زندگینامه مقالات کتاب ها درس ها و جزوات تالار گفتگو/انجمن یادداشتهای روزانه گالری عکس تماس با من صفحه نخست

اتاق جنگ چرچیل

تابلوي بزرگي بر روي راهرو باريک زير زميني - در زير ساختمان هاي بلند سنگي در ابتدا «پارک سنت جيمز» در منطقه وستمينيستر - عابران را به بازديد از زير زمين دعوت مي کند: کابينت وار رومز (اتاق هاي کابينه جنگ) چرچيل در جنگ جهاني دوم نزديک تر مي شوم. دو مرد پنجاه و چند ساله با حالتي از تحير، پله هاي راهرو را بالا مي آيندد: «بسيار جالب و ديدني بود، نه؟ چرچيل زيرک و باهوش بود، نه؟»

مجسمه ها سخن مي گويند

نوزدهم ژانويه است و يک ساندي ديگر. هواي ملايم و آفتابي مرا به ميان بوميان اين جزيره قشنگ در خيابان ها کشانده تا دوش به دوش آنها دوش آفتاب زمستاني بگيرم! به نيت گالري، موزه يا شکار حادثه اي مردمنگارانه در«باغ هاي وايت هال» در ساحل غربي رود تيمز، درست مقابل چزخ و فلک توريست پسند « لوندون آي» پرسه مي زنم. کنار ساحل مجموعه اي از بناهاي تاريخي ويکتوريايي دوران امپراتوري، شکوه و عظمت تاريخ، معماري و قدرت انديشه و خلاقيت آدمي را نمايش مي دهند. آه ! خداوندا چه عظمتي! چگونه مي توانم کوهي از سنگ هاي تراش خورده را که چون مرواريدي بر سينه بلورين لوندون مي درخشند، ببينم و حيرت نکنم.

پنجه هاي تواناي معماران و مجسمه سازان در منطقه تاريخي وسيع وستمينيستر ( سيتي آو وستمينيستر) چنان طبعيت، تاريخ و هنر را بهم آميخته که با هر دم و بازدم هواي تازه، ذرات زيبايي را فرو مي برم. مي بينيد، پيکره ها، مجسمه ها و بناهاي رومي و رومانسک و باروک و گوتيک و ويکتوريا چگونه به شهر زيبايي بخشيده اند. نه، چيزي بيش از زيبايي در اينجاست. زمان و مکان در هم ادغام شده و ديروز و امروز، سنت و مدرنيته وحدت يافته اند. همين وحدت سحر آميز«زمان» و «مکان» و ديروز و امروز در «فضايي» کاملآ عيني و محسوس است که مرا از ذوق و اشتياق سرشار کرده است و هزاران جهانگرد از سراسر عالم به اينجا کشانده است. نوعي «حس استمرار» و «تداوم» در وجودم جاري است. ديگر با هيچ لحظه اي از ديروز فاصله ندارم و از انفصال فاصله گرفته ام. گويي رنسانس همين امروز است، عصر خرد و روشنگري در جلو چشمانم زنده و حي و حاضرند. داووينچي و ميکلانژ با من قدم مي زنند، سخن مي گويند.

همين حس پيوستگي است که انديشه را بارور و توانا مي سازد. براستي چه دشوار است در لندن بود و نيانديشيد. در و ديوار ترا را به گرفتن الهام و ايده وادار مي کنند. تو در امتداد تاريخ هستي، نيازي نيست به حافظه و کتاب مراجعه کني. منابع زير پاي تو و در برابر ديدگان توست. اگر شکسپيرها و نيوتن ها و ويليام بليک ها و ويليام ترنر ها و جين اوستين ها و چالز ديکنز ها از اين شهر برنمي خواستند، جاي بس تعجب داشت! من که از تهران - شهر سنگ، دود، آهن و سيمان - آمده ام، نمي توانم با ديدن شهر روح و زيبايي و تاريخ، احساس کمبود نکنم، نمي توانم کمبود احساس در خودم را پنهان کنم. مي بينيد، قدم به قدم مجسمه اي و ستوني و يادماني روح لحظه به لحظه تاريخ را از صبح ميلاد مسيح تا صبح امروز، درکالبد بي جان بناها و خيابان ها دميده و هر تکه سنگ را به انديشنده اي لطيف بدل ساخته است.

کنج هر ديوار، گنجي، حرفي و حديثي. همه ترا به گفتگو دعوت مي کنند. مي بينيد، اين پير مرد بلند قامت انجيل بدست که رداي مشگي به تن کرده ويليام تيندال است. مرا صدا مي زند: آي جوان، چرا بي اعتنا از کنارم مي گذري. من بودم در اوايل قرن شانزده بايبل ( انجيل) را از لاتين به انگليسي ترجمه کردم. دنياي مسيحيت بعد از من ديگر بايبل لاتين را نخواند و نديد. مرا در 1536 در ويلورد ( ) به شهادت رساندند. مي دانيد با ترجمه بايبل به انگليسي ديگر همه مي توانستند بدون مراجعه به روحانيان کليسا آن را بخوانند. تا آن زمان قدرت روحانيان به اين بود که از کتاب لاتيني خدا راز گشايي کنند. حال با ترجمه انجيل، ديگر رازي براي گشودن نبود. اين جمله اي را که مي بينيد در زير پاهايم حک کرده اند، آخرين کلام من بود، آن هنگام که چشم از جهان فرو مي بستم گفتم: «خداوندا چشمان پادشاه انگلستان را بگشا.»

و چنين شد. يک سال پس از مرگ او پادشاه انگليس دستور داد يک نسخه از انجيل انگليسي در تمام کليساها بگذارند. و بعد از آن اقتدار کليسا فرو ريخت و فرو ريخت تا بتدريج رنسانس، عصر خرد و عصر روشنگري از راه