله و دايي در تهران داشتم اما تنها با يک دو نفرشان رابطه ای داشتيم که می توانستم مهمان ناخوانده شان شوم! داداشم آدرس دايي هاشم خان را هم داده بود! آدرس ميدان شهدا خيابان ايران را به راننده تاکسی دادم و ده تومان ستاند و مستيمآ مرا جلو منزل گذاشت. اولين بار بود منزل دايي جانم می رفتم. در اصل آخرين گزينه ممکن را برای اقامت آن شب نصيبم شد. زن دايي از خانواده اشرافی و بسيار ثروتمندی بود و دايي خودش هم وارث شخصيت کاريزمای «آقا ملا» بود و به شيوه اشراف قجری سخن می گفت و لباس می پوشيد. قامتی بلند و چهره ای سفيد و شهری پسند داشت. عکس های جوانی اش به هنرپيشه های فرانسوی می مانست. از زمره ی اولين فارغ التحصيلان رشته معقوق و منقول دانشکده الهيات دانشگاه تهران بود و مدت های طولانی مدير کل و از اين سمت های بوروکراتيک در عهد شاه و پس از شاه داشت. با آنکه مهربان و صميمی بود، برای ما دشوار بود با او و خانواده اش هم سخن شويم. گويي او از نژاد و طبقه و فرهنگ ديگری بود. از بد حادثه آن شب زن دايي عروس و دامادی از خانواده شان را ميهمان کرده بودند و بساط تجملات و تشريفات ميهمانی های اشرافی داير بود. در را که به رويم گشودند عده ای کرواتی و آراسته تر از عروس و داماد داخل حياط بودند! پيدا بود سخت بيراهه آمده ام اما دير وقت بود و چاره ای نداشتم. بايد شب را در آن کلبه محقر سر می کردم! خودم را معرفی کردم و کم کم دختر دايي ها و پسر دايي ام چشم شان به جمال پسر «عمه ايران» آشنا شد. دايي وانمود کرد که مرا می شناسد. با مهربانی در آغوشم گرفت و به اتاقی مخصوصی برد و پذيرايي کرد. بله مرا می شناخت. يک بار در مجلس ختم پدر بزرگم همديگر را ديده بوديم. خوب يادم هست دايي در «بالا خانه» بابا حاجی نشسته بود و دور تا دور اتاق هم پر بود. مادرم با آن چهره نورانی و اندام بلند و باريکش کنار او بود. وارد شدم و سلامی کردم. قيافه خجول و سرافکنده ای داشتم و از ديدن دايي ام خجالت می کشيدم! اسمش را زياد شنيده بودم اما نمی شناختمش. اشتياق و ذوق زيادی داشتم ببينمش. مادرم با ديدنم رو به دايي کرد گفت «بله داداش اين هم آقا نعمت الله ماست.» آن شب دومين بار بود که به ديدار دايي جان می رفتم. مستقر که شدم مختصرآ قصه ام را گفتم و خودم را به تمارض شديد زدم تا گوشه ای شب را سريع صبح کرده و راهی «دانشگاه شهيد بهشتی» شوم. قبل از خواب دايي ساعتی پيشم نشست و در باره دوران جوانی و دانشگاه خاطراتش را گفت. مرد خوش سخن و فرهيخته و آداب دانی بود و نشانی از روستازادگی نداشت؛ و شاید هم اينها همه نشان روستازادگی اش بود! از جمله گفت روزی که برای نخستين بار وارد تهران می شود يعنی سال های 1320 هيچ فراهانی آشنايي در اين شهر نبوده است. او ابتدا برای فراگيری دروس دينی وارد مسجد سپهسالار می شود و بعد از آن مسيرش را به طرف دانشگاه تغيير می دهد. می گفت بعد از آنکه استخدام راه آهن شد و مسئوليتی گرفت کم کم جوانان روستاهای اطراف و آشنايان را جذب راه آهن می کند و مهاجران فراهانی تهران بيشتر و