بگذاريد کنکاشي کنم و ببينم چرا از آنچه بيزارم آن روزها در جلو خانه ام روييد. تا آنجا که مي دانم سياسي راديکال تندرو نبوده ام. به معناي اخص کلمه فعال سياسي نيستم. از حيث تئوري و نظر، همواره دموکراسي، آزادي، عدالت، قانون و احترام به انسان و انسانيت را ستايش کرده ام، اما هيچگاه قائل به دستيابي و تحقق آنها از راه هاي "انقلابي" نبوده ام. همان انقلاب 1357 تا پنجاه هفت پشت ما را کفايت مي کند! اما چرا اين روزها حرف هاي راديکالي از زبانم بيرون جهيد؟ بعد از تامل، به اين نتيجه رسيدم که "غم غربت"[1] از يک طرف، و ارتباط روزنامه اي با ايران از طرف ديگر، بر روحيه و منش من و دانشجويان ايراني تاثير شديدي مي گذارد.
مطبوعات زدگي و راه دور
بگذاريد کنکاشي کنم و ببينم چرا از آنچه بيزارم آن روزها در جلو خانه ام روييد. تا آنجا که مي دانم سياسي راديکال تندرو نبوده ام. به معناي اخص کلمه فعال سياسي نيستم. از حيث تئوري و نظر، همواره دموکراسي، آزادي، عدالت، قانون و احترام به انسان و انسانيت را ستايش کرده ام، اما هيچگاه قائل به دستيابي و تحقق آنها از راه هاي "انقلابي" نبوده ام. همان انقلاب 1357 تا پنجاه هفت پشت ما را کفايت مي کند! اما چرا اين روزها حرف هاي راديکالي از زبانم بيرون جهيد؟ بعد از تامل، به اين نتيجه رسيدم که "غم غربت"[1] از يک طرف، و ارتباط روزنامه اي با ايران از طرف ديگر، بر روحيه و منش من و دانشجويان ايراني تاثير شديدي مي گذارد. زندگي اغلب دانشجويان در بريتانيا از دو بخش تشکيل مي شود. اول تحصيل و نگارش رساله؛ که تکليف اجباري آنهاست. دوم، خواندن روزنامه ها و پي گيري اخبار ايران از طريق اينترنت. در طي سال هاي اخير دو نوبت ايران رفته ام. بسياري از دوستان وقتي مي ديدند از ريز و درشت حوادث مطلعم، تعجب مي کردند. مي گفتند ما کمتر اين چيزها را که شما در مطبوعات خوانده ايد مي دانيم! گويي آنها "خارج" و من "داخل"بوده ام! اينکه گفته اند دوري و دوستي، درباره غريبه ها و وطن صادق است. غريبه هميشه دو چيز را همراه دارد. اول وطن، دوم غربت! از اينرو مهاجر اشتياق اصيلي براي دانستن و شناختن وطن و زادگاهش دارد. اما بعد از بازگشت به وطن، اين اشتياق شديدآ فرو کش مي کند. در ايران که بودم رغبت اندکي براي روزنامه خواني و حتي شنيدن اخبار راديو و تلويزيون داشتم. حال نمي دانم وقتي براي بازگردم آيا هرگز در کنار سفره سياست بنشينم يا نه. انشاء الله که ننشينم.
غرض اينکه نتيجه روزنامه خواني و پي گيري حوادث ايران، "مطبوعات زدگي" و تشديد نگراني ما از وضع جامعه است. روزنامه ها بنابر رسالت حرفه ايي و "کارکرد انتقادي" و جهت گيري هاي سياسي شان در اغلب ممالک جهان بحران ها، حوادث، و مشکلات هيجان آفرين و انتقادي را منعکس مي کنند. رسانه ها روزانه از هزاران اتومبيل و قطاري که به مقصد مي رسند، تنها بر انگشت شمار وسايل نقليه اي انگشت مي گذارند که در دره پرتاب شده اند يا با کوه برخورد کرده اند؛ و از ميليون ها انساني که زندگي روزمره عادي دارند، تنها از چند نفري که خود سوزي و خودکشي کرده اند خبر مي دهند.
از اينرو در اين سوي آب هاي اقيانوس آرام و آتلانيک شمالي، ما دانشجويان از ايران خبر محاکمه آقازاده ها، خشکسالي، عزل و نصب اين و آن! دعوي مجلس و شورا هاي x و y! سقوط يک دستگاه اتوبوس در جاده هراز، اعلام حکم اعدام آغاجري، حمله به کوي دانشگاه، افزايش سرسام آوار قيمت ها، افزايش فرار دختران، افزايش قاچاق مواد مخدر و کالا، افزايش سرقت، افزايش افسردگي، کاهش شرکت مردم در انتخابات، کاهش قدرت خريد مردم، کاهش اعتماد اجتماعي، کاهش شديد جنگل ها، اعتراض معلمان و کارگران به حقوق شان، اعتراض به فلان و فلان، زلزله، اعدام و شلاق زدن در ملاء عام، قتل هاي زنجيره اي، شکنجه زندانيان، راهپيمايي بر عليه فلان و فلان، تجاوز پدري به دخترش، شکنجه دختربچه سه ساله توسط مادرش، .....مي شنويم!
