lمتنی که ملاحظه می نمایید گزارش مباحث درس سیاست فرهنگی اینجانب در دوره کارشناسی ارشد رشته مطالعات فرهنگی دانشگاه علامه طباطبایی می باشد. از کلیه دانشجویان عزیزی که این مباحث را تدوین و آماده ساختن و دانشجویان عزیزی که در کلاس ها و مباحث شرکت نمودند صمیمانه سپاسگزاری می نمایم. به امید اینکه این جزوه بتدریج تکمیل و بصورت کتاب منتشر شود. آنچه این متن را از متون دیگر در زمینه سیاست فرهنگی متمایز می سازد تاکید و تمرکز آن بر بررسی سیاست فرهنگی از دیدگاه مطالعات فرهنگی است. در این زمینه منابع بسیار اندکی وجود دارد و از اینرو باید همین گزارش مختصر را هم مغتنم دانست. البته تلاش نگارنده این است که هر چه زودتر متن منقح و کاملی برای سیاست فرهنگی مهیا نمایم.
گروه مطالعات فرهنگی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی برنامه ریزی و سیاست فرهنگی دکتر نعمت الله فاضلی بهار 1386
آشنایی با درس، هدف ها و مباحث هدف اين درس آشنا ساختن دانشجويان با مباحث نظري مديريت و برنامه ريزي فرهنگي از منظر گفتمان ها، ديدگاه ها، روش ها و بينش هاي رشته مطالعات فرهنگي از يكسو، و همچنين آشنايي دانشجويان با مسائل، موضوعات و مباحث عملي نظام مديريت و برنا مه ريزي فرهنگي در ايران از منظر و رهيافت مطالعات فرهنگي از سوي ديگر است. با توجه به هدف مذكور، انتظار مي رود كه دانشجويان بتوانند با گذراندن اين درس تا حدودي با نحوه كاربست دانش و نگرش مطالعات فرهنگي در مديريت و برنامه ريزي فرهنگي آشنا شوند و توانایي هاي لازم براي تحليل مسائل نظام مديريت و برنامه ريزي فرهنگي در ايران از منظر مطالعات فرهنگي را بدست آورند. در این درس تلاش ما این است تا با رویکرد مطالعات فرهنگی به موضوع سیاستگذاری و سیاست فرهنگی آشنا شویم و به بررسی این پرسش می پردازیم که مطالعات فرهنگی چه ارتباطی با مقوله سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی دارد و چگونه در مطالعات فرهنگی به مقوله سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی بپردازیم، از چه منظری به آن نگاه کنیم و ضرورت های معرفت شناختی و روش شناختی و نظری و ملاحظات عملی مربوط به آن چیست؟ همچنین به بررسی و نقد تحلیل گفتمان های مربوط به سیاست گذاری فرهنگی در ایران با رویکرد مطالعات فرهنگی می پردازریم سعی می کنیم توضیح دهیم که از ابتدای ورود دولت به حوزهء فرهنگ و آموزش و عرصه فرهنگ عمومی چه فراز و نشیب های گفتمانی شکل گرفته است و در عرصه های فرهنگی مختلف چه نمود هایی داشته است. علاوه بر این، مروری نیز بر وضعیت گفتمان های سیاست گذاری فرهنگی در غرب خواهیم داشت. رکن اصلی مفهوم سیاست فرهنگی ، رابطه دولت وفرهنگ می باشد که به بررسی نوع ونحوه دخالت دولت ها را در حوزه فرهنگ می پردازد . فرهنگ مفهوم گسترده ای است وحداقل دو قسمت روشن دارد که دولت ها در آن مداخله می کنند : 1.فرهنگ عمومی 2. فعایت های فرهنگی مسئله نحوه دخالت دولت درحوزه فرهنگ فقط به جامعه شناسی ومطالعات فرهنگی اختصاص ندارد و درابعاد دیگر نیز قابل مطالعه است . متاسفانه در زمینه مبا حث مورد بحث ما در این کلاس تلاش های چندانی در ایران صورت نگرفته و منابع ترجمه شده به زبان فارسی یا اقتباس شده در این زمینه ارتباط چندانی با مطالعات فرهنگی ندارد، هر چند همانطور که خواهیم دید منابع و مباحث پراکنده ای در سال های اخیر منتشر شده است که آنها را بررسی و معرفی می کنیم . نه تنها در زمینه رویکرد مطالعات فرهنگی به سیاست و سیاستگذاری فرهنگی منابع فارسی چندانی در اختیار نداریم بلکه بطور کلی بحث سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی در ایران چندان به مثابه یک موضوع دانشگاهی مورد توجه نبوده و دانش چندانی در این زمینه تولید نشده است. اگرچه از سال 1345- برنامه پنجم عمرانی کشور به بعد- دولت در ایران بخشی به نام فرهنگ در نظر گرفت و اگر نگاه عملی تری داشته باشیم در اواخر حکومت ناصرالدین شاه و دوره مشروطه مسئله دخالت و مشارکت و تصمیم سازی دولت در امر فرهنگ به معنای عام در اموری مانند حفظ میراث فرهنگی و آثار باستانی و تشکیل موزه مطرح شد ودر دوران رضا شاه به اوج خود رسید و تا به امروز ادامه یافت، اما متاسفانه ادبیات نظری و دانش و مفاهیم و اطلاعات و دانستنی های لازم درباره موضوعی به نام برنامه ریزی و سیاست گذاری فرهنگی در ایران شکل نگرفت. ادبیات موجود در این زمینه بسیار محدود است؛ البته ظرف پنج – شش سال اخیر تغییری - می توان گفت انقلابی- در این زمینه رخ داده و نسبت به گذشته یکباره مجموعهء قابل توجهی –بطور نسبی-ترجمه شده و تحقیقاتی صورت گرفته است .اما در مجموع می توان گفت که درحوزه برنامه ریزی فرهنگی و سیاست گذاری فرهنگی دچار نوعی فقر دانش نظری و تجربی هستیم. دانشجويان بايد به منظور تحقق هدف هاي آموزشي درس فعاليت هاي زير را انجام دهند:
- مطالعه منابع تعيين شده در زمينه مباحث كلاس و مشاركت فعال در كلاس.
- تهيه و نگارش يك كارنوشت در زمينه معرفي و نقد يك كتاب مرجع و منبع آموزشي يا پژوهشي مرتبط با مباحث برنامه ريزي فرهنگي يا برنامه ريزي فرهنگي در ايران . كارنوشت بايد حداقل 5 و حداكثر 7 صفحه تايپي باشد و در كلاس ارائه و بحث شود . كارنوشت بايد دقيقاً مرتبط با يكي از مباحث اصلي كلاس باشد.
- تهيه يك گزارش پژوهشي درباره موضوعات مرتبط بامديريت برنامه ريزي فرهنگي در مطالعات فرهنگي يا مديريت و برنامه ريزي فرهنگي در ايران. اين گزارش بايد بين 20 تا 30 صفحه تايپي و در كلاس درس ارائه شود.
موضوع گزارش با هماهنگي و راهنمايي مدرس درس انتخاب مي شود و بصورت پيوسته و مستمر در هر جلسه نحوه پيشرفت كار پژوهشي ارزيابي مي شود.موضوعاتی که می تواند قابل طرح در گزارش باشد از قبیل : 1 ) تحلیل گفتمان های سیاست فرهنگی ؛ بطور کلی بررسی مفهوم سیاست فرهنگی در رشته های مختلف نظیر علوم سیاسی ، جامعه شناسی ، حقوق و .... 2 ) بررسی مدل های سیاست گذاری فرهنگی در جوامع مختلف . 3 ) بررسی مساله ها یا وجوه پروبلماتیک در سیاست فرهنگی .4 ) تحلیل سازمان ، سیاست ها ونقش های سیاست گذاری فرهنگی . 5 ) تحلیل جامعه شناسانه یک سیاست خاص وپیامدهای آن در بین مردم که یکسویه آن دولت قرار دارد . شیوه ارزيابي درس · 2 نمره براي مشاركت فعال در كلاس شامل ارائه گزارش پژوهش، ارائه كارنوشت خلاصه و نقد كتاب و شركت فعال در بحث كلاس.· 2 نمره تهيه خلاصه و نقد كتاب · 6 نمره تهيه گزارش پژوهش · 10 نمره امتحان كتبي
منابع
- Bennet, Tony 1998. Culture: a reformer’s science. London: SAGE.