بيشتر می شوند. بعد هم قصه هايي از دانشگاه و اهميت تحصيل علم گفت. و اينکه سال های طولانی است در محله ژاله ساکن و حس تعلق و دلبستگی به آن دارد و نمی تواند از آن دل بکند. اگر عاقبت دل کند و ساکن یوسف آباد شد و به شمال تهران کوچ کرد. مطابق معمول که با آب و تاب بر نکات مثبت ديگران اشاره می کند، پيش بينی می کرد که روزگاری من هم سنخنوری شوم و صاحب قلمی! فردای آن روز بی آنکه به روی خودم بياورم که آدرس دانشگاه را نمی دانم و شهر را نابلدم، زودهنگام ساکم را دوشم انداخته و خانه را ترک کردم. کسی هم نپرسيد چطور و به کجا چنین زود روانه خیابانم! دانشگاه شهيد بهشتی روی قله دماوند بود! بايد از جنوب شهر به شمال می رفتم و قبل از ظهر خودم را به دانشگاه می رساندم و کارت ورود به جلسه می گرفتم. از فردای آن روز امتحانات شروع می شد و کنکور دو روز بود. دو شب ديگر را در منزل عموزاده ام ماندم. همان طور که گفتم ما روستاییان راستین «تصور تلويزیونی» از پایتخت داریم. پایتخت برای ما یعنی محل آمد و شد روسای جمهور، مقامات و سفرای خارجی و نشیمنگاه وزراء و وکلا و روسای ملت! يعنی همان چيزهایی که اخبار راس ساعت شب نشان می دهد و ما روستاییان بعد از بازگشت از صحرا وقت و مجال تماشای آن را داریم. و تصور مان از درون زندگی شهر تهران هم همان چيزهایی است که فیلم های دو ریالی و سه ریالی تلویزیون ارائه می کنند! منظورم ماجراهای عاشقانه و خصمانه پشت پرده عروسی مهین و میلاد، یا دعوا پسرهای هوشنگ خان بر سر کارخانجات و هتل های ارثیه او، یا فداکاری ها و زهد و تقوای جوان های مسجد جوادیه، و بعلاوه خيابان ها و فروشگاه ها و دانشگاه ها و وزراتخانه های پر زرق و برق و از این دست مقولات و منقولات است. این طورها بود که تهران تا قبل از دیدار با آن برایم «مدینه فاضله» ای بود که جوی های شیر و عسل در آن روان است. گمان می کردم باید خیلی مراقب باشم تا هویت و ماهیت روستایی ام را بپوشانم و به شیوه ای مناسب آیین و آداب شهر تهران عمل کنم. می دانستم يا گمان می کردم اينجا مصلح آباد و اراک نیست! آمادگی داشتم تا «شهروند منعطف» و سازگاری باشم و مثل هر تازه واردی آمادگی داشتم برای پذيرفتن شدن به منزله شهروندی تهرانی مناسب شان و شوون تهران رنگ و لعاب خودم را تغییر دهم و هنگام عبور از خيابان و برخورد با مردم منظم تر و مقرارتی باشم؛ آشغال ها را در خيابان نريزم، از پل های هوايي استفاده کنم، از خطوط عابر پيابر رفت و آمد کنم و ... اما ديری نپاييد و چیزی نگذشت که دانستم اين حرف ها خیال خام است! تهران و اراک و مصلح آباد تنها اندازه های شان با هم خيلی متفاوت بود نه آيين زندگی و فرهنگ شان! این بود که در نوبت های بعد که تهران آمدم زود همرنگ جماعت شدم و خودم را تهرانی تمام عیار دانستم و تهرانی وار خودم را مستحق ناديده گرفتن چيزها مختلف شناختم! بگذارید از ماجراها و مشاهدات آن روزگار تهران برایتان بنویسم، اگرچه امروز بیست سال گذشته است، و دیگر نه تهران آن تهران قدیم است، نه نعمت الله – که من باشم – آن نغمت الله قدیم! بعد از آنکه گشت و گذاری در شهر کردم اين طور به نظرم آمد که اگرچه تهران پايتخت ايران است اما نام و نشانی از فرهنگ و تاريخ ايران که در کتاب های مدرسه و داستان ها در باره اش خوانده بودم در چهره اش ندیدم. حالا اگر از دوران باستان منطقه و «تمدن چشمه علی» هشت هزار سال پيش که بستر فرهنگی تهران بر آن استوار است، و اگر از پانصد سال پيش که شاه طهماسب صفوی گرد آن حصاری کشيد، نام و نشانی دیده نمی شد، می گفتم باد و بوران زمان چند هزار ساله هر چه بود و نبود را برده است؛ اما حکایتی که توجیهی برایش نداشتم این بود که حتی نام و نشانی از تاريخ دویست ساله پایتختی اش هم در آن نديدم. آن ديگر چرا؟ آنچه دیدم تنها خرده ریزهایی از دوران قاجار بود و پهلوی اول که آنها هم در ميان انبوه ماشین ها، برج ها، آهن، آجر، سیمان و دود ناپدید بود. نمی گويم هيچ چيز تهران برایم بوی آشنایی نمی داد، لاجرم چيزهايي بود، اما بچشمم نمی آمد. مثلآ در يکی از میدان هایش مجسمه فردوسی را دیدم، همان شاعری که ما در مدرسه داستان های رستم و سهرابش را خوانده بودیم و بارها برای حفظ کردن آن داستان ها گُرز رستم و افراسیاب را توی سرم کوبیده بودند! وقتی قیافه پیرمرد نحیف را که قبای سفید بتن کرده بود و شاهنامه اش را بدست داشت دیدم، باورم نشد که آن صحنه های رزم و نبرد ايران و توران زاده مخیله ذهن آدمی چنین باریک اندام باشد. در خیالم فردوسی سپهبد و سرهنگی بود با کلاهخود آهنین و بازوان پهلوانی! با خودم اندیشیدم لابد گوشه ای از میدان هم مجسمه رستم یا تصاویری از مردان شاهنامه است، که نبود. همان حوالی میدان دکه ای بود که آدامس، فندک، بادکنک، کتاب های تاریخ، میوه، سیگار و خرت و پرت می فروخت! همان چیزهایی که «کل لطف الله» دوره گرد ده ما روی دو چرخه اش می گذارد و از این ده به آن ده می برد و می فروشد. تنها فرقش با کل لطف الله، فروش روزنامه بود. راستش اصلآ انتظار نداشتم آنهمه خرت و پرت فروشی در هم و برهم وسط تهران ببینم. خیلی دهاتی وار بود! بگذریم. سلامی کردم و از فروشنده پرسیدم «آقا چرا مجسمه فردوسی را در اینجا نصب کرده اند؟» لحظه ای آرام و قرار نداشت. با آنکه دور و برش کسی نبود، طوری رفتار می کرد که انگار وقت سر خاراندن ندارد. دائمآ از اتاقکش بیرون می آمد و چیزهایی را بیرون می گذاشت و بعد دو باره چرخی دوره گیشه می زد و به داخل می رفت. با تعجب نگاه عاقل اندر سفیهی بصورتم انداخت و گفت: «کجا؟» ترسیدم نکند حدسم غلط بوده است و آن پیرمرد فردوسی نیست. آخر از روی تابلو میدان که نامش فردوسی بود چنین حدس زده بودم. گفتم «مگر آن مجسمه وسط میدان، فردوسی نیست؟» گفت: «آهان! بله» گفتم: «خب می دانید چرا مجسمه اش را اینجا گذاشته اند؟» خندید و گفت «من از کجا بدانم.» و بعد هم با کمی ترشرویی گفت: «اهل کجایی؟» گفتم: «فراهان» گفت: «خب در شهر شما به مردم می گویند چرا مجسمه ای را توی میدانی گذاشته اند» گفتم: «آقا دهات ما اصلآ مجسمه ندارد؟» گفت: «از دهات می آیی و این سئوال های