با اين اوصاف شما جاي ما باشيد چه تصوري از ايران در ذهن تان نقش مي بندد؟ گينه بي صاحب؟! افغانستان بزرگ! زورخانه!! و با اين تصور، چه حالي در شما ايجاد مي شود؟ عده اي تظاهر مي کنند که "آن مملکت ديگر به ما ربطي ندارد!" اما دروغ مي گويند! اکثر ما که از چشم روزنامه ها و رسانه هاي الکترونيکي جامعه ايران را مي بينيم، و در بافت و زمينه واقعي آن نيستيم، يا از فرط نوميدي و ياس مي ترکيم! يا هميشه مثل بمب در حال انفجاريم! در چنين حالي، به محض ملاقات دولمتردان و حکومتي ها فريادمان بلند مي شود که چرا چنين است و چنان است....اين راه که مي رويد به ترکستان است...! در عين حال، نا اميدانه بر اين باوريم که:
دهل زني که از اين کوچه مست مي گذرد
مجال نغمه به چنگ و چگور ما ندهد
تابوهاي سياسي
ما که ميانه ميدان بوديم با تکان دادن سر با گوينده همراهي مي کرديم. اما حضار نمي دانستند وقتي از صحبت کسي لذت مي برند يا با او هم نظرند چه کنند! در جلسه دوم ناگهان يکي به وجد آمد و ناخود آگاه کف زد! کشف بزرگي بود! بعد از آن حضار با کف زدن گوينده را حمايت مي کردند. در محيط هاي جمعي هر رفتار و عکس العملي "معنادار" است. خاصه اگر با "قدرت" هم نسبتي داشته باشد. کف زدن شيوه اي شد براي مشارکت "جمعيت خاموش" در بحث! دانشجويان محافظه کار از اين شيوه ناخرسند بودند و يک بار نيز از آن انتقاد شد. اين شيوه مشارکت در بحث گروهي را همه در برنامه هاي تلويزيوني انگليس ديده بوديم، اما هنوز در کاربرد آن ترديد وجود داشت. از اينرو ناگهان در جلسه پنجم ديگر کسي کف نزد!
اغلب گردهمايي هاي ايراني با مجموعه اي از تابو هاي سياسي مواجه اند. اين تابوها باعث نوعي ارتباط گيري و پيام رساني سياسي نانوشته و پنهان بين شرکت کنندگان مي شود. صلوات فرستادن و کف زدن دو الگوي رفتاري اند که "جو سياسي" گردهمايي را منعکس و گاهي تشديد مي کنند. در "گفتمان ايدئولوژيک انقلاب اسلامي" اولويت در تمام امور با "مذهبي کردن" يا نشان دادن محيط هاي جمعي است. از اينرو "کف زدن" در مقايسه با "صوات فرستادن" الگويي سکولار معنا مي شود. با چنين زمينه سياسي، کف زدن نماد غربي و موضوع پنهان مجادلات سياسي است. کف زدن هنجارهاي تثبيت شده ي سياسي پيدا کرده است. معمولآ روحانيان و مقامات رسمي حکومتي بلند پايه به وسيله صلوات استقبال و تشويق مي شوند. در حاليکه هنرمندان و دانشگاهيان با کف زدن. مطلقآ بي معنا و مضحک خواهد بود اگر براي سخنراني يک کراواتي "صلوات قرايي" بفرستيم! همان طور که توهين به شخصيت عالم مذهبي حکومتي است که با دست زدن هاي پياپي حضار استقبال شود!
اما اين "نظم سياسي" فرهنگ گردهمايي هاي ايراني در حال دگرگوني است. تا آنجا که به خاطر دارم اولين بار هاشمي رفسنجاني با ابراز احساسات مردم به شيوه کف زدن مواجه شد و از آن استقبال کرد. در آن روزگار اين رفتار نوعي "تابو شکني سياسي" بود. اما اهميت سياسي آن وقتي آشکار شد که خاتمي در سفرهاي تبليغات انتخاباتي رياست جمهوري اش با هورا و کف زدن مردم مورد استقبال و تشويق قرار گرفت. در اين زمان بود که تابوي دست زدن شکست، اما "معناي سياسي" آن آشکارتر شد.
در اردوي فرهنگي دانشجويان هر دو الگوي کف زدن و صلوات فرستادن وجود داشت. تنها تفاوت آنها اين بود که تا گوينده مردم را به صلوات فرستادن دعوت نمي کرد، کسي صلوات نمي فرستاد، اما دست زدن رفتاري خودجوش بود. به نظر مي رسيد تک و توکي هم "هنجارها و نماد هاي" سياسي را برهم زده بودند. يعني از سر و روي شان نمي شد فهميد راست، چپ يا کدام وري اند! با دانشجويان محافظه کار دو آتشه اي آشنا شدم که ريش و صورت را "سه تيغه" کرده بودند! چيزي که محافظه کاران آن را "مرز نمادين" سکولارها و مذهبي ها مي شناسند. "محافظه کاران" که خود را "اصول گرا" و طرفدار "ارزش هاي انقلاب" مي دادند، بايد به هنجارها و نمادهاي سياسي سخت پايبند باشند. گروه هاي ارتودکس و سخت کيش محافظه کار اغلب ريش هاي بلند، انگشتر عقيق، تسبيح، و پوشش "رسمي" و از نظر سياسي "مجاز" دارند. آنها کلمات عربي مانند سلام را از مخرج حروف ادا مي کنند و به شکل معناداري سلام عليکم و التماس دعا مي گويند. البته ارتدوکس ها هم تغييراتي کرده اند. ديگر بندرت پيراهن روي شلوار مي گذارند يا بندرت پيراهن بلند سفيد يقه ايستاده، چفيه، اٌورکت کره اي و نعلين مي پوشند. بازار تسبيح هم ديگر رونق گذشته را ندارد.
اگرچه اکثريت "دانشجويان مذهبي" ته ريشي داشتند، اما به نظر مي رسد "نمادهاي تمايزبخش" به ميزان قابل ملاحظه ايي در "فرهنگ انقلاب" کارکرد سياسي گذشته خود را از دست داده اند. دانشجويان اصول گرا و مذهبي را مي بينم که صورت اصلاح کرده و ظاهر آراسته مدرن دارند. همچنين چادر که در گفتمان انقلاب "پرچم انقلاب" شناخته مي شد، ديگر بندرت بر فراز اندام همسران دانشجو افراشته است. دانشجويان عمدتآ "سبک زندگي" مدرن دارند و اکثريت آنان "الگوهاي سنتي زندگي" که انقلاب بر آنها تاکيد داشت تبعيت نمي کنند. اگرچه لزومآ مخالف جمهوري اسلامي نيستند. اين امر به معناي آن است که "نمادها تمايزبخش" که معرف گرايش هاي سياسي است، در بين دانشجويان تغيير کرده و مرزهاي نمادين فرهنگ سياسي در حال گسترش است. اين تحول در جامعه هم بوجود آمده است. اگر مرکب قلمم تمام نشد آخر سفرنامه گريزي به صحراي نمادين خواهم زد!