- Shore, Crise and Susan Wright 1997 (eds.) Anthropology of policy: critical perspectives on governance and power. London and New York: Routledge.
- Lewis, Justine and Toby Miller 2003 (eds.) Critical cultural policy studies: a reader.
- London: Blackwell.
- يونسكو. 1358. فرهنگ و برنامه ريزي. ترجمه پهلوان، چنگيز. تهران: پژوهشكده علوم ارتباطي و توسعه ايران.
- اجلالي، پرويز. 1379. سياستگزاري و برنامه ريزي فرهنگي در ايران. تهران: نشر آن.
- وحيد، مجيد (ويراسته) 1382. سياستگذاري و فرهنگ در ايران امروز. تهران: مركز بازشناسي اسلام و ايران.
- آشنا، حسام الدين. 1384. از سياست تا فرهنگ: سياست هاي فرهنگي دولت در ايران (1304-1320).
- تهران: انتشارات سروش.
- ستاري، جلال. 1379. در بي دولتي فرهنگ: نگاهي به برخي فعاليت هاي فرهنگي و هنري در بازپسين سال
- حسين لي، رسول. 1379. اصول و مباني سياست فرهنگي در آسيا و آفريقا. تهران: نشر آن
- حسين لي، رسول. 1379. اصول و مباني سياست فرهنگي در جمهوري اسلامي ايران. تهران: نشر آن.
- گوردن، كريستوفر و سايمون ماندي. 1383. ديدگاه هاي اروپايي سياست فرهنگي. ترجمه هادي غبرائي. تهران: دفتر پژوهشهاي فرهنگي.
- هاتر، مايكل و ايلد ريزو. جنبه هاي اقتصادي ميراث فرهنگي. ترجمه علي اعظم محمد بيگي. تهران: انتشارات اميركبير.
- ّيكاك، آلن و ايلد ريزو 1376. اقتصاد فرهنگ و سياست هاي فرهنگي. تهران: مركز پژوهشهاي بنيادي.
- تراسبي، ديويد. 1382. اقتصاد و فرهنگ. ترجمه كاظم فرهادي. تهران: نشر ني.
- ستاري، جلال. 1361. نزاع بر سر قدرت فرهنگ. تهران: انتشارات توس.
- مك لئود، تاس. اچ. 1377. برنامه ريزي در ايران. ترجمه علي اعظم محمد بيگي. تهران: نشر ني.
- مولينير، پير. 1372. آموزش مديران فرهنگي. تهران: مركز پژوهشهاي بنيادي.
- في، برايان. 1383. نظريه اجتماعي و عمل سياسي. ترجمه محمد زارع. تهران: انتشارات روزنامه ايران.
- كاستي ها و راهكارهاي بخش فرهنگ (گزارش همايش). 1382. تهران: پژوهشگاه هنر، فرهنگ و ارتباطات.
- يونسكو. 1380. صنايع فرهنگي (مانعي بر سر راه آينده فرهنگ). ترجمه مهرداد وحدتي. تهران: انتشارات مؤسسه نگاه معاصر.
- هال، مايكل و جان ام. جنكيز. 1378. سياستگذاري جهانگردي. ترجمه محمد اعرابي و داود ايزدي. تهران: دفتر پژوهشهاي فرهنگي.
- گارئون، الوار. 1377. سياست ملي كتاب: راهنماي توسعه كتاب و كتابخواني. ترجمه محمد جعفر پوينده. تهران: نشر كارنامه.
- شير محمدي، جمال. 1376.سياستگذاران و سياست بازان سينماي بعد از انقلاب. تهران: ناوك.
- ژيرار، آگوستين. 1373. سياست فرهنگي. ترجمه علي هاشمي و پروانه سپرده و عبدالحميد زرين قلم. تهران: مركز پژوهشاهي بنيادي.
- ايسار، يودهيشتر. 1378. ميراث فرهنگي: چالش ها و ضرورت ها. ترجمه داود حيدري. تهران: آينده پويان.
- حبيبي، محمد. 1379. خصايص مديران فرهنگي. تهران: تبيان.
- مازر زاك، آن. 1376. روش هاي سياست پژوهي. ترجمه هوشنگ نايبي. تهران: مركز پژوهشهاي بنيادي.
- يونسكو. 1376. رهيافتي انسان شناختي به فرهنگ و توسعه. ترجمه نعمت الله فاضلي و ممد فاضلي. تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزار فرهنگ و ارشاد اسلامي.
· دو پوئي، گزاويه. 1374. فرهنگ و توسعه. ترجمه فاطمه فراهاني و عبدالحميد زرين قلم. تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي.· جانسون ، لزلی . منتقدان فرهنگ . ترجمه ضیاء موحد .نشر طرح نو (مطالعه فصل 7 به بعد)
- شوکر ،روی . شناخت موسیقی مردم پسند . مترجم : محسن الهامیان . انتشارات ماهور(مطالعه فصل 12)
بنیان های های نظری سیاستگذاری فرهنگیشاید مهمترین پرسش آغازینی که از منظر مطالعات فرهنگی می توان در زمینه سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی مطرح ساخت این باشد که آيا برنامه ريزي فرهنگي ممكن است؟ در پاسخ به اين پرسش بايد دو نكته را پاسخ داد:
- برنامه ریزی براي چه چيزي انجام مي شود؟ يا منظور از فرهنگ در اينجا چيست؟
- چه كسي بايد برنامه ريزي كند؟ دولت يا مردم؟
برخي معتقدند اساساً نمي توان براي فرهنگ برنامه ريزي كرد زيرا :
- فرهنگ با احساس، شخصيت و فرديت انسان ها سر وكار دارد و دخالت دولت در آن باعث خدشه دار شدن آزادي هاي فردي و اجتماعي مي شود .
- فرهنگ قابل سنجش، محاسبه، كنترل و پيش بيني نيست كه بتوان براي آن برنامه ريزي كرد .
- فرهنگ مفهوم ثابت و معيني ندارد. مي توان آنرا گسترده يا محدود در نظر گرفت.
- فرهنگ با تمام فعاليت هاي اقتصادی-اجتماعي عجين شده است و تفكيك امر فرهنگي دشوار است.
- فرهنگ در معناي محدود كه ناظر بر آفرينش فرهنگي و خلاقيت است به نخبگان تعلق دارد و هزينه هاي آن نيز بايد از منابع داوطلبانه پرداخت شود نه از بودجه عمومي و دولت .
- فرهنگ فراتر از سياست است . دخالت دولت تنها براي كمك به فرهنگ يابي مردم است.
- كمي كردن فرهنگ امر دشواري است. در نتيجه مشكل مي توان هدف هاي كمي سنجش پذير براي برنامه ريزي فرهنگي تعريف نمود . همچنين به دليل دشواري در كمي سازي ، تعيين بودجه براي اقدام فرهنگي نيز دشوار است.
- از آنجا كه فرهنگ با ارزش ها، هويت و قدرت سر و كار دارد ، مشكل مي توان عرصه فرهنگ را از سياست جدا نمود (پهلوان 1358: 40-41).
همچنین در پاسخ به پرسش امکان پذیری سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی باید دو مفهوم از فرهنگ را از هم تفكيك كرد :
- ”مفهوم عام“ كه ناظر به تمام وجوه زندگي است و به اهداف متعالي و مربوط به آرمانهاي فرهنگي كلان مانند هدف هاي ايدئولوژيك مي پردازد .