سخت را می پرسی؟» گفتم: «ببخشید آقا منظوری نداشتم. آخر من فردوسی را می شناسم. در کتاب های درسی مان شعرهایش را خوانده ایم. شاهنامه را او نوشته است!» بعد هم مکثی کردم و گفتم:«کنجکاو شدم لابد دلیلی داشته است مجسمه اش را اینجای شهر گذاشته اند» گفت: «برو پسر جان کله ات را با این چیزها فاسد نکن. توی تهران پر از این چیزهاست!» گفتم: «من مجسمه ها را دوست دارم. کجا می توانم بقیه آنها را ببینم؟» در حالی که کلافه شده بود گفت: «پسر جان مردم توی خیابان همه شان مجسمه اند. به قیافه خودت نگاه کن. یک مجسمه خوشگل و خوش تیپ. دنبال چی می گردی!» دیدم دارد عصبانی می شود و می خواهد از شرّم راحت شود. با احتیاط و بدون خداحافظی دور شدم! دیگر چیزهای جالب شهر تهران که برایم بوی آشنایی می داد تک و توک مساجد، نانوایی بربری ها و کبابی ها بودند. کبابی ها با آن لامپ های فلورسنت سبز و آبی و قرمزشان برایم دیدنی می نمود. اما هيچ نشانی از روستا و روستايي ندیدم. حتی یک بنای خشتی و گنبدی که مثلآ نماد معماری روستاهای ماست ندیدم. جذابیت شهر در آن روز برایم این بود که فضای معماری و شهری آن هیچ شباهتی با ده نداشت. از اینکه به جایی ظاهرآ کاملآ بی شباهت به خودم آمده ام لذت می بردم. معمولآ در تماشا و کشف تفاوت ها لذتی است که در شباهت ها نیست. آن روز انتظار هم نداشتم. گمانم بود که وسط تهران بزرگ که نمی شود بنای خشتی و گلی ساخت! اصلآ دون پايتخت کشور است از دهقانان و کارگرانی که چهره های شان را آفتاب سوزانده و دست های شان پينه بسته و پيشانی شان چروکيده و پشت شان خميده است در شهر لوکس پر زرق و برق تهران رد پایی از آنها بگذارند! تهران کجا و ده کجا! تهران بازار مصرف بود و ده مزرعه توليد. اين دو اگر هم رابطه ای می داشتند، رابطه برده و برده دار يا رعيت و ارباب است؛ و شايسته نبود در کاخ ارباب، رعيت هم محل و مکان يا نام و نشانی داشته باشد! اینها را آن روز نمی دانستم و بعدها که با روحیه تهران آشناتر شدم پی بردم. اما حالا نه تنها به عنوان یک ایرانی که می داند کشاورزی و تمدن ما دین زیادی به مردم روستانشین دارد بلکه به عنوان مردم شناس و به هزار دلیل علمی انتظار دارم جایی از تهران باید نمادها و نشانه های روستا را بنمایاند. با وجود این، در روحیه تهرانی ها صميمت و گرمی و غریب نوازی روستایی ها را دیدم. شهر را نابلد بودم و اگر نبود لطف و کمک مردم، برای هميشه در شهر لايتناهی تهران گم می شدم! خيابان ها و کوچه های تهران همان حکايت «راه های جنگلی» مارتین هایدگر است که می گوید «راه های جنگلی همگی مانند یکدیگرند و هیچ یک به جای مشخصی راه نمی برند!» تا کسی ناآشنا با تهران نباشد متوجه جنگلی بوده خیابان های تهران و کاستی های شهر از نظر فقر تابلو راهنما و کمبود نقشه و چيزی که به تازه واردان و ناآشنايان بگويد چطور از جايي بجايي بروند نمی شود. شهری به آن بزرگی تنها ابتدا و انتهای خيابان هاي چند کيلومتری اش تابلو راهنما داشت. نمی گويم در هر محله و منطقه و خيابانی تابلو راهنمای