تمرين دموکراسي
به تدريج به تعداد شرکت کنندگان اضافه مي شد. هشتاد نود نفري بوديم. تا هفت و نيم گفتگو بطول انجاميد. از همان ابتدا برحسب گرايش هاي سياسي چپ و راست مي شد پرسش ها و پاسخ ها را طبقه بندي کرد. اصلاح طلبان به نقد شوراي نگهبان، نهاد رهبري، رهبري و تلاش آنها براي مسدود کردن روند اصلاحات، و متقابلآ جناح راست و طرفداران آنها بر ناکامي دولت اصلاحات در تامين خواست هاي اقتصادي مردم، کم رنگ شدن ارزش هاي فرهنگي و مذهبي، سياست زدگي مجلس و بي توجهي به اصول و ...مي پرداختند.
بحث ها در تمام پنج جلسه گفت و گو به همين ترتيب و ترکيب ادامه يافت. به نظر مي رسيد دانشجويان با جديت و احساس آزادي درباره هر موضوع سياسي که تصور آن نمي رفت بحث مي کنند. آنها به شوق آمده و حرف مي زدند. گويي اولين بار بود آزادي را حس و دموکراسي را تمرين مي کردند. آزادي بيان، عملکرد شوراي نگهبان، امنيت ملي ايران، قانون اساسي، تحولات آينده ايران، سرنوشت جنگ عراق، و رابطه ايران و آمريکا از جمله مباحث داغ جلسه بود. با توجه به حضور دو نماينده مجلس، عملکرد مجلس و تحولات آموزش عالي هم نقد و بررسي شد.
از هر در سخني بود! همين باعث شد عده اي بگويند «اين طور به نتيجه اي نخواهيم رسيد.» برخي انتظار "نتيجه" اي خاص از جلسه را داشتند. اما نمي دانستند آن نتيجه چيست. تلاش مي کردند بحث را سازماندهي و برنامه ريزي کنند. در جلسه اي مرا براي سازماندهي دعوت کردند. با آنها هم عقيده نبودم. گفتم: «گمان مي کنيد جلسات "تصميم سازي" است و قرار است درباره امور لشکري و کشوري "تصميم سازي" شود! يا "راهپيمايي" است و قرار است "قطعنامه" صادر شود! خير. هدف و نتيجه اين گونه جلسات چيزي بالاتر از "تمرين دموکراسي" و تلاش براي "گفتگو ي عقلاني"، "افزايش تحمل و مدارا" و "ارائه ديدگاه ها" نمي تواند باشد. همين که تمرين نقد و نقادي کنيم کفايت مي کند.» نقد مگر کم چيزي است. به قولي مي گويند «ترقي هميشه در سايه رد و اعتراض است، نه عفو اغماض.» تجربه چند هزار ساله بشر نشان مي دهد راهي بهتر از گفتگوي نقادانه براي کشف حقيقت و ترقي جامعه وجود ندارد. به نقل از استوارت ميل گفتم «حقيقت از برخورد آراء حاصل مي شود.»
عده اي هم معترض بودند که چيزي بيشتر از آنچه در مطبوعات منعکس مي شود در جلسات گفته نمي شود. باز منبر رفتم که: «در دموکراسي هاي مدرن "چگونه گفتن" به همان اندازه "چه چيزي گفتن" اهميت دارد. اينکه فرد احساس کند مجاز است ديدگاهش را درباره هر موضوعي که مي خواهد آزادانه بگويد و ديگران هم با احترام و ادب به سخن او فارغ از محتوي و شخصيت گوينده گوش دهند، از بالاترين لذت هايي است که مي توان تصور نمود. ما براي هزاران سال از چنين نعمتي محروم بوده ايم و هنوز هم اين احساس در وجود ما لانه کرده است که آزادي وجود واقعي ندارد.»
سعي داشتم آنها را قانع کنم ما دانشجوياني که با فرهنگ سياسي اروپا از نزديک آشنا مي شنويم شديدآ به فضاهاي آزاد براي گفتگو نياز داريم. گفتم: «در اينجا ما شاهد برنامه هاي تلويزيوني Question Time جاناتان ديمبلبي هستيم، که در آن مردم آزادانه بلر و خانواده سلطنتي را به صلابه مي کشند، ما مطبوعات را مي بينيم که همسر بلر را براي خريد پيراهن پنج هزار پوندي، پنج هزار بار محاکمه مي کنند، ما شاهد رسوايي کن لوينگستون، شهردار لندن، بخاطر دويست پوند کرايه تاکسي تلفني با پول شهرداري هستيم، براي ما آرزويي بالاتر از اين نيست که مانند اروپايي ها مردان سياست را رودر رو آزادانه نقد کنيم و خط قرمز و آبي و بنفش براي سياستمدارن بکشيم! که مبادا به حقوق شهروندان تجاوز کنند.»
ظاهر قضايا نشان مي داد که حداقل براي يک بار احساس کرديم چنين اتفاقي رخ داد. همين براي آن روز ما بس بود. هر چند هنوز ابرهاي ترديد و ناامني بر ذهن ها سايه داشت. بسياري از حضار سکوت کرده بودند و تا پايان فقط ده پانزده نفر پاي ثابت بحث بودند. يکي از دانشجويان به آرامي نزديکم آمد. نصيحت کنان مي خواست به من تفهيم کند که:
خلاف راي سلطان راي جُستن
به خون خويش باشد دست شستن
از اينرو برايش استدلال کردم اين طورها هم نيست. مي بينيد که خيلي ها دست شسته و آزادانه بحث مي کنند!»
خنديد و گفت: «آزادانه که چه عرض کنم. بفرماييد کمي آزادانه. اگر واهمه اي در دل نداشتند، بجاي "سوال کردن" حرف و نظر خودشان را صريح مي گفتند. اما براي مصون ماندن از "عواقب احتمالي" سخنان شان را مي بينيد که برخي "سوال مي کنند" تا بگويند فقط نسبت به چيزهايي جهل دارند. يعني بندگان خدا از ترس، خودشان را جاهل معرفي مي کنند!»
گفتم: «درست است. اما بهر حال، حرف شان را مي زنند و ما هم مي فهميم. براي مثال، دانشجويي که «پرسيد اگر لفظ مطلقه محل مناقشه است چرا آن را حذف نمي کنند؟» در حاليکه آشکار بود که مي گويد «بهتر است اين کار بشود. خُب. اينهم نشان مي دهد تا حدي احساس آزادي مي کنند.»
گفت:«تنها تا حدي. نه بيشتر. زيرا حتي از اينکه به اصلاح طلبان هم منتسب شوند پرهيز دارند. ببينيد همه داعيه "فراجناحي" دارند! براي آنکه بابت اصلاح طلب بودن مسئوليتي متوجه شان نشود. ببين، برخي چطور يکي به ميخ و يکي نعل مي زنند! اينها براي روز مباداست!»
گفتم:«يگر کمتر کسي را صرفآ به خاطر پرسش ها و انتقاداتش مواخذه مي کنند. اين تحول رخداده است و ما حاضر به قبول آن نيستيم. تحصيلکردگان ما اغلب بيش از حد بدبينانه به آزادي در ايران نگاه مي کنند. البته جاي تعجب هم نيست. شش هزار سال است که به خُلق و خوي استبدادزدگي عادت کرده ايم. لابد مدتي اثرش در ما خواهد بود!»
گفت: «اگر آزاديم چرا آغاجري و عبدي و باقي و گنجي زندانند؟»
گفتم:« انکار نمي کنم. پر واضح است که هنوز داغ و نشان استبداد بر پيشاني ماست. ما در حال گذار از استبداد به آزادي هستيم. اما پيشرفت هايي که در راه آزادي داشته ايم را نبايد دست کم يا ناديده بگيريم. کداميک از کشورهاي عربي و خاورميانه مي شناسيم که مطبوعات و انتخابات آزاد دارند؟ يا مي توانند مانند امروز ما در مقابل مردان حکومتي آزادانه نقد و حتي پرخاش کنند؟»
گفت: «قبول. آزادي بيان داريم، اما آزادي پس از بيان خير. بعد هم اين مقدار آزادي در دنياي امروز هيچ نيست. ما چرا بايد به اين چيزها دل خوش باشيم. »
گفتم: «مقصودم دلخوشي نيست. من هم عقيده دارم
چون به دريا مي تواني راه يافت
سوي يک شبنم چرا بايد شتافت
ولي آنچه شاهد آن هستيم هم فضاي مباحثه اي نسبتآ آزاد، همراه با تسامح و تساهل و تحمل است. اين را باور کنيم.»
دانشجويان اغلب ديدگاه هاي عمومي خودشان را مطرح مي کردند و کمتر به مباحث کارشناسي جزئي وارد مي شدند. جز گاه گاهي. دو دانشجوي حقوق به نقد عملکرد جناح راست و تخطي آنها از قانون اساسي و همچنين نقد برخي تناقضات قانون اساسي پرداختند. من هم مطابق معمول نخود هر آشي بودم! يک بار در باره به قول بريتانيايي ها "حاکميت قانون"[2] و نقش و اهميت آن در پيشرفت بريتانيا صحبت کردم. گفتم: «کارگزاران قانون بايد قانون را رعايت کنند. مردم عادي چيزي در اختيار ندارند جز قوانين راهنمايي و رانندگي، که آن هم به محض تخلف، جريمه اش را نقدآ مي پردازند! يعني به زور از آنها نقدآ مي ستانند. مهم حاکمانند. به قول فردوسي عليه الرحمه:
جهان را جهاندار دارد خراب
بهانه است کاووس و افراسياب
آقاي اميني – همان روحاني - هم ضمن تاييد اين نکته که مردم حق دارند انتظار داشته باشند که روحانيون ساده زيست باشند، گفت: «عده ي قليلي رعايت ساده زيستي را نکرده اند. اما اگر واقع بين باشيم اکثريت روحانيون همان وضع زندگي طلبگي را دارند. ضمنآ برخي از امکاناتي که روحانيون دارند همان هايي است که ديگران هم که در موقعيت مشابه آنها هستند دارند.»
اللهياري و حقيقت جو هم چهره نماينده اي صميمي و خاکي را به نمايش گذاشته بودند. اللهياري دائمآ بر آمادگي مجلس براي شنيدن پيشنهادات و طرح هاي دانشجويان با توجه به نوع تخصص هايشان تاکيد مي کرد. سعي داشت شنونده خوبي باشد تا گوينده. سخنانش کم و بيش قانع کننده بود. هر دو تلاش مي کردند نشان دهند چه موانعي در راه مجلس است. حقيقت جو صراحت و شجاعت کلام بيشتري داشت. چهره زن فداکار و مظلومي داشت که ميان تيغه هاي قِيچي سياست گرفتار شده است! نماينده اصلاح طلبان بود و صريح شوراي نگهبان و مجمع تشخيص مصلحت و نهادهاي انتصابي را نقد مي کرد. سخنانش به دل دانشجويان اصلاح طلب مي نشست. هر چند محافظه کاران، که تعداد شان هم اندک بود، بر او سخت مي تاختند. حقيقت جو را مي توان نمونه اي از "زن مسلمان" نسل جديد دانست. زني که انتقادي مي انديشد، در عرصه سياست نقش رجُل سياسي را ايفا مي کند، و در عين حال تلاش مي کند سنخگوي خواسته هاي زنان باشد. در مراسم اختتاميه و هنگام خداحافظي به نحوي نقش و اهميت گروه هاي مختلف زن حاضر در اردو را به همه ياد آور شد. همسر جوان او که گاهي کنارش بود جلب توجه مي کرد. بلوز قرمز، صورت اصلاح کرده و موهاي بلند آراسته داشت. روزنامه نگار روزنامه ايران است. از من هم دعوت کرد گفته هايم را به روزنامه اش بفرستم.
عقايد قالبي
به نظر مي رسيد رقابتي ميان محافظه کاران و اصلاح طلبان بود تا نشان دهند کداميک مردمي تر، صميمي تر و تو دل برو ترند! شايد تغييري در مملکت رخداده است! ديگر از آن چهره هاي عبوس رسمي مسئولان دولتي که از موضع آدم هاي مقدس با مردم و دانشجويان برخورد مي کنند خبري نبود. مهربان و آرام و خندان بودند. نبوي رفتار قابل توجه تري داشت. رفتارش با آن کليشه هاي ذهني جا افتاده مردان محافطه کار منطبق نبود. اکثريت دانشجويان نبوي را براي اولين بار از نزديک مي ديدند. او از چهره هاي سرشناس جناح راست است. شمارش گر صفحه آن لاين روزنامه اش نشان مي دهد که خواننده چنداني ندارد. ريش هاي سفيد، صورتي باريک و عينکي به صورت داشت. چهره اش خندان و اندامش لاغر و ني قلياني بود. کت شلوار خاکستري ساده داشت و به روش مهندسان شمرده و دقيق حرف مي زد. محاسن سفيد برفي اش مي گفت:
از ما که خسته ايم گذشته است
هنگام کوشش است شما را
پر انرژي مي نمود. سخنان منتقدانش را مي نوشت و تلاش مي کرد يک يک پاسخ دهد. اگرچه حرف هايش مرا و بسياري از شنوندگان را اصلآ قانع نکرد. گاهي، شايد هم اغلب، آشکارا به جاي پاسخ دادن به پرسش ها، تنها حرف هاي خودش را مي زد! اما همه در صحبت هاي درگوشي صداقت و صميمت اش را مي ستوديم. يکي از دانشجويان مي گفت: «برخي از "راستي ها" واقعآ ساده و سليم النفس و در زندگي شخصي آدم ها ي درستي اند». ديگري مي گفت: «اما چرا آنها در افکار عمومي جايي ندارند؟ چرا در روزنامه ها و موضع گيري هاي شان صميميت و صداقت شخصي شان جلوه و حضوري ندارد؟» يکي مي گفت: «شايد خودشان هم نمي دانند تاريخ مصرف و وقت شان تمام شده است؟»
حاکميت اقليت
يکي از تحليل هاي نبوي که در گفتگوي دو نفره برايم مطرح کرد، جالب بود. گفتم: «فرهنگ شيعي ايراني بيشتر جنبه تراژيک و غم دارد و جايگاه شادي در آن کم رنگ است.» تاييد کرد و گفت: «در گذشته شيعه همواره اقليت بوده و نقش حاکم را نداشته است. از اينرو خود را در وضعيت تراژيک مي ديد. امروز وضعيت عوض شده است، اما شايد هنوز نتوانسته ايم از آن "پارادايم اقليتي" بيرون بياييم.»
يکي از ايده هاي نبوي تاکيد بر مفاهمه و تفاهم جناح هاي سياسي و رعايت قواعد رقابت در بازي قدرت بود. البته توضيح نمي داد سهم جناح او در رعايت نکردند اين قواعد چقدر است؟ اصلاح طلبانه اغلب آنها را متهم مي کنند به اينکه محافظه کاران به روش شامپانزده بازي مي کنند، يعني هر گاه بازي به نفع شان نباشد همه چيز را در هم مي ريزند. شايد هنوز زود باشد قضاوت کنيم که کدام گوريل وار بازي مي کنند زيرا محافظه کاران انتخابات دوم خرداد را کهنتايج بازي به ضررشان بود بهر حال پذيرفتند. اگر ساير انتخابات هاي آينده نيز بهر ترتيب به قواعد دموکراسي تن دهند، شايد تحسين اند.
يکي از دانشجويان با لحني شيرين گفت: «خدا نکند که گرگ ها با هم تفاهم کنند. آن وقت ما گوسفندان را قورت مي دهند!» درست مي گفت. رقابت گروه هاي سياسي ضرورت جامعه مدرن است. از دل اين رقابت هاست که شايستگي ها بروز مي يابند، احزاب بر عملکرد يکديگر کنترل مي کنند و گردش نخبگان ميسر مي شود. مهم آنست که قواعد بازي رقابت شفاف و روشن باشد؛ و گروه ها بپذيرند که از زور و قدرت عريان براي رقابت استفاده نکنند. وقتي که مي گفت ياد گفته پوپر افتادم که:
«به جاي شمشير سلاح سخن را بکار بنديم.»[3]
تا يادم نرفته اين را هم بگويم که در باره سال هشتاد دو – که موضوع يکي از جلسات بود- يک دو چيز را گفتند، اينکه سال هشتاد و دو – مثل سال هاي ديگر - سال سرنوشت سازي است! و دو جناح راست و چپ بد جوري شاخ به شاخ خواهند شد! اما کسي نمي دانست چطور و نتايج اين شاخ بازي به سود کدام طرف تمام مي شود. و اينکه تا سه سال ديگر آمريکا به ايران حمله نخواهد کرد و بعد از آن را هم کسي نمي داند! پيدا بود که همه از آينده وحشت دارند. بعضي هم چيزهاي در گوشي مي گفتند که اصلآ جرأت نوشتن آن را ندارم!
باز هم جنگ
تماشاي تلويزيون در اين روزها لطفي نداشت. هرچند بيش از هميشه گوش بزنگ اخبار بوديم! و لاجرم چشم مان به آن دوخته شده بود. بي بي سي به طور دائم از عراق گزارش مي داد. نمي دانم عاقبت بمب هاي چند تني که بر روي خانه هاي کاه گلي بصره و ام القصر فرو مي ريزند، موجب به قول آمريکا يي هاliberation مردم عراق مي شود يا آزادسازي چاه هاي نفت! فعلاً که آمريکايي ها و انگليسي ها و نيروهاي ائتلاف[4] صدام را ساقط نکرده، خبر مي دهند کمپاني هاي نفتيExxon ، Mobil،Chevron Texaco، Shell و BP كنترل ميدان هاي نفتي موصل و کرکوک را بدست آورده اند! و براي استخراج و صدور نفت اقدام کرده اند!
جداي از مسائل انساني و تخريب و نابودي زيرساخت هاي اقتصادي و اجتماعي عراق که بلاخره به طريقي جبران پذير است، بايد نگران "ميراث تمدن هاي کهن بشر" در عراق بود، که نابودي آنها جبران ناپذير است. مگر آنکه بخواهند در بازسازي عراق تعدادي بناي باستاني و کهن هم بسازند! عراق و بين النهرين از نظر انسان شناسان و باستان شناسان گهواره تمدن بشري است. قديمي ترين تمدن هاي بشر شامل کلداني ها و آشوري ها و بابلي ها در اين ناحيه بوجود آمدند. در خبرها بود که سربازان آمريکا وارد "هلال حاصلخيز" شده اند، که باتلاق طبيعي است كه در مركز عراق قرار دارد. اين ناحيه جايي است که "برج بابل" و "باغ هاي معلق" از "عجايب هفتگانه" جهان در آن بوده است. خبر مي رسد که برخي از آثار باستانشناسي و تمدني مانند شهر شش هزار ساله "اُُور" در معرض تخريب قرار دارند. برج اور که از بناهاي باستاني عراق است نيز در جنگ 1991 خسارت ديد. اور در کتاب مقدس مسيحيان، انجيل، زادگاه حضرت ابراهيم، جد يهوديان و مسيحيان خوانده شده است.
موزه هاي بغداد و موصل كه در نزديكي ساختمان هاي دولتي قرار دارند، بخصوص "موزه بغداد" که در غرب شهر بغداد در نزديكي ساختمان هاي گارد رياست جمهوري عراق، پايگاه اطلاعات امنيت، وزارت اطلاع رساني و وزارت امور خارجه و راديو تلويزيون عراق قرار دارد، در معرض نابودي است. اغلب يافته هاي باستان شناسي عراق كه پس از سال 1921 به دست آمده اند در موزه بغداد نگهداري مي شود. با تمام اين اوصاف، رسانه ها طوري تبليغ مي کنند که گويي مردم عراق در شادي تخريب بناهاي تمدني شان مُخ خر خورده و دو دستماله مي رقصند!
علاوه بر اينها، بخش مهمي از ميراث تمدني مسلمانان در عراق قرار دارد. "مسجد اعظم" سامره از جمله شاهکارهاي معماري اسلامي است. همچنين مقابر ائمه (ع) در کربلا، نجف، سامره و کاظمين علاوه بر ارزش هاي مذهبي، ارزش هاي تمدني و فرهنگي دارند که آسيب ديدن آنها خسارات جبران ناپذير است. سراسر بغداد نيز که زماني زيبايي آن زبانزد بوده است و "مرکز علوم اسلامي" به شمار مي رفت، سرشار از ساختمان هاي فوق العاده است.
تماشاي صحنه هاي جنگ اين پرسش را به وجود مي آورد که چه بايد کرد؟ کي انسان از چنگ عفريت جنگ رها مي شود؟ انسان مدرن در دو جنگ جهان گير نزديک به 50 ميليون انسان را کشت! و در جنگ هاي بعد از آن به تدريج همين ميزان کشته بجاي نهاد. آيا روزي کشتار به پايان مي رسد؟ يقيناً براي نجات از وضع کنوني عالم به سطح ديگري از انديشه نياز داريم. چرا که به قول آلبرت انيشتين «اکثر مشکلاتي که با آنها مواجه مي شويم، با همان سطح تفکري که آنها را به وجود آورده ايم قابل حل نيستند.» کشورهاي جهان سوم در باتلاق تاريخي ديکتاتوري و استبداد دست و پا مي زنند و هر روز هر صداي تازه ايي را به نام دين يا چيز ديگر خفه مي کنند. در نتيجه اجازه شناخت راه هاي برون رفت از بحران استبدازدگي و عقب ماندگي را به خود نمي دهند.
کشورهاي موسوم به جهان مدرن، غربي، يا جهان اول نيز درگير تناقضات پيچيده اي در رفتار و گفتار و انديشه شده اند. در حاليکه براي حفظ و نگهداري محيط زيست، ميراث و بناهاي تاريخي ميلياردها هزينه مي کنند و هزاران کتاب مي نويسند، با يک يورش نظامي گران بهاترين آنها ها را نابود مي سازند! و از طرفي نيز با بسط "مصرف گرايي"[5] به نحو دائمي و ساختاري خسارات جبران ناپذيري به محيط زيست زده و مي زنند! و درحالي که حقوق بشر را مهمترين آرمان خود مي دانند، مي خواهند به ضرب بمب و موشک و آتش زدن خانه و کاشانه انسان هاي بي گناه آن را تحقق بخشند! و در حالي که اکثريت مردم و نخبگان غربي آشکارا با هجوم نظامي و به کارگيري زور در روابط بين الملل ابراز مخالفت کرده و مي کنند، دولت ها افکار عمومي را ناديده گرفته و همان رويه اي را دنبال مي کنند که دولت هاي جهان سومي و حکومت هاي ديکتاتوري! آيا با اين سطح فکر قادر به حل مشکلات خود خواهيم بود؟ قرن هاست که به قول استنلي کوبريک[6] : «کشورهاي بزرگ هميشه مانند گانگستر و کشورهاي کوچک مانند فاحشه عمل کرده اند!»[7] دولت ها تا کي به اين شيوه عمل ادامه خواهند داد؟ ترديد نمي توان کرد با ابزارها و نگرش هاي کنوني زندگي مسالمت آميزي در جهان نخواهيم داشت. روزگاري ويکتور هوگو مي گفت «زندگي مانند هواپيما مي ماند، هر چه بيشتر اوج بگيرد چشم انداز بيشتري دارد.» اما امروز مي بينيم بشر آخرين حد علم و تکنولوژي و ثروت را در اختيار دارد و در اوج ايستاده است، اما سخت کوته فکراست! اگرچه نااميد نيستم. فساد امروز عالم نه در ذهن و ضمير مردم، بلکه ريشه در انديشه صاحبان قدرت دارد. مردم و افکار عمومي دنياي امروز از استبداد و ديکتاتوري متنفر و خواهان بسط دموکراسي، آزادي و عدالت و معنويت هستند. و اين حاصل هزاران سال تلاش و بزرگترين پيشرفت تاريخي انسان تا به امروز بوده است.
شادي هاي سياسي
از جلسات که بگذريم، برنامه هاي ديگر اردو هم سياسي بود! شب جمعه بعد از نماز جماعت مراسم "عبادي-سياسي" دعا کميل برگزار شد. تعداد بيست و چند نفري شرکت کرده بودند و با سوز و آه دعا مي خواندند. حال چه مناسبتي ميان جشن نوروز و آن گريه و زاري وجود دارد بر مي گردد به ترکيب سياسي دانشجويان. فضاي نسبتاً دموکراتيکي بر اردو حاکم بود. همه گروه هاي مذهبي ارتدوکس، مذهبي و کمتر مذهبي ها فرصت و امکان زندگي دلخواه داشتند. هنگامي که دعا کميل برگزار مي شد از يکي از کاروان ها صداي بلند رقص و آواز به گوش مي رسيد. دموکراسي حکم مي کند همه آن گونه که دوست دارند زندگي کنند. همان گونه که هيچ کس ملزم به شرکت در دعا نبود، کسي هم نمي توانست به دليل جشن نوروز ديگري را از مراسم سياسي- عبادي دعا کميل باز دارد. مراسم سياسي- عبادي نماز جماعت هم مرتب برگزار مي شد. طلبه جوان دانشجويي امام جماعت بود. اغلب خندان بود و با وجود آنکه در تمام جلسات مباحث شرکت داشت، هيچ سخني نگفت. شايد مي خواست رعايت اصل بي طرفي را بکند تا "امام جماعت" همه دانشجويان باشد. بهرحال، اغلب همان اقليت دعا خوان و گاهي تعدادي بيشتر در نماز حاضر مي شدند.
مجلس از شب سوم با ورود "گروه موسيقي هم نوازان" و استاد پير نياکان و همچنين "گروه موسيقي نغمه" بيشتر جنبه شادماني به خود گرفت. استاد آواز گروه نغمه رضايي نامي بود. وقتي خواند، گفتم:«اگر آواز اين است، چرا من نخوانم!» چيزي در رديف خواننده هاي کاباره هاي قديم! هر چند صداي دلنشين استاد پيرنياکان بلند پروازي را از من گرفت و دانستم کار هر بُز نيست ....!
از شب سوم کم کم برنامه هاي طنز و تردستي شروع شد. اوج شادي ها نمايش هاي کمدي سياه بازي بود که در آن «مبارک» آهنگ هاي «ريتميک» مي زد و مي خواند و همراه آن مرد جواني که لباس زنانه قَجري پوشيده بود و مي رقصيد. وقتي رقص شروع شد به قول بعضي ها "سوپرايز" بزرگي بود! احساس مي شد از خط هاي قرمز عبور مي کنند! حضار ناباورانه يکديگر را نگاه مي کردند! گويي حادثه مهمي رخ داده بود. يکي گفت: «جمهوري اسلامي و قِر کمر!» مجري برنامه اعلام کرد اين هيأت رقص و آواز، عيدي است از "سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي"! اين قسمت برنامه با استقبال هشتصد نفري مواجه بود. صندلي ها پُر و گوش ها و چشم ها به جلو سِن دوخته شده بود. شب اول که برنامه اجرا شد يکي گفت: «جلو اين قرتي بازي ها را خواهند گرفت!» اما چنين نشد. شايد آن اقليت تراژيک کم کم به خواست اکثريت که "زندگي شاد" و کميک مي خواهند تن داده اند! براي عده اي که شاهد روزهايي بوده اند که کف زدن کفاره داشت! نمايش مبارک و "رقص چيني بند زن" و مرد جواني با لباس زن باور کردني نبود.
از برنامه هاي جذاب نوروزي ديگر يکي هم کلاس هاي آموزشي بود. شيرين ترين کلاس، آموزش "تحليل آماري چند متغيره" بود! دوست آمارداني مي خواست به داستان غم انگيز عدم ارتباط نوروز و علم آمار خاتمه دهد! کلاس ديگر در باره نحوه جلسه دفاعيه رساله بود. اين هم اگرچه با نوروز و شادي ارتباطي نداشت، اما با پايان کار دانشجويان بي ربط نبود. اللهياري هم که استاد روان شناسي دانشگاه تربيت مدرس است، کلاس "روان شناسي خانواده" داير کرده بود، تا کلاس هاي نرفته اش در تهران را اينجا در بريتانيا جبران کند! آن هم لابد با نوروز ربطي داشت که من نمي دانستم! اهدايي وزير ارشاد هم نمايشگاه بزرگ آثار هنري بود، که قرار بود در شهرها و دانشگاه ها مختلف برگزار شود. نمايشگاهي ديدني بود. بخصوص چهل پنجاه قطعه قاليچه هاي بافتني "استاد مشفق" و آثار خوشنويسي جليل رسولي. نمايشگاه کتاب براي کودکان هم از فعاليت هاي جنبي اردو بود. ويژگي خاص اين نمايشگاه اين بود که اغلب محصولات نشر روزنامه کيهان و دفتر تبليغات اسلامي را عرضه مي کرد! شايد براي جبران چيني بند زن! مسابقه و ورزش و سرگرمي هم بازار گرمي داشت. اما چون در آن آنها شرکت نداشتم شاهد صادقي براي گزارش کردن آن ها نيستم!
پايان کار
اردو با تجليل دست اندرکاران از خودشان به پايان رسيد! در مراسم تجليل از همسران برگزارکنندگان اردو به خاطر فداکاري شان در تحمل چند ماه تلاش بي وقفه شوهران شان تجليل شد. حقيقت جو نيز با تجليل از مادران در نگهداري کودکان و همسران در کمک به شوهران شان براي تحصيل و زنان دانشجو بخاطر تحمل غربت و دوري از خانواده براي تحصيل علم قدر داني کرد. به نظر مي رسيد ارزش هاي جنبش زنان کم کم درحال فراگير شدن هستند.
"اردوي سياسي" به پايان رسيد. فرداي آن ساعت نه و بيست دقيقه عازم لندن شديم. اکرم و فرهنگ کمي استراحت و من هم کمي سياست را تمرين کردم! شايد ما نسل رو به انقراض دانشجوياني هستيم که در بشقاب زندگي مان خوراک سياست سرو مي شود! شايد آنانکه در راهند طعم گواراتري از زندگي و آزادي خواهند چشيد. اميدوارم. آنقدر پرت و پلا بافتم که نه تنها حال و حوصله شما را سر بردم بلکه خودم هم ميلي به شرح ماجراهاي بازگشت به خانه را ندارم. فقط بگويم که بسلامت بازگشتيم و همه چيز بخير و خوشي گذشت. جاي نگراني نيست! کاش مرکب قلمم تمام نشده بود. در راه بازگشت هم ديدني ها و گفتني ها کم نبود!
کروات و چادر!
همان طور که گفتم در اين سفر چيزهاي زيادي برايم تازگي داشت. از جمله تغيير و تحول فضاي و "فرهنگ نماديني" که در کنش هاي روزمره ما بروز و ظهور مي کند. در اين اختتاميه سفرنامچه مي خواهم دو کلمه اي در اين باره اضافه کنم. همان طور که گفتم مشاهداتم حکايت از تغيير و تحول فرهنگ نمادين دانشجويان داشت. اين تحول را در سطح کلي تر جامعه ايران نيز مي توان مشاهده کرد زيرا نمادهاي تمايز بخش سياسي رنگ و لعاب خود را از دست داده اند و به تدريج در حال شکسته شدن هستند. چادر و کروات شايد بيش از نمادهاي ديگر تحول فرهنگ سياسي در ايران را نشان دهد. در کشورهاي اسلامي که "فرديت"[8] رشد نيافته و "عرصه خصوصي"[9] و "عرصه عمومي"[10] تفکيک نشده اند، و دولت از طريق وضع هنجارهاي سياسي مربوط به رفتارهاي حوزه خصوصي، درصدد اعمال کنترل سياسي هستند، اغلب لباس و ظاهر افراد "کارکرد سياسي" و ايدئولوژيک فوق العاده اي دارند. در نتيجه مردم اغلب براساس نوع رابطه شان با دولت، لباس و پوشش ظاهري خود را معنا مي کنند. در ترکيه و مصر که حکومت سکولار دارند زنان حجاب را ابزاري براي مخالفت با دولت تلقي مي کنند. راجر هاردي، گزارشگر بي بي سي مدتي پيش از تلاش هاي زنان مصري و ترکيه براي حفظ حجاب اسلامي خبر مي داد. در خبر ها بود که «زنان ترکيه اكنون با گذاشتن كلاه گيس بر روي روسري هاي خود سر كار حاضر مي شوند. زنان تركيه با اين كار خود ضمن اينكه تحريم دولت عليه حجاب را مورد تمسخر قرار مي دهند، حجاب خود زا نيز حفظ مي كنند.»
اين در حالي است که در ايران نه تنها بسياري از مردم ديگر چادر سر نمي کنند، حتي خانواده هاي مذهبي و حکومتي نيز ديگر چادر را پوشش مطلوب نمي دانند. خانم زهرا اشراقي، نوه ي دختري امام خميني (ره) در مصاحبه اي با نيويورک تايمز (پنجشنبه سوم آوريل) آشکارا از چادر انتقاد کرد. نيويورک تايمز مصاحبه را «دختر انقلاب ايران با چادر مبارزه ميکند.» ناميد. تايمز مي نويسد: «اما برخورد مردم با چادر اکنون در ايران آنقدر منفي است که بعضي کسبه به ويژه در نقاط شمالي تهران از فروختن جنس به چادري ها خودداري ميکنند. خانم اشراقي ميگويد:«رفته بودم از يک مغازه شلوار بخرم اما مغازه دار شلوار را به من نفروخت چون چادري بودم.» و ميافزايد: «ولي تقصير خودمان است . مردم از دستگاه راضي نيستند و چادر نماد اين حکومت شده.»
شايد کروات همان کارکرد چادر را داشته باشد اما بر قامت مردان و در جهتي مخالف. يکي از سخت ترين "تابوهاي سياسي" ايران کراوات زدن است که در فرهنگ رسمي انقلاب نماد غرب و ضديت با ايدئولوژي انقلاب معنا مي شود. اما اين تابو به تدريج رنگ باخته است. از همان ابتداي انقلاب گروه هايي که خود را ليبرال و ملي گرا مي دانستند، کروات هاي خود را کنار نگذاشتند. به تدريج پزشکان و افرادي که به خارج رفت و آمد داشتند و همچنين ثروتمندان کروات زدند. بعد دامادها خود را "مجاز" به استفاده از آن ديدند. اين امر به معناي آن بود که کراوات "نماد شادي" است و نه صرفآ غرب. در نتيجه ساقدوش ها و ميهمانان هم شروع به استفاده از آن کردند. افراد مذهبي مي شناسم که کراوات زدن در عروسي و ميهماني را نوعي تفنن و قابل قبول و حتي واجب مي دانند!
همانند بسياري از امور ديگر که در ايران مخفيانه صورت مي گيرد تا از چشم حکومت پنهان بماند، کروات زدن هم در محافل خصوصي و خانوادگي بسيار عموميت پيدا کرده است، اما به چشم نمي آيد! بهرحال، کروات هنوز "کارکرد سياسي" دارد و "بي طرف" معنا نمي شود. همان طور که آرايش غليظ و بيرون گذاردن موها توسط زنان معناي سياسي نارضايتي، جدايي و عدم تعلق به ايدئولوژي انقلاب و گاهي حتي نماد اعتراض به آن تلقي مي شود، کراوات زدن نيز به منزله نماد دهن کجي به ايدئولژي انقلاب و حکومت و "لباس ناراضيان" معنا مي شود. در نتيجه با افزايش ناراضيان از حکومت، کراواتي ها، ريش تراشيده ها و آرايش کرده ها نيز گسترش مي يابند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] nostalgia
[2] the rule of law
[3] Fighting with words instead of swords
[4] Coalition
[5] consumerism
[6] Stanley Kubrick
[7] The great nations have always acted like gangsters, and the small nations like prostitute!
[8] individualism
[9] private sphere
[10] public sphere
+ نوشته شده در شنبه 3 شهريور1386ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط نعمتالله فاضلي