- ”مفهوم خاص“ كه شامل برنامه ريزي براي توسعه می باشد و ابعاد معيني مانند اوقات فراغت، خلاقيت فرهنگي، حقوق فرهنگي را در بر می گیرد . (اجلالي 1379:23).
بطور کلی در تمام طول تاریخ اندیشه بشری نوعی چالش نظری درباره ا مکان پذیری سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگی وجود داشته است. این دو نظریه را می توان دیدگاه افلاطونی (که ممکن و ضروری می داند) و نظریه ارسطویی (که آن را محدود و مشروط می داند) نامید.
- نظريه افلاطوني : زندگي مردم بايد تحت يك مجموعه سخت و انعطاف ناپذير ”هماهنگ“ شود.
- نظريه پريكلس: دولت نبايد عقايد و روش خاصي را به اتباع خود تحميل كند . وظيفه دولت حفظ و تقويت صناعات زندگي و و همچنين دادن فرصت هاي كافي به افراد براي شركت در ”ميراث فرهنگي بشر“ است . (آشنا 1384: 11).
نکته ای که در این بحث باید به آن توجه داشت این است که دوحوزه سیاست گذاری وبرنامه ریزی را از یکدیگر جدا هستند ؛ گاهی برنامه ریزی امکان پذیر است اما سیاست گذاری امکان پذیر نیست و گاهی بالعکس ، سیاست گذاری امکان پذیر است وبرنامه ریزی امکان نا پذیر . تعریف سیاست گذاری از ژیراره : نظامی از هدف های غایی ، شیوه ها وبرنامه های فرهنگی که برای توسعه فرهنگ جامعه در نظر می گیرند . ژیراره توضیح می دهد مهمترین رکن مسئله ، هدف های غایی است . طبق تعریف زیراره سوالی مطرح می شود مبنی بر اینکه : آیا می توان برای یک جامعه هدف های غایی تعیین کرد ، آیا امکان پذیر است یا خیر ؟ به طور کلی نوعی از سیاست گذاری در جامعه است و درعمل بحث های نظری در مورد مفهوم سیاست گذاری وجود دارد .در سطح خرد برنامه ریزی در پاسخ به یکسری پاسخ ها هست اما در سطح کلان این برنامه ریزی وجود ندارد .بطور کلی امکان سیاست گذاری در ایران یک بحث انتقادی ومهم است که فعالیت های جاری ومادی حکومت را به چالش می کشد،به همین دلیل ازنگاه سازمان یا دولت این پرسش بی معنی است اما ارزش انتقادی دارد. از رویکرد برنامه ریزی ومدیریتی ، سیاست گذاری وبرنامه ریزی از هم تفکیک پذیر نیست چون درابتدا سیاست ها ، خط مشی ها و روش های تحقق برنامه ها تعریف می شوند اما از رویکرد مطالعات فرهنگی این دو حوزه از هم تفکیک پذیر هستند ؛در این نگاه حوزه سیاست فرهنگی فقط مربوط به دولت نمی شود بلکه شامل بخش خصوصی ، نهادهای مدنی وارزشی وجنیش های مردمی نیز می شود .همچنین در مطالعات فرهنگی باید بین دو مفهوم تمایز قائل شد :Politics of culture سیاست فرهنگ ؛مربوط به قدرت اجتماعی فرهنگ: قدرت نامگذاری کردن ، قدرت بازنمایی Cultural politics سیاست های فرهنگی (سیاست گذاری فرهنگی) که مورد بحث این درس است. برنامهريزي كردن يك مفهوم مدرن است. در اصل چند پيشفرض اصلي پشتوانه اين امر است در دنياي مدرن (از قرن 19 به بعد) و با پيدايش nation – states اگر تبارشناسي به سبك فوكو بكنيم ميبينيم كه تا اين دوره چنين نگاهي وجود نداشت. در اين چارچوب چند پيشفرض وجود دارد.
- اول، خويشكاري انسان يا خودمختاري انسان يا انسان خود بنياد. به تعبير گيدنز اگر بخواهيم به جامعه نظمي بر پايه علمگرايي صنعتيگرايي بدهيم بايد بگوييم كه قبل از آن يك تلقي متافيزيكي از انسان و جايگاه او وجود داشت. براي انسان آن استقلال و آزادي كه به برنامهريزي راه دهد تعريف نشده بود و در چنين شرايطي برنامهريزي بيمعناست. پس انسان بايد وجودي مستقل و خودبنياد داشته باشد تا برنامهريزي كند . خویش کاری انسان یعنی انسان موجودی خویش کار است و باید کار خودش را انجام دهد و چشم به جای دیگر ندوزد . بنابر اين تلقي متافيزيكي از عالم و اينكه برخي امور توسط نيروهايي مستقل از انسان صورت مي گيرند و ما قادر به انجام كاري نيستيم با روح برنامه ريزي سازگاري نيست. به عبارت ديگر برنامه ريزي مستلزم پذيرش اصل اختيار يا توانايي بكارگيري اراده انسان و نفي تقديرگرايي يا جبر تاريخي است.
- دومين مفروض عقلانيت است . در اين پيشفرض ميپذيريم كه امور جهان قابل برنامهريزي است و ما به عنوان انسان ميتوانيم اين قابليتها را به دست آوريم و علم ميتواند قواعد حاكم بر انسان و هستي را كشف كند و انسان ميتواند بر هستي خويش كنترل پيدا كند. يعني انسان شناسا هست كه از طريق شناخت تسلط و كنترل بر جهان پيدا ميكند. انسان براي خويشكاري ابزار و توانمندي به نام عقل در اختيار دارد و مي تواند امور خودش را به كمك نيرو عقل سامان دهد و نظم عقلاني و حسابگرانه در امور عالم ايجاد كند . پس عالم داراي قابليت محاسبه شدن، پيش بيني و نظم و انتظام پذيري است و انسان مي تواند به کمك عقل خويش آن را سامان دهد.
· سومين پيشفرض براي برنامهريزي اين است كه انسان ناگزير از برنامهريزي است. يعني در پرتو عقل مدرن و انسان خودبنياد، مستقل و آزاد به اين جهانبيني دست مييابيد كه اكنون كه مدرنيته و جهان مدرن با ابزارهاي عقلاني و تلقي خاص از آن شكل گرفته و ما ناگزير به برنامهريزي هستيم و كسي نيست كه از ما ايراد بگيرد و مانعمان شود. ما محكوم هستيم كه برنامهريزي كنيم و از عقل خودمان براي زندگي بهتر و براي برنامهريزي فرهنگي، اقتصادي، سياسي و اجتماعي استفاده کنیم .· كنترل و تصرف ذهني و فني بر عالم مبتنی بر سوبژکتیویته. انسان می خواهد تصرف ذهنی و فنی بر عالم داشته باشد و ابزار لازم براي اين كار يعني عقل را در اختيار دارد. مدرنیته به یک معنا از این بلوغ انسان و از این سوبژکتیویته شکل گرفته است. انسان به عنوان یک موجود شناسا مطرح است و شناساگری بشر میخواهد در همه شالوده ها نفوذ کند و از هر چیز سر در آورد و به سلطه طبيعت و نيروهايي ديگر بر خودش پايان دهد. اين پيشفرضها در حوزههاي اقتصادي جواب داده. مثل برنامهريزي براي مقاومسازي خانهها در برابر زلزله، يا برنامهريزي براي كاهش آلودگي هوا، يا تنظيم قيمتها، شكل دادن به بازار پولي، شكل دادن به تجربه زيسته. پس انسان اين تجربه را کسب می کند كه ميشود جهان بشر را شناخت و از طريق برنامهريزي ، از افراد يا چيزهاي خاص حمايت كرد. مهمتر از همه ميفهميم كه ميتوان براي فرهنگ هم برنامهريزي كرد. اين كه انسان ميتواند خودبنياد باشد، اينكه ميتواند برنامهريزي كند، اينكه موجوداتي خيالي مسئول اعمال ما و كار دنيا نيستند . بديهي است هنگامی که موضوع برنامه ریزی مطرح می شود یعنی انسان می خواهد تصرف ذهنی و تصرف فنی کند و تدابیری بیاندیشد برای استفاده از منابع موجود یا ممکن الوجود برای دستیابی به اهداف مطلوب خودش و هدف هایی که خودش تعریف کرده است. همانطور که فایول گفته است: “What is Possible?” ; “ What is wanted?” "( چه چیزی ممکن است و به چه چیزی می خواهیم برسیم؟) یعنی می توان امور انسانی را با تصمیم گیری عقلانی و روشها و فنون علمی برنامه ریزی کرد . این سخن در دورهء غرور عقلانی بشر و بلوغ عقلانی بشر بر زبان آمده است . بلوغ نوعی غرور ایجاد می کند و شجاعت و شهامتی برای فهمیدن و دانستن ( به گفتهء کانت: " ای انسان جرات دانستن داشته باش".) نکتهء مهمی که در اینجا مطرح می شود تمایل به کاهش تنوع است؛ یعنی از درجه پیچیدگی ها به منظور فراهم آمدن امکان تصرف کاسته می شود. عقلانیت پوزیتیویستی در اینجا مطرح می شود . گزینه ها متناسب با هدف های مشخص عینی فهرست می شوند و بعد بررسی صورت می گیرد تا بهترین گزینه انتخاب شود. در این مرحله دیگر ذهنیت و فرهنگ به طور ناخودآگاه دست کم گرفته می شود؛ مخصوصا در فضای تولید انبوه و بازار انبوه و رسانه های انبوه و بدون توجه به کیفیت ها و تنوع ها و پیچیدگی ها . در یک دوره بحث شکست بازار مطرح شد و معلوم شد که "دست نامرئی بازار" -تعبیری که آدام اسمیت به کار می برد- در مواردی کارایی ندارد. گاهی واگذار کردن به عرضه و تقاضا در بازار موجب می شود که عده ای نتوانند دسترسی به محصولات فرهنگی پیدا کنند، یا عدالت و برابری فرصت برای اوقات فراغت یا خرید محصولات فرهنگی یا استفاده از شادی و سرگرمی و ... وجود نداشته باشد، بنابراین نیاز به بازتوزیع احساس شود. در این حالت بعضی به صورت افراطی ادعا می کنند که بازار شکست خورده است و بعضی نیاز به برنامه ریزی را مطرح می کنند . برخی بحث هویت را مطرح می کنند و اینکه نمی توانیم فرهنگ را به عرضه و تقاضا واگذار کنیم و با توجه به روند جهانی شدن باید هویت خودمان را حفظ کنیم و چون بازار نمی تواند هویت را تعریف کند بنابراین باید هویت را خودمان تعریف کنیم و برای این کار برنامه ریزی فرهنگی لازم داریم. برنامه ریزی موجب رژیمانتاسیون فرهنگ می شود. یعنی فرهنگ را رژیمی مي سازد و برنامه ريزي و رژيمي شدن فرهنگ براي امور زير مشکل ساز مي شود :
- رقابت
- آزادی و ابتکار فردی
- خلاقیت
- تکثر
- انعطاف
- مشارکت مردم در فرهنگ .
برنامه ریزی فرهنگی از لحاظ نظری با پرسش های بسیاری رو برو است. من این پرسش ها را فهرست وار طرح می کنم.
- اهداف انسانی قرین ابهام است. پشت Practice های فرهنگی ابهامی نهفته است. هدفی مستقل از Practice ها و تجربه ها و تفسیرهایی که انسان ها از فرهنگ دارند. وقتی می خواهیم در مقابل یک Practice یک هدف در نظر بگیریم، آیا ممکن است که بتوانیم هدفی مستقل از تجربه فرض کنیم؟
- آیا باورها ، ارزش ها، گرایش ها، تفسیرها را می توان با Policy پوشش داد؟
- چون هدف ها بیشتر پیشینی ( a priori ) هستند و گرایش به آن دارند که مستقل از تجربیات مطرح شوند. چگونه می توان هدف را مستقل از مردم که به کار برندهء نهایی فرهنگ هستند تعریف کرد؟
- با توجه به اینکه اهداف جز از طریق تعامل با مردم و مشارکت آنها قابل تعریف نیست . هدفی که سیاست گذار تعریف می کند، هدف خود اوست . در این صورت تصمیم گیری عقلانی تا چه حد کارآمد است؟
- آیا نباید با یک جستجوی رضایت بخش برای کنشگران از طریقی کاملا انباشتی و تدریجی و مشارکتی و تعاملی و با در نظر گرفتن پویایی های نامتعین انسان ها و عدم قطعیت ها و پیش بینی ناپذیری آنها تصمیم گرفت؟
- آیا جدا کردن واقعیت ها از ارزش ها ممکن است؟
- آیا فرایند تصمیم گیری آرام است؟ و آیا این فرایند غیرمنتظره نیست؟
- آیا مفاهیم حقیقت، امنیت، عدالت،... در ذهن چند نفر متمرکز است یا در ذهن ها و نگاه های افراد وجود دارد؟ در اینجا ممکن است تقلیل گرایی پیش بیاید و مسائل به بخشی از امور در ذهن برنامه ریز تقلیل یابد و فرایندهای گفتگو، مذاکره، چانه زنی، ارتباط، توافق و تعامل فراموش شود. از یک هدف تفسیرها و چشم اندازهای مختلفی وجود دارد.
- در کل، برنامه ریزی یک فرایند شناختی است ولی نه با نیمکره چپ مغز و به صورت منطقی و تحلیلی و علی، بلکه خلاقیت و شهود و حس و تجربه نیز که از دل زندگی بیرون می آید باید در این فرایند وجود داشته باشد . معمولا در پشت برنامه ریزی فرهنگی رویکرد تحلیلی سنتی وجود دارد، یک تفکر تحلیلی که می خواهد کل را به اجزائش تقسیم کند. اما کل مساوی با مجموعه اجزا نیست و چه بسا کوچکتر از آن باشد . اما اجزا و افراد ممکن است به دنبال چیزی غیر از کلی که به عنوان نظام فرهنگی و ... در نظر می گیریم باشند. پشت برنامه ریزی فرهنگی عقلانیت دکارتی نهفته است که اصلش بر حضور و بداهت است، تحلیل گرایی و رویکرد خطی از علت به معلول و سنخیت علت و معلول، در حالی که در دنیای واقعی چنین سنخیتی وجود ندارد . یک علت کوچک می تواند همه چیز را تغییر دهد. (چنانکه پاره تو گفته است که 80% مسائل نتیجه 20% علل است)
- عینیت گرایی پوزیتیویستی که در پشت آن Objectivism و Essentialism قرار گرفته و معتقد است که می توان مشاهده ناب داشت و بر اساس آن استقرا کرد و بر اساس استقرا عینیت امور را به دست آورد . با اندازه گیری و به کمک کمیت ها و اعداد و ارقام و با کنترل سوگیری به صورت Objective به ابژه رسید و ذات امور و فرهنگ و انسانها و رفتارها را شناسایی کرد . از طریق سایبرنتیک (فرمانش) و اطلاعات قرار است فرهنگ سازماندهی شود. در اینجا یک نوع عقلانیت تکنوکراتیک و بوروکراتیک به وجود می آید. البته این عقلانیت در مراکزی مانند MIT دستاورد زیادی داشته و برای مردم سلامت و رفاه و اوقات فراغت و سرعت و دقت به وجود آورده اند ، اما در عین ابزارهای مفهومی می خواهند امور وجودی را کنترل کنند . همچنین در برنامه ریزی تمایل به "حل" مسئله وجود دارد در صورتی که باید مسئله را فهمید و تفسیر کرد.
- ساختگرایی- کارکردگرایی، پارادایم پارسونز که فرهنگ را در نظم خلاصه می کند، بر اساس کارکردها و ساختارها، و به کنش ها و کنشگران و تعاملات توجه نمی کند . اما رفتارهای فرهنگی در سرشت خود نظم ناپذیرند، اگر نظمی هم داشته باشند به تعبیری ” Order from Noise” ( نظم پر سر و صدا ) است یا نظم در بی نظمی . همانطور که کسانی مانند هایک گفته اند فرهنگ دینامیزم درونی و پیچیدگی و حتی فوق پیچیدگی ( Super complexity) دارد یا تئوری آشوب بر آن حکمفرماست.
- در برنامه ریزی فرهنگی به جای سوژه های فردی و معنابخش ، ساختارها اهمیت دارند. قواعد بر رفتارها حاکمند .
- تعادل های انسانی و فرهنگی موقت هستند و جای خود را به بی تعادلی می دهند. مبادلهء معنا بسیار بی تعادل صورت می گیرد. جامعه و فرهنگ یک کل پیچیده و در هم تنیده هستند . تعادل های فرهنگی سر صحنه شکل می گیرند و مطابق دینامیزم درونیشان . الیس معتقد است که جامعه شبکه nام تعادل های نقش های متفرد است. جامعه یک مفهوم اعتباری است. جامعه یک اسم است. آنچه وجود دارد افراد است. درجه nام تعادل ها جامعه را تشکیل می دهد. علایق معنایی فرهنگی نامتناهی است و مرتب تغییر می کند و تعادلهایش تغییر می کند .(؟) در "منطق اجتماعی و روش تاویل مسائل اجتماعی" مطرح می کند که به جای کارکردگرایی باید تعامل گرایی در منطق اجتماعی حاکم باشد و نقش ها و کنش ها و ترکیب پذیری آنهاست که در منطق اجتماعی اهمیت دارد . نقش ها در ترکیب های متفاوت و پر ابهامی هستند و عدم قطعیت دارند و ویژگی خصوصی و پشت آنها تفسیرها و معانی وجود دارد . (؟) نظریهء شدن (Becoming Theory) را مطرح می کند؛ یعنی کنش های داوطلبانهء خلاق و خودگردان اصرار دارند که مرتب خود را بازتعریف کنند.
.فرهنگ آکنده از امور مجازی است . سیاست گذاران و برنامه ریزان فرهنگی غالبا به فراروایت ( Met narrative ) تمایل دارند. امر مجازی را که به گفته لیوتار در نظام دلالت ها نمی گنجد و ابهام دارد، می خواهند به عنوان خصائص عام در نظامی از دلالت ها بگنجانند - سیاست اساسا استعداد فراروایت شدن دارد . سیاست می خواهد امر مجازی را در متن به حصار بکشد. اما امر متفرر نمی خواهد در نظامی از دال ها و مدلول ها به بند کشیده شود . امر مجازی روایت های متعددی را طلب می کند و امور متفرر فرهنگی در حصار متن نمی توان گنجاند، بنابراین برنامه ریزی فرهنگی، برنامه ریزی "برنامه ناپذیر" است . از افلاطون تا هگل این مشکل وجود داشت که شناخت هر شیء یا فرد یا هر امر وجودی در گرو اندراج شناختی آن در یک صورت نوعی بوده است . از اینجا شالوده گرایی و ساختارگرایی و سیستم گرایی به وجود می آید . اما فرایند حفظ و تولید معانی، نامتناهی است و مندرج در صورت نوعی نیست. به این ترتیب پساساختارگرایی مطرح می شود و افرادی مانند دریدا ، لاکان، فوکو، لیوتار، بودریار ... سیطرهء نهادها بر سوژه های معنا بخش و امور وجودی و بحث شالوده زدایی را مطرح می کنند . البته شالوده زدایی به این معناست که برای فهم یک تجربه باید از شالوده ها عبور کرد و در شالوده ها نفوذ کرد. من آن را تحلیل رادیکال شالوده ها می نامم . می توان از عبارت "شرحه شرحه کردن" استفاده کرد که دکتر سروش به کار برده است. دریدا می گوید که شالوده اجازه فهم یک تجربه را نمی دهد. به هرحال تجربه در متن یک سنت شکل می گیرد ، اما باید شالوده ها را در دل همان سنت مرتبا مورد نقد رادیکال قرار داد . جمله مشهوری از سارتر نقل شده که" انسان اول وجود دارد و بعد خود را تعریف می کند." این تعریفی از گفتمان است. هرچه ما می گوییم، گفتمان ما و تاویل ما از واقعیت است . ما سعی می کنیم با گفتمان هایمان به پراکندگی جهان و فرهنگ سامان بدهیم . در اینجا اندیشه مرکز زدایی پیش می آید. اندیشه مرکز ندارد . البته آنچه من گفتم ارزش نظری دارد و نه عملی . این بحث رویکردی پدیدار شناختی بود به اینکه تجربه های زیسته بشری و فرهنگی ظهورات نامتناهی تجربه های زیسته هستند و همواره برای انسان ها دلیلی برای تجربه کردن و متفاوت زیستن و تمایز وجود دارد. بهر حال، به قول ماندی«هر كشوري سياستي فرهنگي را دنبال مي كند، حتي اگر سياست كشوري مبتني بر فقدان چنين سياستي باشد . » اين واقعيتي است كه اخيراً به نحو چشم گير شكل گرفته است و جزء پيامدهاي جانبي جنبش هاي سياسي و اجتماعي قرن بيستم بشمار مي رود (سايمون ماندي 1383: 64) . از اینرو موضوع اصلی که باید به بررسی آن پرداخت، میزان و نوع مداخله دولت در فرهنگ است. ميزان دخالت دولت در فرهنگ هم به نوع و ايدئولوژي حكومت بستگي دارد . در يك طيف دموكراتيك/غير دموكراتيك، هر چه حكومت وابستگي كمتري به مردم داشته باشد، ميل آن به دخالت در فرهنگ بيشتر مي شود. . تفاوت دولت ها در ميزان دخالت و نوع دخالت آنهاست . دخالت گسترده دولت ها در فرهنگ ناشي از تحولات مختلف رخدادهای بعد از جنگ جهاني دوم بود. این تحولات عبارت بودند از:
- استقلال يافتن كشورهاي مستعمره و نياز آنها به سياست هايي براي حفظ و تقويت هويت ملي و برنامه ريزي براي يكپارچه سازي فرهنگي.
- گسترش صنايع فرهنگي، جهانگردي، رسانه هاي ارتباطي و ضرورت برنامه ريزي و كنترل و بهره برداري از آنها و فايده مند شدن فرهنگ.
- شكل گيري و گسترش دولت رفاه و افزايش تقاضاي مردم براي رفاه فرهنگي و دسترسي به حقوق فرهنگي .
- ضرورت برنامه ريزي دولت براي ايجاد برابري فرهنگي بين طبقات مختلف .
- شكست و ناكامي برنامه هاي توسعه اقتصاد محور و درك جدايي ناپذيري توسعه فرهنگي از توسعه اقتصادي .
- اهميت يافتن اقتصاد فرهنگ .
- ظهور نگرش هاي توسعه درونزا، توسعه بومي، توسعه پايدار و توسعه همه جانبه در نظريه هاي توسعه
- ضرورت سياست گذاري دولت ها براي حفظ هويت فرهنگي ملت ها در فرايند بسط فرهنگ آمريكايي (ژاك لانگ وزير فرهنگ فرانسه در 1975 جهان را به جهاد عليه امپرياليسم فرهنگي آمريكا فراخواند) . كندي رئیس جمهور آمريكا در 1963 يادداشت سياسي منتشر كرد كه اعلاميه آمريكا براي صدور فرهنگ آمريكايي شناخته شد.
- نياز به فرهنگ وجود دارد اما مكتوم است. اگر اين نياز آشكار نشود در جريان زندگي روزمره فراموش مي شود . دولت ها بايد از طريق رسانه ها، مراكز آموزشي و ساير ابزارها احساس نياز به فرهنگ را در مردم تقويت و تشديد كنند .
علاوه بر ضرورت هاي تاريخي و اجتماعي بعد از جنگ جهاني كه لاجرم دولت ها را به عرصه سياستگذاري فرهنگي كشاند ، مي توان از لحاظ نظري تلقي از فرهنگ داشت كه امكان برنامه ريزي براي آن را ميسر و ممكن مي داند . اگر فرهنگ را آن گونه كه انسان شناسان بر آن تأكيد می کند امري اكتسابي بدانيم، بنابر اين مي توان آن را از راه آموزش به افراد انتقال داد . پس قابل برنامه ريزي نيز مي باشد. «فرهنگ خود زاده دست بشر است نه آنكه همواره بر او مسلط باشد (فرهنگي 1377: 93) . بر اساس اين تلقي از فرهنگ گرت هافستد فرهنگ را چنين تعريف مي كند : «...برنامه ريزي جامع ذهن كه به جدا سازي اعضاي يك گروه يا دسته از ديگران مي انجامد» (به نقل از فرهنگي 1377: 85) . بر اساس نظريات هافستد، ترومپارس، چين كوتا و رونكانين برنامه ريزي فرهنگي شامل دسته قابل ملاحظه اي از عوامل مي شود كه عبارتند از : زبان (كلامي و غير كلامي)، اقتصاد، مذهب، سياست، نهادهاي اجتماعي، قشربندي اجتماعي، طبقات، ساختار خانواده، ارزش ها، نگرش ها و گرايش ها، آداب، رسوم، اقلام مادي زندگي، زيبايي شناسي، و آموزش و پرورش (فرهنگي 1377: 86). نخستين بار در 1967 ميزگردي مركب از كارشناسان 24 كشور از طرف يونسكو در موناكو تشكيل شد تا به گفتگو درباره سياست هاي فرهنگي بپردازد. در بيانيه پاياني اين نشست نكات زير مطرح مي شود:
- ضرورت ”اقدام فرهنگي“(cultural action ( در تكميل برنامه هاي آموزشي و علمي .
- براي جهت دادن توسعه علمي و فني در ”خدمت روان“ و ”همگاني كردن فرهنگ“ در خدمت همه مردم
- ضرورت توجه به ”توسعه فرهنگي“ همگام با توسعه فني (پهلوان 1382: 135).
دلايل ديگري وجود دارد كه مسئله برنامهريزي به حوزه فرهنگ هم تسري پيدا كرده. اين دلايل و عوامل از اين قرارند :1- نيازهاي فرهنگي ( شامل مجموعه نيازهاي عمومي مانند سوادآموزي، دسترسي به انواع آموزش، دسترسي به خدمات فرهنگي براي شكوفا كردن استعدادها، نياز به ارتباطات و امكاناتي كه براي برقراري ارتباط هست و امنيت فرهنگي ) آيا ميتوان گفت كه دولت مسئوليتي درباره سوادآموزي يا آموزشهاي حرفهاي – كه برخی عنوان می کنند - ندارد ؟ اين نیازهای فرهنگی در كنار نيازهاي اقتصادي و سياسي ضرورت مداخله دولت در فرهنگ را مطرح ميكند . با شكل گرفتن مفهوم شهروندي و حقوق شهروندي در سطح محدود سياسياش - كه اینگونه بیان می داشت که مردم يك ملت بايد از حق آزادي بيان و ابراز وجود برخوردار باشند - به تدريج در ابعاد دیگر نیز بسط يافت و بعد حقوق اجتماعي مطرح شد مانند انواع بيمهها، انواع خدمات درماني، حق آموزش و سپس به سمت حقوق اقتصادي هدایت شد كه وظيفهاش جستجوی شغل برای افراد بیکار و ارائه خدمات مختلف و موردنياز مانند بيمه بيكاري و معلولين است. عملاً دولت رفاه يك مجموعه كامل شد و بعد از جنگ جهاني دوم دولتها مؤظف شدند در كنار حقوق اجتماعي، سياسي، اقتصادي چيزي به اسم حقوق فرهنگي نیز برای شهروندان قائل شوند . بهتدريج مصداقها و معاني آن باتوجه به بستر جامعه فرق كرد. در دهه 60 حقوق فرهنگي درحد حق تأليف و حقوق معنوي به معنای حق مالكيت بود . اما در دهه 80 و 90 تبديل شد به شهروندي فرهنگي در كنار بقيه شهرونديها . يعني به رسميت شناخته شدن حق متفاوت بودن در جامعه . يعني ميتوانيد متفاوت باشيد از يك مجموعه ملي . اين بيان از شهروندي مخالف همه آنهاي ديگر هم هست . چون قبلاً از طريق همه نشانهها و آيينهاي ملي يك همدستي ايجاد ميشد . اما از این پس ، شهروند يك جا بودن به معني پذيرفتن تمامي آداب و رسوم رايج نیست . 2- نكته ديگر حقوق فرهنگي است كه در بستر شهروندي فرهنگي مطرح است . آيا امكان دارد بدون مداخله دولت حقوق فرهنگي تأمين شود ؟ جامعهاي نژادپرست را مثال ميزنيم . يك نيرويي يا قوانيني وراي افراد هست كه ميتواند حقوق افراد متفاوت را حفظ كند .دخالت دولت در حوزه فرهنگ به دلايلي مانند مطرح شدن آموزش و اكتسابي بودن علم جامعهپذيري/ فرهنگيابي ضروري ميشود .بعد از اين که اطمینان حاصل شد دولت اين قابليت را داراست كه به نحو سازمان يافتهاي برنامهريزي كند و ملتي را به سويي خاص جهت دهد و وقتي فرهنگ قابل انتقال باشد به لحاظ نظري يعني مديريت و برنامهريزي فرهنگ ممكن است. 3 -علاوه بر اين، گسترش صنايع فرهنگي يعني مؤسسات فرهنگي كه اقتصاد فرهنگ را مطرح كردهاند ( يعني فرهنگ پولدرآر باشد ) توليد، توزيع و مصرف آن هرسه خريد و فروش ميشوند . همه عرصههاي فرهنگ، يعني عرصههاي توليد، توزيع، مصرف معنا، برنامهريزي شدهاند و هزاران عرصهاي كه با مقوله معاني و نمادها سروكار دارند مشمول این قاعده می شوند . اينها همه نشان ميدهند كه برنامهريزي فرهنگي يك اصل تحقق يافته است . فرهنگ سازمان يافته و برنامهريزي شده است . پس همه صنايع نشان ميدهند كه برنامهريزي فرهنگي امري است ممكن . همان طور که گفتیم مسئله اصلي در سیاستگذاری و برنامه ريزي فرهنگي دخالت يا عدم دخالت دولت در فرهنگ نيست بلكه شيوه دخالت دولت در فرهنگ و مدل برنامه ريزي و سياستگذاري فرهنگي، مسئله اصلي است . مدل هاي مختلف ”تخيلي، واقع بينانه، دموكراتيك و راهبردي“ از سياستگذاري فرهنگي وجود دارد (پهلوان 1358: 43) و هر مدل اقتضائات خاص خود را دارد. به عبارت ديگر پاسخ ما از لحاظ روش شناسي برنامه ريزي فرهنگي تابع نوع مدل سياستگذاري حاكم در جامعه و نظام سياسي مورد بحث است. در روش دموكراتيك كه بيشتر مناسب نظام هاي ليبرال دموكراسي است ، هدف هاي برنامه ريزي بر اساس خواست همه گروه ها، اقوام و خرده فرهنگ هاي جامعه و با در نظر گرفتن تعدد و تنوع فرهنگ ها و نگرش هاي فرهنگي تعيين مي شود . همچنين مي توان به روشي تخيلي برنامه ريزي كرد و تنها به وجوه ”فرهنگ آرماني“ توجه نمود و محدوديت ها و چالش هاي احتمالي در زمينه تحقق برنامه را اهميت ناچيزي داد يا اصلاً آنها را محاسبه و منظور نكرد . در اين حالت برنامه ها بيشتر بقدرت تكنوكراتيك دولت وابسته است و تمركز شديد دولتي را مي طلبد. برخلاف مدل تخيلي مي توان به ”الگوي واقع گراي“ استناد جست و هدف هاي سياست فرهنگي را صرفاً به واقعيت هاي وضع موجود و حداكثر استفاده شرايط حاضر محدود ساخت. در اين مدل نيز تنها محل اتكا ما دولت و منابع آن است و نگرشي بوروكراتيك بر برنامه ريزي حاكم است. در اين مدل ، هدف هاي فرهنگي كوتاه مدت، كميت پذير، كمتر ايده آل و بيشتر انتخابي هستند . اما در ”مدل راهبردي“ تلاش مي شود راه حل و رويكردي ميانه يا تلفيقي انتخاب شود . يعني از يك طرف ايده ال ها ديده شوند، و از طرف ديگر واقعيت ها نيز محاسبه گردند. در عين حال، علاوه بر منابع دولتي به منابع عمومي و بخش هاي مختلف جامعه نيز تكيه شود .
رویکردهای مدیریتی و مطا لعات فرهنگی در سیاستگذاری و برنامه ریزی فرهنگيدو رويكرد اصلي درباره شناخت برنامهريزي و سياست فرهنگي وجود دارد 1- مديريتي 2- مطالعات فرهنگيدر رويكرد مديريتي توجه اصلي معطوف به برنامهريزي است. در رويكرد مطالعات فرهنگي توجه اصلي معطوف است به سياست فرهنگي. اين بدان معنا نيست كه در رويكرد مديريتي از مطالعات فرهنگي استفاده نميشود و بالعكس. بدان معنا هم نيست كه اين دو رويكرد هيچ نسبت و تعاملي باهم ندارند، بلكه اين دو از ايدهها، دادهها، مفاهيم و روشهاي هم استفاده ميكنند، اما هدفهاي غايي در اين دو رويكرد متفاوت است. در رويكرد مديريتي به برنامهريزي و سياست فرهنگي، هدف غايي ، شناخت ساز و كارها و جريان عملي برنامهريزي بهمنظور پيشبرد هدفهاي موردنظر برنامهريزي و سياستگذار است . در رويكرد مديريتي ميخواهيم جريان عملي را بشناسيم تا به برنامهريز، مدير، كارفرما، سازمان مربوطه در تحقق اهداف موردنظر خود ياري رسانيم . در اين رويكرد درصدد استفاده از دانش فني و علم مديريت براي اعمال يك مديريت عقلاني شده بر سازمان يا حوزه فعاليت موردنظر هستيم، يعني به سازماندهي عقلانيتر فعاليت و برنامههاي موردنظر ياري می رسانيم . فرض كنيد در همين نگاه مديريتي ما مجبوريم مثلاً به اين بحث بپردازيم كه برنامه چيست، چگونه تنظيم ميشود، فرايندهاي اجراي برنامه چگونه است ؟ يعني برنامه، طراحي برنامه و ارزيابي نتايج و پيامدها موردنظر است، خواه در حوزه سياست باشد یا در حوزه اقتصاد . هدف اين است كه با هزينه كمتر نتايج بهتر و بيشتر بهدست آوريم . اينجا هم هزينه انساني مطرح است و هم اقتصادي، سياسي و... براي رسيدن به بهترين موقعيت . ممكن است كار توليد كالا باشد، يا ايجاد تغييري در نگرش، يا ترويج يك ايده، در همه موارد به برنامهريزي فرهنگي و سياست فرهنگي نياز داريم. بهطوركلي هدف اصلاح و بهبود فرايندها و عملكردهاي سازمان مورد بحث است . در اين نگاه مديريتي به مقوله برنامهريزي و سياست فرهنگ ، افرادي كه استخدام ميشوند بهعنوان كارشناس يا تكنيسين مديريت فرهنگي در خدمت سازمانها قرار ميگيرند . اين سازمانها ميتوانند كوچك يا بزرگ باشند . مثلاً يك باند موسيقي ميخواهند برنامهاي اجرا كنند . در آغاز يك كارشناس لازم است كه تبليغات، دعوتها، بازاريابي، فروش و بعد توزيع درآمدها را بهعهده بگيرد. يا يك گالري عكاسي براي كار خودش به چيزي درحد كارشناس موزه يا عكس نياز دارد .رويكرد مديريتي در اينجا هدفش تربيت کردن کارشناس است. كارشناس يا تكنيسين يا مشاور متخصص مديريت فرهنگي . رشته مطالعات فرهنگي در دانشگاه علامه طباطبایی در آغاز"مديريت امور فرهنگي" بود و برمبناي شكل گرفتن اين سنت ضرورت يافت كه دولت بعد از انقلاب درصدد مديريت فرهنگي در همه سطوح عام و خاص برآمد و به دليل اقتدارگرايي و ایدئولوژیک بودن، به يك سازمان بوروكراتيك گستردهاي براي نظارت، هدايت، حمايت و اجراي فرهنگ و به تعبیر دقیق تر کنترل کلیت فرهنگ نياز داشت . در واقع هدف كلي اين بود كه ميخواست "مديريت بر فرهنگ" بكند و متناسب با آرمانها و ايدهالهاي اسلامي فرهنگسازي نماید، البته باتوجه به قرائتی كه رهبري انقلاب اسلامي از آرمانها و ايدهالهاي اسلامي داشت لزوم دخالت مطرح شد . از پيامدهاي اين موضوع یکی هم این بود که سازمان بوروكراتيك فرهنگ گسترش پيدا كرد . البته قبل از انقلاب، و از دوره رضاشاه، مسئله دخالت حكومت در فرهنگ وجود داشت و زمان محمدرضا شاه تشديد شد . اما در جهت ليبرال و سكولار. يعني الگو هم در دوره شاه و هم در دوره آيتالله خميني واحد بود و فرهنگ را به مثابه امر سياسي و بخشي از اركان دولت تلقي ميكردند و نگاههاي اقتدارگرايانه همراه با نوعي مداخله همه جانبه در عرصههاي خصوصي و عمومي وجود داشت. اين رويكرد مديريتي به برنامهريزي و سياستگذاري يك ريشه تاريخي و تثبيت شده در نظام سياسي ايران در دوره معاصر و 100 ساله اخير دارد . يعني از اولين دولت بعد از مشروطه تا بهحال اين رويكرد مطرح بوده است كه بعداً دربارهاش صحبت خواهد شد . يكي از الزامات اين رويكرد اين است كه دانش و روشهاي لازم و متخصص و كارشناس براي تحقق آن داشته باشيم. قبل از انقلاب اسلامي شوراي عالي سلطنتي فرهنگ (كه بعد از انقلاب شد شورايعالي انقلاب فرهنگي) يك دبيرخانه داشت و يك سري نهادها و مؤسسات پژوهشي هم در کنار آن ايجاد شد . اما در زمينه آموزش كارشناس، تكنيسين و خبره هيچ كاري قبل از انقلاب صورت نميگيرد و فقط نشريه " فرهنگ و زندگي " كه سردبير آن ناصر نير محمدي است و همكارانش ستاري و ديگران براي كمك به اين امر تأسيس شد.مركز پژوهشهاي بنيادي هم تشكيل شد كه قبل از انقلاب ذبيحاله صفا رئيس آن بود که چند نشريه و چند طرح بزرگ دارد . اسم فعلي آن پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات است .در قبل از انقلاب براي آموزش تكنيسين كاري صورت نگرفت و بيشتر كارهاي مطالعاتي انجام ميشد . اما بعد از انقلاب اولاً به دليل گسترش سازمانهاي فرهنگي، و دوم به دليل نگرش دولت كه علاقمند به دخالت همه جانبه در فرهنگ بود و دلایل دیگری مانند : گسترش نهاد آموزش عالي، گسترش توليد گفتار در زمينه مديريت فرهنگي و فرهنگ بهطوركلي در سطح جهاني و اهميت يافتن فرهنگ . اين 5 دليل زمينههايي را فراهم کردند كه برنامهگذاري و سياست فرهنگي توسعهاي نهادي پيدا كند و بهتدريج در دانشگاهها زمينه شكلگيري رشتهاي به نام مديريت امور فرهنگي آماده شود . ابتدا جهاد دانشگاهي اين بحث را مطرح كرد و طرح اين ايده را كه مديريت فرهنگي آموزش داده شود ريخت. بهاينترتيب در دانشگاه علامه كه بزرگترين مركز آموزش علوم اجتماعي بود ، رشته مديريت امور فرهنگي تشكيل شد . در كنار اين عوامل بايد به نقش چند عامل ديگر هم اشاره كرد. از 1960 به دلايل تلاشهاي يونسكو در زمينه توسعه و توسعه فرهنگي در سازمان ملل مراكز مديريت فرهنگي بهوجود آمد كه بعداً بهطور تفصيلي شرح داده خواهد شد . در مجموع يك رديف تحولات جهاني به اضافه يك رديف تحولات ملي بستر سياسي و اجتماعي براي پيدايش و گسترش دانش و رشته مديريت و برنامهريزي امور فرهنگي را فراهم كرد . اين رشته و دانش در ابتدا بيشتر يك نوع حسابداري امور فرهنگي بود . (در دههي 60)، بيشتر محدود بود به تعيين و مديريت بودجههايي كه بايد به امور فرهنگي _ دولتي اختصاص مييافت. با افزايش دخالت دولت در امور فرهنگي اين حسابداري امور فرهنگي به مديريت امور فرهنگي ارتقا يافت. اما رويكرد مطالعات فرهنگي متفاوت است. در آن رويكرد اول كه حسابداري بود و به مديريت ارتقا يافت . رویکرد مطالعات فرهنگی نگاه بينا رشتهاي است و آن جا كه علوم اجتماعي كاربردي شده و با هدف مهندسي اجتماعي وارد سياستگذاري برنامهريزي فرهنگي ميشود را در بر می گیرد . اين رويكرد دوم برهمين بستر در ايران و جهان رشد مييابد. در بحث برنامه ریزی از منظر مدیریتی مرجع سیاست گذاری با ساختار خود برنامه ریزی می کند اما در رویکرد مطالعات فرهنگی لزوماً مسئله این نیست که که دولت یا هرسازمانی باساختار موجود به اهدافی که دارند برسند ؛ اولاً به لحاظ نظری مطالعات فرهنگی حتی در رادیکال ترین بحث های خود لزوماً اهداف عمل گرایانه را دنبال نمی کند. اساساً مطالعات فرهنگی به مثابه یک گفتمان در دانشگاه نهادی شده و از جنبش های اجتماعی وسازمان ها ونهادهای بیرون از اجتماع فاصله گرفته وبیشتر به تولید دانش معطوف می شود. بنابراین وقتی صحبت از سیاست گذاری در مدیریت می کنیم بدین معنی است که اهداف عمل گرایانه دارد و غایت آن ایجاد تغییراتی در چارچوب سازمان است که سیاست های سازمان را حفظ وتداوم بخشد اما مطالعات فرهنگی به طور مستقیم چنین اهداف عمل گرایانه ای رادنبال نمی کندوبیشتر نگا ههای معرفت شناختی واهداف نظری را دنبال می کند .در اصطلاح "تونی بنت" مطالعات فرهنگی یکی ازعرصه هایی که می توانسته در آن دخالت وتغییر ایجاد کند ، عرصه نهادها وسازمان هاست . به تعبیر بنت مطالعات فرهنگی ازا بتدا هدف تغییر وضع موجود و از بین بردن نابرابری ها را داشته وبه این عرصه نپرداخته است .به نظر بنت یکی از کارکردهای مطالعات فرهنگی انتقادی نقد قدرت است اما لزوما ً قدرت اجتماعی را کمتر می بیند و به قدرت رسمی می پردازد.این منطق در جامعه ی ما سازگار نیست و دولت به طور آشکار فرهنگ را به عنوان ابزاری برای سلطه به کار می گیرد . مطالعات فرهنگی با این هدف می تواند در برابر سرمایه داری یک منطق کلی ایجاد کند و از اضمحلال فرهنگ جلوگیری کند . گفتمان مدیریت فرهنگی یک زبان فنی دارد وزبان بکار رفته درمطالعات فرهنگی یک زبان تفسیری ومفاهیم معرف فضایی است که مطالعات فرهنگی دارد ؛ فضای نقد ، ابهام ، مسئله ؛ فضایی که برای هیچ چیز نمی توان یک تعریف ازلی وابدی ارائه کرد . در رويكرد مديريتي به برنامهريزي و سياست فرهنگي هدف غايي شناخت ساز و كارها و جريان عملي برنامهريزي بهمنظور پيشبرد هدفهاي موردنظر برنامهريزي و سياستگذار است. ما در رويكرد مديريتي ميخواهيم جريان عملي را بشناسيم تا به برنامهريز، مدير، كارفرما، سازمان مربوطه به تحقق اهداف موردنظر خود ياري رسانيم. در اين رويكرد ما درصدد استفاده از دانش فني و علم مديريت براي اعمال يك مديريت عقلاني شده بر سازمان يا حوزه فعاليت موردنظر هستيم، يعني به سازماندهي عقلانيتر فعاليت و برنامههاي موردنظر ياري رسانيم. بهطوركلي هدف اصلاح و بهبود فرايندها و عملكردهاي سازمان مورد بحث است. در نگاه مديريتي به مقوله برنامهريزي و سياست فرهنگ افرادي كه استخدام ميشوند بهعنوان كارشناس يا تكنيسين مديريت فرهنگي در خدمت سازمانها قرار ميگيرند. فرض كنيد در همين نگاه مديريتي ما مجبوريم به اين بحث بپردازيم كه برنامه چيست، چگونه تنظيم ميشود، فرايندهاي اجراي برنامه چگونه است. يعني برنامه، طراحي برنامه و ارزيابي نتايج و پيامدها موردنظر است، خواه در حوزه سياست باشد و خواه در حوزه اقتصاد ويا... .هدف اين است كه با هزينه كمتر نتايج بهتر و بيشتر بهدست آوريم. اينجا هم هزينه انساني مطرح است و هم اقتصادي، سياسي و... براي رسيدن به بهترين موقعيت. ممكن است توليد كالا باشد، يا ايجاد تغييري در نگرش، يا ترويج يك ايده، در همه موارد به برنامهريزي فرهنگي و سياست فرهنگي نياز داريم. به طور کلی می توان سیاست های هر یک از این دو رویکرد را چنین برشمرد ؛
| رویــــکرد مدیـــریـــتی |
رویــــکرد مطالعات فرهنگی |
| معطوف به برنامه ریزی |
معطوف به شناخت سیاست فرهنگی |
| از منظر جهت گیری سیاسی (political orientation) جهت گیری معطوف به تغییر رویکرد مدیریتی، محافظه کارانه است . |
از منظر جهت گیری سیاسی (political orientation) جهت گیری معطوف به تغییر رویکرد مطالعات فرهنگی، رادیکال است. |