اطلاعات تاريخی و شهری بگذارند تا اگر کسی در محله ای آمد با هويت فرهنگی و تاريخی آن محله آشنا شود – چيزی که بعدها ديدم در همه شهرهای بزرگ دنيا مرسوم است - اما لااقل نقشه راهنما و تابلوهای کوچکی که به روشنی موقعيت محل را نشان دهد که می توان در شهر گذاشت! آن روزگار دعا کردم خدا کند لااقل تا روزی که تهران صاحب نقشه و نظام علائم راهنما و اطلاع رسانی درست و حسابی نشده است اين روحيه مردم محفوظ بماند! تهران بزرگ بزرگ شباهت هایی هم به مصلح آباد کوچک کوچک ما داشت. مهمترین آن این بود که وقتی از «خیابان انقلاب» به طرف دانشگاه شهید بهشتی روانه شدم، هوا بتدریج خنک تر، صاف تر و ساختمان ها شیک تر، و خیابان ها خلوت تر و گاه مثل دشت ها و مزارع اطراف مصلح آباد عریض و طویل و بی کران بودند. به دانشگاه که رسیدم و از بام دانشگاه شهر را نگاه کردم دریافتم که تهران عین مصلح آباد ما دو محله بالا و محله پایین دارد! با اين تفاوت که در مصلح آباد محله پایینی ها زور و ثروت بیشتری دارند، اما در تهران تمام ثروت و قدرت شهر در چنگ محله بالایی هاست. نه اينکه در محله بالا فقیر و بی چیز نديدم؛ از قضا بسیار دیدم. هر جا تاکسی می ایستاد فورآ کاسه بدستی جلو می آمد و التماس دعا داشت. برخی شیشه ها را پاک می کردند، برخی آدامس می فروختند و برخی هم شعر و غزل می خواندند. اما فقرا محله پایین اغلب همان مردم شهر بودند که در آلونک های شان زندگی می کردند! این طور بود که آن روزها آنقدر شمال و جنوب تهران در چشم من روستایی تازه وارد از یکدیگر متفاوت به نظر آمد که با خود گفتم در یک سفر از دو شهر دیدن کردم: «تهران شمالی» و «تهران جنوبی»! آخر همه چیزشان متفاوت بود: دو شهروند با دو فرهنگ، دو محیط، دو فضا و دو گونه زندگی بی ارتباط باهم! در آخرین روز اولین سفرم به تهران برج آزادی را زیارت کردم! از منزل عموزاده ام که خارج می شدم پرسیدم چطور به ترمینال بروم که خیابان های نادیده شهر ببینم؟ گفت چون موقع آمدن از مسیر امام حسین آمده اید، این بار می توانم بروم میدان رسالت و از آنجا ماشین های ترمینال را سوار شوم و از مسیر افسریه بروم. وقتی میدان رسیدم، سواری ها داد می زدند و مسافر میدان آزادی و ترمینال سوار می کردند. من هم سوار شدم. وقتی میدان آزادی مقابل در ترمینال پیاده شدم دریافتم که بیراهه آمده ام! اینجا ترمینال غرب است و من باید ترمینال جنوب می رفتم. اما از این اشتباه خودم خوشحال شدم. عکس میدان آزادی را روی پول ها و تصویر آن را در تلویزیون بارها دیده بودم. خب، اینهم توفیق اجباری بود. دیدار از میدان آزادی، میدانی که یکی از نمادهای ملی ایران و نماد اصلی شهر تهران است. دور تا دور میدان پلاکاردهای مربوط به جبهه و جنگ نصب بود و پرچم کشورها مختلف نیز بر فراز میله های دور میدان برافشته شده بود. آب نماها و فواره ها منظره میدان را باغی دلپذیر کرده بودند. عده ای با کیف و اثاثیه سفر روی چمن ها دراز کشیده بودند و کنار آنها هم تابلوهای کوچکی بود که«لطفآ به گل ها دست نزنید.» و «لطفآ روی چمن ها راه نروید»! مقابل برج هم خیمه و پایگاه کميته انقلاب اسلامی بود که فرد مسلحی در جلو آن ایستاده بود. سنگ های سفید بنای زیبای برج با شعارهای سیاسی کثیف و بدترکیب شده بود و مثل پیراهن سفید و اتو کرده اید می مانست که جای پنجه روغنی مکانیکی روی آن باشد و بدجور توی چشم می زد. یک دور گرد آن طواف کردم و یادم افتاد که بچه های ده می گفتند که برج آنقدر بلند است که سر را بالا کنی نوک قله آن را ببینی، کلاه از سر آدم می افتد! و همین طور هم بود. آنروزها مثل حالا دانش معماری ام ضعیف بود و تنها اطلاع ام از معماری و مسکن در این خلاصه می شد که ساختمان ها را بنُاها می سازند و مردم هم در آن زندگی می کنند! با وجود این، برج آزادی برایم مثل شعر حافظ می مانست، بی آنکه معنای آن را بدانم یا قادر به تفسیر آن باشم، تحت تاثیر آن قرار گرفته بودم. ابهت، بلندی، سفیدی، مقرنس ها و قوس زیر برج، پهناوری میدان که چون سینی سبز برج در کانون آن بود، بی همتایی و منحصر بفرد بودن آن که هرگز نظیرش را ندیده بودم، و شاید چیزهای دیگر آن که ناخودآگاه به احساسم راه یافته بود، همه و همه تصویر دیگری از معنای شهر و بخصوص تهران در درونم سرازیر کرد. از پله های زیر زمین برج پایین می رفتم که سینما و موزه را ببینم که مرد بلند قامتی جلویم آمد و گفت «عکس رنگی فوری، فقط ده تومامن». لحظه ای تامل کردم. یادم افتاد روزی یکی از بستگانم که ساکن تهران است ترک ها و دهاتی هایی را که در میدان آزادی عکس می گیرند مسخره می کرد و آن را نشان دهاتی گری شان می دانست! با خودم کلنجار رفتم. اگر می گرفتم مهر تاییدی بر روستایی بودنم بود و اگر نمی گرفتم دلم راضی نمی شد! راستش زیبایی برج، ارزش عکس یادگاری را داشت. اگر برج آزادی ارزش عکس یادگاری را نداشته باشد، چه چیز شهر تهران چنین ارزشی را دارد؟ عکاس متوجه تمایلم شد اما نمی دانست چرا دو دلم. به تقلا افتاد. قیمت را به هشت تومامن کاهش داد؛ آلبومی از عکس هایش را نشانم داد. یکی سوار موتور با عینک، ژست بهروز وثوقی و «رضا موتوری» را گرفته بود، دیگری کیم دوقلو دستش گرفته بود مثل بچه های لوس و ننر روی چمن ها دراز کشیده بود، آن دیگری گویا سه نفر آدم های مست بودند و قهقهه می زدند، یکی هم مثل عکس پرونده های اداری زمان شاه کروات زده بود مجسمه وار کنار برج ایستاده بود. همین طور که عکس ها را نشان می داد، چند بار از فاصله دور و نزدیک دوربینش را بطرفم گرفت و فلاش زد و هر بار گفت عجب عکسی خواهد شد! و آخر کار توصیفی هم از قد و بالایم ارائه کرد و گفت هیکلم با برج آزادی تناسب دارد و توی عکسم تماشایی و دیدنی خواهد شد! اینها را که گفت شک کردم. نکند یارو کلاهبردار است! چرا اینقدر تلاش می کند مرا متقاعد کند عکس بگیرم؟ عکس مرا برای چه می خواهد؟ اصلآ او کیست و اینجا چکار می کند؟ یکباره وحشت زده شدم و بدون حرفی و کلامی ساکم را دوشم انداختم و در حالیکه صدا می زدم کجا؟ چی شد؟ بدو بدو دور شدم! + نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی